هدایت شده از ناشناسهای ازدواجی
ادمین من دوسال پیش رتبه کنکورم شد نزدیک شونزده هزار😂
ازدواج کردم و الانم تو خونم نشستم بچه داری میکنم،تازه بهمم میگن خانوم دکتر😅
چون همسرم دکتره😌
+خانوم دکتر بودنش رو کرد تو حلقتون
من اگه روباه نه دم بودم مطمئنم باشید یه قاتل زنجیره ای میشدم که هیچ وقت دست کسی بهم نمیرسید
🦊 آریا — «روباهِ نهدم»
آریا در زندگی قبلی یک کیتسونه بود؛ روباهی افسانهای با نه دم که میتونست شکل هر انسانی رو به خودش بگیره
اما یک قانون عجیب داشت: هر بار که یکی از دمهاش رو از دست میداد، یه خاطره از زندگیاش هم پاک میشد.
سالها گذشت و آریا هشت دمش رو از دست داد. دیگه هیچچیز از گذشته یادش نمیومد.اینکه چه کسی بوده، کجا زندگی میکرده یا چرا اصلاً به این دنیا اومده؟
فقط یک چیز رو به خاطر داشت: هر شب، ساعت دقیقاً سه صبح، باید به بالای یک برج قدیمی میرفت. یک شب تصمیم گرفت دیگه به اونجا نره
اما ساعت سه که شد، صدای زنگ برج در تمام شهر پیچید. آریا از پنجره بیرون رو نگاه کرد...
و دید هشت نسخهی دیگه از خودش در خیابان ایستاده. هرکدوم با یکی از دمهای گمشدهاش. نسخهها شروع کردن به بالا رفتن از برج. آریا هم دنبال اونها رفت.
وقتی به بالاترین طبقه رسید، آخرین روباه برگشت و گفت: «بالاخره برگشتی.»
آریا پرسید: «من کیام؟» روباه لبخند زد.
«همین چیزی که هر نهتا نسخهات سعی کردن فراموشش کنن.»
بعد پنجره رو باز کرد. پشت اون، یک شهر کامل زیر نور ماه بود که هیچ انسانی در اون زندگی نمیکرد. و روی بلندترین ساختمون شهر، یک کتیبه نوشته شده بود: «پادشاهی که نه بار خودش رو کشت، تا بتونه یک بار دیگه به دنیا بیاد.»
آریا به نه دمش نگاه کرد. این بار، دم نهم آروم آروم ظاهر شد.
و او بالاخره یادش اومد چرا همهی نسخههای قبلی خودش رو ساخته بود.