هجرت سرابی بود و بس خوابی که تعبیری نداشت
هرکس که روزی یار بود اینجا مرا تنها گذاشت
یادت بماند؛
دوست داشتن به جان آدم سنجاق میشود
آن را برای کسی که تو را نمیفهمد حیف نکن
آدم یک جان که بیشتر ندارد…
یک نفر آمد صدایم کرد و رفت
با صدایش آشنایم کرد و رفت
نوبت اوج رفاقت که رسید
ناگهان تنها رهایم کرد و رفت