اِتفاق "خــوبزِندگیــم" بیُفت
قول میدَم
جایِ تَمام "دَستـــهایدُنیــــا"
بِگیرمِت!
ابدیت|Eternity
عاشق كه ميشوى
هيچ گاه نميتوانى تنها بمانى
يا خودش را بغل ميكنى
يا خاطراتش را.
; ابدیت|Eternity ;
əʇəɹuıʇʎ
∫ گوجه فرنگی و گیتار ∫ #3 ⸾ ✐ «پسته، نه. میپره تو گلوش. کار دستمون میدی، یلدا. پسته رو بجو، بع
∫ گوجه فرنگی و گیتار ∫
#4 ⸾ ✐
خانم شعیبی به جای خانم مسلمی آمده بود.گوجه بدون ترس همین جور میچرخید،چرخ میزد،تاب میخورد،کباده میگرفت.در هوا شنا میکرد بی تخته ی شنا،بچگانه و پهلوانانه، در گوشه ی حیاط خنده و شادی بچه ها جور بود. به راه بود. عمویش میبردش زور خانه ای که سر درش نوشته بود: «بیا قوی شو اگر راحت جهان طلبی» نمی دید، نمی فهمید. مینشست کنار گود. به تماشا.
خانم شعیبی خیلی جدی بود. مچ گوجه را گرفت و برد و داد دست مادرش.
_جلوی این رو بگیر. اگه بازرس بیاد و این وضع رو ببینه هم برای شما بد میشه و هم برای ما. این جا که زورخانه نیست. آقا رجبعلی میبینی چه بساطی راه انداختی، خجالت داره.
ابدیت
#شب_بخیر
əʇəɹuıʇʎ
∫ گوجه فرنگی و گیتار ∫ #4 ⸾ ✐ خانم شعیبی به جای خانم مسلمی آمده بود.گوجه بدون ترس همین جور میچرخی
∫ گوجه فرنگی و گیتار ∫
#5 ⸾ ✐
بعد صدایش را سر دانش آموز ها بلند کرد:
_توجه کنید، اگر دفعه ی بعد ببینم دور این بچه جمع شدین، من میدونم و شما. می شناسمتون. اسم هاتون هم دارم.
و رو کرد به زیور:
_زیور خانوم، بچه رو بکن تو اتاق. در را هم ببند. نذار بیاد بیرون.
_سال دیگه میره مدرسه. از شرش راحت میشیم. هم شما و هم من.
دست گوجه را گرفت و کشید و برد تو اتاق. دو تا ضربه هم زد پشت دست و گردنش:«هی...خدا! چه بخت و اقبالی داشتم من! آخرش بدبختمون میکنی. پا از در اتاق بیرون گذاشتی نزاشتی ها. بابات که هین خیالش نیست. یه جارو گرفته دستش و هی از این ور حیاط میره اون ور. من بدبخت باید هی از این و اون بد و بیراه بشنوم. ذلیل مرده مگه تو پهلوان زورخانه ای، رقاصی!بتمرگ»
ابدیت
#شب_بخیر