میگفت نفهمیدی سر رفتارت با بقیه چقدر حسادت کردم ولی امیدوارم یه روز کارماشو تجربه کنی...
قسمت غمگین ماجرا اینجاست، گلهایی که به مواظبت بیشتری نیاز داشتند، باغبانهای بی تفاوتتری نصیبشان شد.
ولی یه چیزیم بگم آرزو داشتم مامانم برای یه بار شده طعم از دستت دادن منو بچشه
شاید اون موقع آنقدر بی ارزش باهام رفتار نکرد
یه جوری انگار همیشه قرار حرف بزنم پس حرفام ارزش ندارن
همیشه هستم پس حضورم زیاد مهم نیست
همیشه میشه دیدم پس دیدنم حوصله سر بره
به حدی از بعضی از افراد خانواده پدریم بدم میاد که بمیرن تف تو قبرشون نمیندازم
بابت اون یه ذره خونه مشترکی که با بعضی هاشونم دارم خیلی ناراحتم