خیلی اتفاقی یه ادمایی سر راهت قرار میگیرن که از همون اول یه حسی داری بهشون مثل اینکه خیلی وقت بوده میشناختیش و گذر زمان بیشتر بهت ثابت میکنه که انگار باید یه بخش زندگیت میشده،چون شبیه یک دلگرمیه اشناس حتی اگر ارتباط کم باشه یا دور باشه.
هدایت شده از ...
چهها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم
مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم
طبیبم گفت درمانی ندارد درد مهجوری
غلط میگفت خود را کشتم و درمان خود کردم
مگو وقتی دل صد پارهای بودت کجا بردی
کجا بردم ز راه دیده در دامان خود کردم
ز سر بگذشت آب دیدهاش از سرگذشت من
به هر کس شرح آب دیدهٔ گریان خود کردم
ز حرف گرم وحشی آتشی در سینه افکندم
به او اظهار سوز سینهٔ سوزان خود کردم