eitaa logo
𝗘𝗿𝗶𝗰𝗮'𝘀 𝗩𝗮𝘂𝗹𝘁^᪲
64 دنبال‌کننده
20 عکس
8 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از "ترانه"
درود،حمایتی داریم🪄 لینک چنلتون رو بفرستید تو ناشناس منم حمایتتون کنم. https://abzarek.ir/service-p/msg/2531735 و باید این پیام رو فور کنید تو چنلاتون.💘 عضو چنل نباشی گذاشته نمیشه.
هدایت شده از -Saudade
وaیب ِمهسا ُمعین . https://eitaa.com/joinchat/2513372651C0cdccd3b2f
هدایت شده از 𝐒𝐭✰𝐫 𝐠𝐢𝐫𝐥
۲ تا خوشگل بیان ۴۰ تا شیم
هدایت شده از 𝐒𝐭✰𝐫 𝐠𝐢𝐫𝐥
اولین خوشگل🎀💕🥸
هدایت شده از -Saudade
وaیب ِآیلین ُمبین . https://eitaa.com/joinchat/2513372651C0cdccd3b2f
هوای صبح، سرد و نقره‌ای‌ست. مه آرام از میان درختان کهنسال بالا می‌خزد و صدای زنگ ناقوس قلعه در دلش می‌پیچد؛ انگار خودش هم می‌داند که امروز اتفاقی غیرعادی در راه است. پله‌های سنگی زیر قدم‌هایت نرم صدا می‌دهند، و هر قدم تو در تالارها انعکاس می‌یابد، مثل قصه‌ای که تازه شروع شده. در انتهای راهرو، در چوبی عظیم با نقش‌های باستانی آرام باز می‌شود. نور ملایمی از شکاف درون می‌تابد، و سه چهره آشنا ظاهر می‌شوند—هری، هرماینی و رون. نه فریاد می‌زنند، نه می‌خندند. فقط نگاهت می‌کنند، انگار مدت‌ها بود انتظار همین لحظه را می‌کشیدند. هری آرام می‌گوید: «بالاخره اومدی... هاگوارتز مدتیه که حس کرده یه حضور تازه در راهه. یه جادوی اصیل که نه از کتاب‌ها میاد، نه از وردها—از دل میاد.» هرماینی لبخند کم‌رمقی می‌زند و کتابش را می‌بندد: «گاهی سرنوشت دیر می‌رسه… اما هیچ وقت اشتباه نمی‌رسه.» و رون زیر لب اضافه می‌کند: «یه چیز تو چشماش هست… مثل یاد یه رؤیا که هنوز تموم نشده.» صدای باد از پنجره بلند می‌شود و پرده‌ها می‌رقصند. شمع‌ها بی‌دلیل خاموش و روشن می‌شوند و در میان نورهای لرزان، گرد جادوی سفیدرنگ در هوا پخش می‌شود. تو می‌ایستی، بی‌آنکه حرفی بزنی. انگار قلعه هم نفسش را حبس کرده. و در آن لحظه، هاگوارتز تو را می‌پذیرد. دیوارها به آرامی زمزمه می‌کنند، سقف پرستاره می‌درخشد، و از جایی دور صدای آرام ناقوس بار دیگر می‌آید — این بار نه برای بیداری، بلکه برای آغاز. هیچ رنگی نیست… فقط نور، مه، و حس عجیبی از بی‌زمانی. دنیایی نه سیاه، نه سفید، نه خاکستری — دنیایی که فقط می‌شود به آن گفت: جادوی محض.
پیش به سوی هاگوارتز 🛐
بریم ماشین پرنده خانواده ویزلی رو قرض بگیریم و یه ماجراجویی شروع کنیم😃