این روزا ذهنم خیلی شلوغه...
خیلی جواب سوالها و خیلی چیزها هستن که باید بدونم؛ اونم با موضوعات متفاوت و دور از هم...
تو یه باتلاق مطالعاتی گیر افتادم که فکر نمیکنم نتیجهبخش باشه... آخر سر بین همهشون به کتابای زندگینامه و روایتی پناه میبرم.
از طرفی نگرانی درسهای دانشگاه هم هست که کاملاً چیز متفاوتی با دغدغه مطالعاتیمه...
هعییی، دعا کنین برام.
بعضی مکانها احساسات بیشتری رو تو خودشون جا دادن...
مثل خونه مامانبزرگ بابابزرگ؛ چیزی که از بچگی برای من یک چیز غریب بود و نداشتمش... این حس توی زنگ آخر چهارشنبهها و روزای عید پررنگتر بود.
تا اینکه باغ و درختاش اومدن و این حس رو کمرنگ کردن...
ولی خب از بدی آدما اینه قدر چیزا رو تا وقتی که دارن نمیفهمن...
تعریف بعضی حسها پلهایه برای مرحله بعد، بزرگ شدن آدم... وقتی بزرگ میشه که بتونه اون حس رو تعریف کنه و عبور کنه... برای من بزرگ شدن اونجایی بود که فهمیدم درسته بچگی من بوی دستپخت مامانبزرگ رو نمیده ولی بوی شکوفهی پرتقال میده؛ وقتی اون درختای پرتقال خشک شدن، اون موقع چیزی هم توی من خاموش شد...
چهار سال میگذره، درسته فصل قبل تموم شد، گاهی حق بده غصه فصل قبل رو بخورم، غصه ناآگاهی... درختای جدید و متنوع، نومید فصل جدید و اتفاقات و خاطرات متفاوت رو میده که منم نسبت بهش دیگه مشتاقم.
میخواستم بگم وقتی لا به لای درختای جدید راه میرم، هنوز به یادتونم و روحتون رو لا به لای این درختا حس میکنم.
ما که امشب شعار نه به آتش بسمون رو دادیم... دلمون خونه برای مردم لبنان...
چیزی غمگینتر از این نیست، قبل شب چله آقا این آتش بس رو اعلام میکردن...
توکل بر خدا چی بگم.
از صبح دارم خودمو قانع میکنم که این آتش بس شاید کار درستی باشه... ولی نمیشه... توکل بر خدا.
ابناء الطُلَقاء کی هستن؟!
«طُلَقاء» جمع «طَلیق» است و در لغت به اسیری گفته میشود که اسارتش از او برداشته شده و رها شده باشد. و در اصطلاح به کسانی همانند ابوسفیان، معاویه و عموماً اهل مکه گفته میشود که هنگام فتح مکه مسلمان شدند و سپس پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله آنها را آزاد کرد. اینها عموماً مستحق مجازات بودند؛ اما پیامبر، آنان را عفو کرد و به بردگی نگرفت.
(فاذهبوا فانتم الطلقاء...)
#اصطلاحات_تاریخی