هدایت شده از حرف های اکلیلیییی💘
📪 پیام جدید
عاشققق چنلتتتت شدم وایبششش خیلییی خوبههه😭😭😭✨✨✨✨💘💘💘💘
#دایگو
𝗘𝗿𝗶𝗰𝗮'𝘀 𝗩𝗮𝘂𝗹𝘁^᪲¦فور نزن
📪 پیام جدید عاشققق چنلتتتت شدم وایبششش خیلییی خوبههه😭😭😭✨✨✨✨💘💘💘💘 #دایگو
منم عاشق توام قهرمان سرزمین قصه ها
قربونتون برم من فرشته ها😭💘💘💘💘🛐🛐🛐🛐
مننننن غشششششششششششش😭😭😭😭✨
درد و دلی هم بود در خدمتم
مشاوره های عالی میدم ولی گند میزنم تو زندگی خودم😂💅🏻
هدایت شده از ‹ 𝗔𝘀𝘁𝗿𝗼 𝗚𝗿𝗮𝘃𝗶𝘁𝘆🪐›
استنفورد اگه تو هم پول نداری فور بزن.
هدایت شده از اتاق زیرشیروونی
همسایه ها
تا ساعت 2 مدرسم
از مدرسه اومدم یک فور ببینم درجا عزل
فور حساب نشه
⭕️مالک ببینه
𝗘𝗿𝗶𝗰𝗮'𝘀 𝗩𝗮𝘂𝗹𝘁^᪲¦فور نزن
همسایه ها تا ساعت 2 مدرسم از مدرسه اومدم یک فور ببینم درجا عزل فور حساب نشه ⭕️مالک ببینه
من تا 5 مدرسه ام شما هم فور نزنید پس
همسایه ها من تا 5 مدرسه ام شما هم فور نزنید چون منم نیستم فور بزنم😃😂
اگه زده بودید هم براتون متاسفم(من دختر خوبیم عزل نمیکنم)
اینو هم، فور هم حساب نکن مشتی پیغامه دادمش دست جغد💔
در آنجا که هستی، وزنِ کمتری دارد، زمزمهای جاریست. این زمزمه، نه از باد میآید، نه از آب؛ بلکه از نفسِ خودِ زمین برمیخیزد.
الفاریا، سرزمینی است که زمان در آن همچون عسلِ سنگین جاری میشود. هر دقیقه، یک هزارتوی کوچک است که با چشم بسته هم میتوان آن را پیمود. اگر در اینجا نگاه کنی، همه چیز ناپایدار است. صخرهها انگار در حالِ ذوب شدن به سوی افق هستند و آسمان، پوشیده از غباری طلایی است که میلیونها سال است تهنشین شده.
حس و حالِ انسان در آنجا:
انسان، در آن سرزمین، مانند یک نتِ نادر در یک ارکسترِ بینهایت بزرگ است. ما میآییم با ضرباهنگِ تندِ زندگیمان، و ناگهان متوجه میشویم که هیچ عجلهای نداریم. نگرانیهای زمینی، مثل پوستههایی از برگهای خشک، از تنمان جدا میشوند و روی زمینهای مخملیِ آبیرنگ فرو میافتند.
تنها چیزی که باقی میماند، حسِ «بودن» است؛ عمیق، خالص و بدونِ قضاوت.✨
پریان، آنجا ساکنانِ حقیقیاند. آنها از جنسِ نورِ منعکس شده از مه هستند. وقتی به شما نزدیک میشوند، گرمای وجودتان را میگیرند و در عوض، خنکیِ ابدیت را به شما هدیه میدهند. آنها حرف نمیزنند؛ در عوض، تصاویر و احساسات را مستقیماً در عمقِ ذهن میکارند.
تنها خاطرهای که میماند:
اگر روزی از الفاریا بازگردید، چیزی از آنجا به یاد نخواهید داشت، جز یک حسِ مبهم: حسِ دلتنگی برای جایی که هرگز نبودهاید، اما تمامِ وجودتان آنجا احساسِ خانه بودن کرده است.
مثل شنیدن یک ملودیِ بسیار زیبا که درست در لحظهی باز کردنِ دهان برای پرسیدن نامِ آن، از حافظه پاک میشود، و فقط کمی رطوبتِ اشک در گوشهی چشم باقی می ماند. 🛐