هدایت شده از بخشِ 𝘡 .
باران بیامان میبارید، شب، آسمان را با سیاهی غلیظی پوشانده بود، مثل مهی که در سینه یِ قلبش، صدایی خفه و بیانتها مینالید. او در گوشهای از کوچهی تاریک، با چهرهای خسته و لبهایی که یخ زده بودند، نشسته بود. باران، روی موهایش که مثل تارهای ابریشمی به هر سو میریخت، میلغزید و در چشمانش، آشوبِ بیانتهایی از خاطرات تلخ منعکس میشد. تمامِ گذشتهاش، مثل رودخانهای بیانتها، در برابرِ چشمانش جاری بود: لحظههای شادی، آغوشهای گرم و وعدههایِ شکسته که همگی در این شب بیانتها، به طوفانی بیرحم تبدیل شده بودند.
ناگهان، صدایِ خُرد و خشخشِ قدمها، در سکوتِ سنگین، شکست. او، سرش را بلند کرد و به سویِ صدایِ آشنا، نگاه کرد. او، با لبخندی تلخ، در میان تاریِ باران، به او نزدیک میشد. در آن لحظه، باورش نمیشد که او، بعد از آن همه سال، اینجا، در این شب بیانتها، او را پیدا کرده است.برایش عجیب بود و فکر میکرد دیوانه شده است.
قدمها به او نزدیکتر میشدند.
و با هر قدم، احساسِ بیانتها و مبهوتی که در او بود، کمتر میشد. در چشمانش، امیدی ناگهانی، مثل جرقهای از نور، فروغ میانداخت. شاید، شاید در این شب بیانتها، امیدِ دوباره به وجود میآمد. شاید...
از وقتی اومدی توی زندگیم، زندگیم رنگ و بوی دیگهای گرفته *
https://eitaa.com/Enteehaa 🤍
اینور میری: عشق ابدی
اونور میری: عشق ابدی
هر وری میری: عشق ابدی
ما رو مورد عنایت قرار دادید با عشق ابدی
بیانتها ؛
رفیق مجازی از حقیقی، حقیقیتره.
اینو حکاکی کنید تو مغزتون همیشه یادتون بمونه.