🦋🕯🦋🕯🦋🕯
🕯🦋🕯🦋🕯
🦋🕯🦋🕯
🕯🦋🕯
🦋🕯
🕯
#پارت_413
#رمان_حامی
- ببین تو الان واسه...
اجازه ندادم حرف بزند و تلفن را قطع کردم.
اصلا کشش شنیدن چرندیاتش را نداشتم.
پشت سر هم چندین نفس عمیق کشیدم و سعی کردم به لرزش دستانم خاتمه دهم.
نه هستی و نه ارکان جیکشان در نمی آمد.
برگشتم و نگاهشان کردم. با نگاهی هراسان و دهانی تقریبا نیمه باز زل زده بودند به من بدون آنکه جم بخورند.
گاهی اوقات آنقدر عصبانی می شدم که خودم نیز از خودم می ترسیدم.
فکر کنم ان روز از همان روز ها بود
گوشی را گرفتم جلوی ارکان و گفتم:
ممنون.
رفتم لبه ی تخت و گفتم :
حامی الان کجاست؟ آی سی یوئه هنوز؟
هستی با لکنت گفت : نیم ساعتی می شه بردنش بخش.
دمپایی های گل گلی که آن پایین بود را با بی میلی به پا کردم و بلند شدم.
سرم کمی گیج می رفت ولی حتی یک ذره هم تلو تلو نخوردم.
دوست نداشتم کسی ضعفم را ببیند.
دلم نمی خواست بگویند فلانی که آن همه ادعا داشت را دیدی؟ بالاخره ورق گذشت، حالا نوبت خودش شده، چوب خدا صدا ندارد و از اینجور حرف ها
هستی خواست بیاید کمکم ولی نگذاشتم و خودم از اتاق بیرون رفتم.
هدایت شده از عــــشق ممنـــوعه؛
✅️ یه کانال پر از لباس های راحتی مخصوص خانم ها و دخترخانم های شیک 😍🥳
⚜️ترندترین کارهای موجود در بازار⚜️
🦋اینجا پر از تیشرت ، تاپ ، کراپ ، شلوار ، سارافون و ست های راحتی با جنس نخ پنبه ۱۰۰ درصده🥰
🚫بعد عضو شدن برید پی ویشون تا تخفیف ویژه بهتون بدن 🚫
ارسال به سراسر کشور هم دارن ✈️
جا نمونی خوشگلم 😉 بزن رو لینک 👇
https://eitaa.com/joinchat/1458897701C453901c34d
دیگه از جوکای بی مزه خسته شدی
دیگه همش شده تکراری🥺🥺میدونم
اینجا👇👇👈https://eitaa.com/joinchat/1298072389C831888b578
کلی چیز جدیده ک اگه بیاید ببینید دیگه دلو🫀روده نمیمونه برات
اگه اونی ک میخوای باشه چی پس ضرر نداره بیاا👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1298072389C831888b578
🦋🕯🦋🕯🦋🕯
🕯🦋🕯🦋🕯
🦋🕯🦋🕯
🕯🦋🕯
🦋🕯
🕯
#پارت_414
#رمان_حامی
از ارکان جای دقیقش را پرسیدم که گفت دنبالم می آید.
مسیر را نشانم داد و بعد بی هیچ حرفی برگشت.
ظاهرا درک کرده بود نیاز دارم کمی با حامی خلوت کنم.
در زدم و وارد شدم.
روی یکی از تخت ها خوابیده بود.
کنارش هم یک پیرمرد بود.
خوشبختانه خواب بود. از جای شلوغ بیزار بودم.
با دیدن چشمان باز حامی حالم دگرگون شد.
انگار جان تازه ای گرفتم.
چشمش که به من افتاد لبخندی کنج لبش نشست
توقع آن لبخند را نداشتم.
شاید هرکس دیگری بود با اخم رویش را می گرفت و می گفت زیر سر توست که من اکنون در این وضعیت در چنین جایی به سر می برم.
تقصیر توست که اکنون جای کار کردن افتاده ام روی تخت بیمارستان.
همه ی این ها تقصیر توست.
ولی حامی فقط لبخند زد و از همان لحظه، سر شوخی را باز کرد.
- شنیدم که حجت الاسلام و المسلمین، خانم دکتر آرامش کاشفی ملقب به رئیس طوفان غشی شدن.
وقتی دیدم چقدر روحیه اش خوب است، من هم حال و هوایم تغییر کرد.
ماسک بد عنقی و بدخلقی را از چهره ام برداشتم و فارغ از اتفاقاتی که پیش آمده بود، روی صندلی کنارش نشستم و گفتم : بیخود کرده هرکی گفته.
این وصله ها به من نمی چسبه.
هدایت شده از چله خدمت
14.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑🛑🛑 فوری --- فوری 🛑🛑🛑
📣 پیام بسیار مهم و انتخاباتی "حاج حسین یکتا"
✅ به بچههای انقلابی،
✅به جهادیها،
✅به هیاتی ها،
✅به همه فعالان عرصه جهاد سیاسی
👌دشمن تمام قد به میدان آمده تا راه شهید رئیسی ادامه پیدا نکنه. راه عزت و اقتدار. راه خدمت. راه جهاد.
👌امشب شب عملیاته ... شب قدر انقلابه ... 🇮🇷
✊ قیام کنید بچه ها. الان وقت قیامه. وقت تاریخ سازیه. وقت تحوله. ... ✊
️👌مراقب باشید، اینجا حرمه. دل ها دست خداست. مراقب باشید بچه ها ...
👌غدیری باشیم، ولایی باشیم، برکتی و عنایتی باشیم، خودمون رو وقف کنیم، گذشت کنیم و از «من»ها که «مین» هستند بگذریم ...✌️
دریافت کامل ویدئو:
http://khedmat.org/vy2
🆔 @khedmat_org
⁉ بهشت چند در دارد؟
♦در های بهشت عبارتند از:
① باب المجاهدین
② باب المصلین (در نماز گزاران)
③ باب الصائمین (روزه داران)
④ باب الصابرین (صبر کنندگان)
⑤ باب الشاکرین (شکر گزاران)
⑥ باب الذاکرین (یاد آوران خدا)
⑦ باب الحاجین (حج کنندگان)
⑧ باب اهل المعروف،
🌼 که امام صادق (ع) در این مورد می فرماید:
🔹«در کارهای نیک با برادرانتان رقابت کنید و از اهل معروف (کار خیر) باشید، زیرا برای بهـشت دری است که به آن در معروف میگویند و داخل آن نمی روند و مگر کسی که در دنیا کارهای نیک انجام داده است»
#بهشت
#یافاطمه
🦋🕯🦋🕯🦋🕯
🕯🦋🕯🦋🕯
🦋🕯🦋🕯
🕯🦋🕯
🦋🕯
🕯
#پارت_415
#رمان_حامی
- اتفاقا خیلی خیلی خوب می چسبه .
هیچ چیز غیر ممکن نیست.
- دو کلوم هم از حاج آقا حامی!
لبخند دندان نمایی زد و گفت : راه افتادیا.
خندیدم.
چقدر وقتی کنارش بودم همه چیز خوب بود
چقدر تمام مشکلات کوچک می شدند و بی ارزش.
در سکوت داشت تماشایم می کرد.
دوست داشتم صدایش را بشنوم.
این مدت که حرصم نداده بود انگار یک چیزی گم کرده بودم.
- الان خوبی؟
اشاره ای به خود کرد و گفت :
می بینی که. سر و مر و گنده.
بذار دو ساعت دیگه پا میشم واست مهتاب بالانس هم می زنم.
وقتش بود سوال های بی جوابی که در ذهنم چرخ می زدند را بپرسم.
- چی شد که اینجوری شدی؟
از کجا فهمیدی کار اون بی شرفه؟
انگار اصلا برایش مهم نبود.
چون خندید و گفت :
چرا حرص می خوری؟ بابا تموم شد رفت. ته تهشم این بود که به دیار باقی می شتابیدم دیگه.
از تصورش پشتم لرزید.
چشمانم را با حرص بستم و گفتم :
حامی می شه چرت و پرت نگی و فقط جواب سوالم رو بدی؟
- نه نمیشه.
کلافه بلند شدم بروم بیرون که خندید و گفت : میشه میشه. قهر نکن.
با غصب نگاهش کردم و گفتم : قهر کار بچه هاس.
- یعنی تو چهل و هشت ساعتی که من بیهوش بودم بزرگ شدی؟
چه زود آرزویم برآورده شد!
آنقدر حرصم داد که دلم می خواست بالشش را بگذارم روی صورتش و خفه اش کنم.
با تشر گفتم : حامی!
- باشه دیگه می بندم.
چی پرسیدین حجت الاسلام و المسلمین خ....