*نامههای کوتاه شبانه*
«سلام.
آخر چه کنم؟
دلم با این جهان صاف نمیشود.
از قیل و قال آن دلم میگیرد.
حالِ من همان است که منزوی گفت:
از راست، صدای گفتوگو میآید
وز چپ همه بانگِ هایوهو میآید
بیگانه ز هر دو، من سراپا گوشم
کآوازِ تو از کدام سو میآید...»
توصیف وضعیت من رو فقط جناب شمس لنگرودی به وضوح شرح داده، اونجایی که گفته:
صبور
مثل درختی که در آتش میسوزد
و توانِ گریختن ندارد...
+ پر خوردی قضیهاش مثل نت من میمونه
وقتی آدم پرخوری میکنه نمیفهمه چه جوری چاق میشه
منم نتم رو استفاده نمیکنم ولی نمیدونم چه جوری تموم میشه:/