چشمان قهوهایاش را نخستینبار شبی دیدم که آسمان از خستگی ستارههایش را خاموش کرده بود قهوهای نبودند؛ شبیه برگهای خیس پاییز بودند که باران رنگشان را تا مرز فراموشی شسته باشد هر بار نگاهم به آن دو چاه آرام میافتاد احساس میکردم خدا پیش از آفرینش جهان اندکی از خاک مرطوب بهشت را در مردمکهایش پنهان کرده است.
از بعضی زیباییها فقط باید دور ایستاد؛ همانطور که کسی وارد کلیسا نمیشود تا شمعها را خاموش کند همانطور که من بی آنکه بدانی بارها از دور نگاهت کردم .
آری ، چشم هایش قهوه ای بودند و به حق دیدم که قهوه از سیگار اعتیاد آور تر است؛
دودِ سیگار تنها ریهها را تسخیر میکند، اما قهوهی چشمان او آرامآرام در رگهایم جاری شد و قلبم را به نام خودش مُهر زد از آن روز فهمیدم بعضی اعتیادها را نه پزشک درمان میکند و نه زمان؛ تنها دوری، آن هم اگر حافظه فراموش کردن را بلد باشد.
۲۵ تیر ۱۴۰۵ . ۱۹:۲۲
_میآ.