16.08M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️انتقادات تند و روشنگرانه حاج #احمد_پناهیان در خصوص انحرافات #محمد_حسین_پویانفر و برنامهی سخیف مهلا و اراجیف مطرح شده توسط جماعت صورتی مذهبی؛
🔸حاج احمد پناهیان خطاب به پویانفر: مداح، خجالت نمی کشی از اربابی که یک عمر بهت آبرو داده؟!
🔸دیدن این چند دقیقه برای همه به ویژه جماعت مذهبی صورتی واجب هست.
🔸جناب آقای مروی اگر اینقدر ناآگاه هستید که ندانسته و نشناخته پویانفر را رسما به حرم اقا دعوت کردید این چند دقیقه را حتما ببینید.
#نشر_حداکثری_واجب
استاد عالی،حجاب.mp3
5.12M
🎙تاریخچه #حجاب و دلایل حمله به حجاب از زبان #استادعالی
♦️ بمناسبت ۲۱ تیرماه روز بزرگداشت #عفاف_و_حجاب
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
⭕️ مردم ایران ما بودیم تحریکتون میکردیم
اعتراف عجیب و مهم عضو گروهک منافقین که پس از حمله به فرقه فرصت افشاگری پیدا کرده.
20230610_161058.mp3
22.64M
🔰 سخنرانی دانشگاه علوم دریایی امام خمینی(ره) نوشهر | بخش اول
⭕️ نقش نیروی #راهبردی دریایی ارتش جمهوری اسلامی در حل مشکلات اقتصادی کشور
🎙دکتر ابوذر یاسری
🔹دبير انجمن مدرسان بیانیه گام دوم | مدرس دانشگاه
عطر1و1،استادهاشمی نژاد،غضب حضرت ابالفضل (ع).mp3
11.99M
🎤 🔊 #استادهاشمی_نژاد
🍃 حضور و #غضب حضرت ابالفضل (ع) درحرم امام رضا (ع)
🔰خاطره علامه مصباح از
#امام_خامنه_ای در مورد كرامتی از
#امام رضا علیه السلام
✍ در مشهد، به خدمت مقام معظم رهبری شرفياب شدم. صحبت از کرامات حضرت رضاعليهالسلام شد..... آقا فرمودند: من بچه بودم که به مسجد پدرم در بازار می رفتيم. اين مسجد معروف بود به مسجد ترکها. در مسجد، مکبری بود به نام کربلایی که نابينا بود و حتی به او کربلایی رضای عاجز می گفتند. (آقا فرمودند که مشهدی ها به نابينا عاجز می گويند.) کربلایی رضای عاجز به مسجد می آمد و تکبير می گفت. ما بچه بوديم و سالها بود که او را می شناختيم و کوری او را ديده بوديم. روزی من پيش پدرم بودم که اين کربلایی رضا آمد، اما بينا شده بود. پدرم از او پرسيد: کربلایی رضا من را می بینی؟ گفت: بله آقا و سپس قيافه پدر من را شرح داد. پدرم شنيده بودند که کربلایی شفا گرفته است و می خواستند خودشان ببينند. من هم آنجا بودم و ديدم همان کربلایی رضایی که هر روز کور می آمد، امروز بينا شده بود. اين کربلایی دختری داشت که در وقت کوری دست کربلایی را می گرفت و پدر نابينايش را به مسجد می آورد. بعد از اينکه در مسجد مستقر می شد، ديگر به کسی نياز نداشت. ما جستجو کرديم که چرا شفا دادهاند. گفتند: سالها بود که اين دختر بچه دست کربلایی را می گرفت و به مسجد می آورد. کمکم دختر بزرگ شد و بهاصطلاح آب و رنگی پيدا کرده بود. روزی بعضی از بچههای بازار متلکی گفته بودند و کربلایی هم شنيده بود. او نتوانسته بود تحمل کند و به دخترش گفته بود دست من را بگير و مرا به حرم ببر. در حرم، کربلایی به دخترش می گويد تو برو خانه من اينجا می مانم
ادامه 👇👇👇👇