eitaa logo
𝗘𝗿𝗶𝗰𝗮'𝘀 𝗩𝗮𝘂𝗹𝘁^᪲
62 دنبال‌کننده
10 عکس
7 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از سایهٔ ی افکار
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من حتی جهان مورد علاقمم جهان هری پاتر و جادوگر هاست💔
سلام به روی ماهتون، قهرمان‌های کوچولوی سرزمین قصه‌ها! 💕 صبح شده و خورشیدِ بامزه، داره از پشتِ کوه‌های رنگی، سرک می‌کشه بیرون! مثل وقتی که شما صبح‌ها از خواب ناز بیدار می‌شید و دنیای اطرافتون روشن می‌شه. امروز قراره چه اتفاق هیجان‌انگیزی بیفته؟ شاید یه پری کوچولو از توی گل‌دوزیِ لباست پرواز کنه، یا شاید یه اژدهای دوست‌داشتنی براتون یه خوراکیِ جادویی بیاره! کی می‌دونه؟ یادتون باشه، هر روز یه ماجراجوییِ جدیده! با چشم‌های کنجکاوتون به همه جا نگاه کنید، با لبخندهای قشنگتون دنیا رو شاد کنید و یادتون نره که شماها، ستاره‌های درخشانِ آسمونِ زندگیِ ما هستید! ✨ امیدوارم امروزتون پر از خنده، شادی و اتفاقای باحال باشه!🌝
همسایه ها دسترسی رو باز کردم رعایت کنید و وسط فعالیت اصلا فور نزنید ممنونممم💘
𝗘𝗿𝗶𝗰𝗮'𝘀 𝗩𝗮𝘂𝗹𝘁^᪲
آماده باشیددددد بلیط پرواز به هاگوارتز بلیط پرواز به سرزمین پری ها بلیط پرواز به سرزمین الف ها بلیط
خب از اونجایی که فقط همسایه ها لطف کردن پیشنهاد دادن، قراره که هرروز به یکی از این سرزمین ها سفر کنیم یعنی موضوع فعالیت و متن هام درباره اون سرزمین باشه چنل حس و حال اون سرزمین رو بگیره و با هم به اونجا پرواز کنیم آماده اید؟ ☺️ خوشبختانه خیلی ذوق دارم چون اولین سرزمین هاگوارتزه ذووووووووووووووق
هدایت شده از "ترانه"
درود،حمایتی داریم🪄 لینک چنلتون رو بفرستید تو ناشناس منم حمایتتون کنم. https://abzarek.ir/service-p/msg/2531735 و باید این پیام رو فور کنید تو چنلاتون.💘 عضو چنل نباشی گذاشته نمیشه.
هدایت شده از -Saudade
وaیب ِمهسا ُمعین . https://eitaa.com/joinchat/2513372651C0cdccd3b2f
۲ تا خوشگل بیان ۴۰ تا شیم
هدایت شده از -Saudade
وaیب ِآیلین ُمبین . https://eitaa.com/joinchat/2513372651C0cdccd3b2f
هوای صبح، سرد و نقره‌ای‌ست. مه آرام از میان درختان کهنسال بالا می‌خزد و صدای زنگ ناقوس قلعه در دلش می‌پیچد؛ انگار خودش هم می‌داند که امروز اتفاقی غیرعادی در راه است. پله‌های سنگی زیر قدم‌هایت نرم صدا می‌دهند، و هر قدم تو در تالارها انعکاس می‌یابد، مثل قصه‌ای که تازه شروع شده. در انتهای راهرو، در چوبی عظیم با نقش‌های باستانی آرام باز می‌شود. نور ملایمی از شکاف درون می‌تابد، و سه چهره آشنا ظاهر می‌شوند—هری، هرماینی و رون. نه فریاد می‌زنند، نه می‌خندند. فقط نگاهت می‌کنند، انگار مدت‌ها بود انتظار همین لحظه را می‌کشیدند. هری آرام می‌گوید: «بالاخره اومدی... هاگوارتز مدتیه که حس کرده یه حضور تازه در راهه. یه جادوی اصیل که نه از کتاب‌ها میاد، نه از وردها—از دل میاد.» هرماینی لبخند کم‌رمقی می‌زند و کتابش را می‌بندد: «گاهی سرنوشت دیر می‌رسه… اما هیچ وقت اشتباه نمی‌رسه.» و رون زیر لب اضافه می‌کند: «یه چیز تو چشماش هست… مثل یاد یه رؤیا که هنوز تموم نشده.» صدای باد از پنجره بلند می‌شود و پرده‌ها می‌رقصند. شمع‌ها بی‌دلیل خاموش و روشن می‌شوند و در میان نورهای لرزان، گرد جادوی سفیدرنگ در هوا پخش می‌شود. تو می‌ایستی، بی‌آنکه حرفی بزنی. انگار قلعه هم نفسش را حبس کرده. و در آن لحظه، هاگوارتز تو را می‌پذیرد. دیوارها به آرامی زمزمه می‌کنند، سقف پرستاره می‌درخشد، و از جایی دور صدای آرام ناقوس بار دیگر می‌آید — این بار نه برای بیداری، بلکه برای آغاز. هیچ رنگی نیست… فقط نور، مه، و حس عجیبی از بی‌زمانی. دنیایی نه سیاه، نه سفید، نه خاکستری — دنیایی که فقط می‌شود به آن گفت: جادوی محض.