𝗘𝗿𝗶𝗰𝗮'𝘀 𝗩𝗮𝘂𝗹𝘁^᪲
به محض اینکه جلوتر رفتم، موجودات سایهدار به هم نزدیکتر شدند. چهرههایشان روشنتر شد و متوجه شدم که
با تپش قلبی پر هیجان به سمت گاوصندوق نزدیک شدم. نیروی جادو درونم میجوشید و کنجکاویام به اوج خود رسیده بود. وقتی دستم را بر روی در گاوصندوق گذاشتم، احساس کردم که آتش، آب و هوا در درونم به نوعی همگرا شده و در حال دست همکاری هستند.
«ای راز گنجینههای قدیمی، مرا بپذیر!» با صدای بلندی گفتم و با تمام وجود درب گاوصندوق را فشار دادم.
در آن لحظه، درب با یک صدای شگفتانگیز باز شد و نور درخشان و زیبایی به بیرون تابید. درون گاوصندوق، کتابهایی با جلدهای طلایی و غیرمعمول وجود داشتند. هر کتاب نامی جادویی و عجیب داشت، از جمله "کتاب قدرتهای گمشده" و "رازهای جادوگران بزرگ".
چشمهام به یک کتاب خاص جلب شد. جلد آن به رنگ آبی درخشان بود و عنوانش را با حروف بزرگ نوشته بودند: "جادوی ابدی". این کتاب به نظر میرسید که حاوی جادوهایی فراموششده و قدرتهای خاصی باشد که فقط جادوگران واقعی میتوانند درک کنند.
با هیجان کتاب را بیرون آوردم و شروع به ورق زدن صفحات آن کردم. هر صفحه پر از جادو، افسون و داستانهای عمیق بود که به من یادآوری میکرد جادو فقط به قدرتهای فیزیکی محدود نمیشود. جادو در عشق، دوستی و شجاعت هم نهفته است.
گلاکی و نگهبانان سایهای به دورم جمع شدند و با گامهایی آرام گفتند: «این کتاب به تو کمک خواهد کرد تا جادو را به درستی بشناسی و از آن در راههای درست استفاده کنی.»
حس قدرت و شجاعت در وجودم به بالاترین حد خود رسید. حالا میدانستم که جادو فقط برای یک جادوگر واقعی نیست، بلکه برای هر کسی است که میخواهد از آن برای بهبود جهان و به اشتراک گذاشتن آن با دیگران استفاده کند.
با نگاه به دور و برم، احساس کردم اینجا جایی برای رشد و یادگیری است. «آیا میتوانم جادو را به دیگران هم بیاموزم؟» از نگهبان قدبلند پرسیدم.
او با لبخند تأیید کرد: «بله، جادو وقتی واقعی است که با دیگران به اشتراک گذاشته شود. تو به عنوان یک جادوگر، مسئولیتی بر عهده داری که قدرتهای جادو را برای خیر استفاده کنی.»
حالا با این آگاهی جدید، تصمیم گرفتم که سفر جدیدی را آغاز کنم، سفر به سوی یاد دادن جادو به دیگران و به اشتراک گذاشتن قدرتهای خیر با دنیای پیرامونم. به گلاکی و موجودات اطراف گفتم: «حالا زمان آن است که این جادو را زندگی کنم و به دیگران نیز بیاموزم تا جادوهایشان را کشف کنند.»
و با این تصمیم محکم در قلبم، انتظارم برای ورود به ماجراهای جدید و کشف جادوهای بیشتری که در دنیای پیرامونم منتظر بودند، شروع شد.
سرزمین برج جادوگر.. 😭💘
𝗘𝗿𝗶𝗰𝗮'𝘀 𝗩𝗮𝘂𝗹𝘁^᪲
با تپش قلبی پر هیجان به سمت گاوصندوق نزدیک شدم. نیروی جادو درونم میجوشید و کنجکاویام به اوج خود رس
خودم بیشتر دلم گرفت، ناراحت شدم که تموم شد
بهش وابسته شدم خداییش
یعنی:
توی سرزمین برج جادوگر گیر کردم و فکر نکنم بتونم برگردم به جهان حقیقی!!
خدایااااا
𝗘𝗿𝗶𝗰𝗮'𝘀 𝗩𝗮𝘂𝗹𝘁^᪲
https://daigo.ir/secret/22036054901 ناشناسمون فرشته ها💕 سخنی، نظری، انتقادی، درد و دلی بود در خدمتم
افتخار میدید نظراتتون و با من به اشتراک بزاریددد؟
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هنوز هم که رنگ آبی میبینم تن و بدنم می لرزد و از خود بیخود میشوم؛
چه برسد به موتورِ آبی
آه خدای من 🌀
𝗘𝗿𝗶𝗰𝗮'𝘀 𝗩𝗮𝘂𝗹𝘁^᪲
85 تایی چنلت مبارک گوگولیِ مهربوننن💗😭✨
من فدای شما نشم بانوو؟ 😭😭😭💞💞💞🛐🛐
هدایت شده از "ᴺᴼᴵᴿ"
چنل "ᴺᴼᴵᴿ" بعد مدت ها تقدیمی داره🍀
برای شرکت در تقدیمی این پیام رو در چنلتون فور بدید.🐈⬛️
تگ چنلتون رو بفرستید پیویم.
منم با وایب چنلتون:
_یک عکس مثل عکسی که میبینید+یک مدل ناخن+یه متن که میگه اگه چنلون یه مکان بود چی میشد و توصیف و وایب چنلتون تقدیمتون میکنم تقدیمتون میکنم.🌀
*تقدیمی برای چنل هاست.
ظرفیت؟۱۰ تا ۱۵
تا ساعت ۹ امشب وقت شرکت دارید.