لباس طوری به بدنش چسبیده که من آرزویش را دارم،و چشمانش در جمعیتی میچرخند که حالا نومیدانه آرزو دارم بینشان بودم. او هراس انگیز و خیره کننده است. همچون نگاههایش تندوتیز است، همچون زبانی که طعمش را چشیدهام، همچون نوک خنجرش که خون من را به خود دیده است.