هوای صبح، سرد و نقرهایست. مه آرام از میان درختان کهنسال بالا میخزد و صدای زنگ ناقوس قلعه در دلش میپیچد؛ انگار خودش هم میداند که امروز اتفاقی غیرعادی در راه است.
پلههای سنگی زیر قدمهایت نرم صدا میدهند، و هر قدم تو در تالارها انعکاس مییابد، مثل قصهای که تازه شروع شده.
در انتهای راهرو، در چوبی عظیم با نقشهای باستانی آرام باز میشود.
نور ملایمی از شکاف درون میتابد، و سه چهره آشنا ظاهر میشوند—هری، هرماینی و رون. نه فریاد میزنند، نه میخندند. فقط نگاهت میکنند، انگار مدتها بود انتظار همین لحظه را میکشیدند.
هری آرام میگوید:
«بالاخره اومدی... هاگوارتز مدتیه که حس کرده یه حضور تازه در راهه. یه جادوی اصیل که نه از کتابها میاد، نه از وردها—از دل میاد.»
هرماینی لبخند کمرمقی میزند و کتابش را میبندد:
«گاهی سرنوشت دیر میرسه… اما هیچ وقت اشتباه نمیرسه.»
و رون زیر لب اضافه میکند:
«یه چیز تو چشماش هست… مثل یاد یه رؤیا که هنوز تموم نشده.»
صدای باد از پنجره بلند میشود و پردهها میرقصند. شمعها بیدلیل خاموش و روشن میشوند و در میان نورهای لرزان، گرد جادوی سفیدرنگ در هوا پخش میشود. تو میایستی، بیآنکه حرفی بزنی. انگار قلعه هم نفسش را حبس کرده.
و در آن لحظه، هاگوارتز تو را میپذیرد.
دیوارها به آرامی زمزمه میکنند، سقف پرستاره میدرخشد، و از جایی دور صدای آرام ناقوس بار دیگر میآید — این بار نه برای بیداری، بلکه برای آغاز.
هیچ رنگی نیست… فقط نور، مه، و حس عجیبی از بیزمانی.
دنیایی نه سیاه، نه سفید، نه خاکستری — دنیایی که فقط میشود به آن گفت:
جادوی محض.
چشاتو ببند...
یه نسیم خنک میپیچه دور گوشات، بوش عجیبه... ترکیب دود و کتابای قدیمی.
یه صدای جغد از دور میاد، بعدش صدای بخار قطار، آروم ولی محکم.
قدمهات صدای تقتق سنگفرش خیس رو میدن، و یه در بزرگ چوبی جلوت سبز میشه.
دستگیرهاش مثل قلبت داغه، بازش میکنی... و ناگهان، هاگوارتز زنده میشه
شمعها، پلههایی که خودشون تصمیم میگیرن کجا بری، و خندههای پنهون توی نقاشیا.
یه جایی بین واقعیت و رویا ایستادی، با حس اینکه... شاید بالاخره، این همون جاییه که همیشه بهش تعلق داشتی.