مثل دیوونهها هی طول و عرض خونه رو قدم میزنم، حس میکنم یچیزی رو گم کردم و یچیزی تو زندگیم کمه اما هر چی به مغزم فشار میارم نمیفهمم چیه و بیشتر تو سیاهچاله سردرگمی و تنهایی فرو میرم.
اگه دستام توان داشتن و دستگاه اکسیژن رو از رو صورتم بر میداشتم الان جای قشنگتری بودم.
تهش مرگه فلذا دلقک بودن رو ترجیح بدید، حداقلش اینه ک بقیه رو میخندونید یه ثوابی چیزی گیرتون میاد.