هدایت شده از قهوهخونه
شیشهی عمر شما با پروانههای کاغذی پر شده بود. هر پروانه، آرزویی بود که روزی از ته دل کرده بودید و هنوز در گوشهای از دنیا پرواز میکرد. اگر شیشه ترک برمیداشت، بالهایشان یکییکی تا میشد و بعضی آرزوها هیچوقت فرصت رسیدن پیدا نمیکردند.
https://eitaa.com/joinchat/566363769Ccc74bbec76
واقعاً وضعیت بدیه، باید کل عمرت رو بین انسانهایی بگذرونی که نه درکت میکنن و نه تو میتونی اونا رو درک کنی.
و این منم !
ایستاده میان پنجرهای که سالهاست رو به هیچ باز میشود زنی با دستانی پر از نامههای نانوشته با قلبی که هر شب گوشهای از خودش را در تاریکی جا میگذارد من از کدام فصل آمدهام؟
از کدام بارانِ بیپناه ؟
از کدام خیابانِ خسته که چراغهایش حتی به سایهها هم اعتماد ندارند؟
صبحها میآیند اما نه با وعدهی روشنایی؛
با صدای قدمهایی که از کنار دیوارهای خاموش میگذرند و چیزی از دیروز را با خود میبرند
من به گلهایی فکر میکنم که در گلدانهای فراموششده رشد میکنند به جوانههایی که نمیدانند چرا باید به سمت آسمانی بروند
که همیشه بخشی از خودش را از آنها پنهان کرده است
ای ستارههای دور،
ای چراغهای کوچک آویخته بر سقف شب
چگونه میتوان به فردا ایمان آورد وقتی خاطرهها هنوز در اتاقهای قدیمی نفس میکشند؟
من روزی زنی بودم که به آینه لبخند میزد
موهایش را در باد رها میکرد و باور داشت دستهایش میتوانند چیزی را تغییر دهند
اما زمان آمد،آرام و بیصدا و تمام آن باغچههای کوچک را از پشت پنجره برداشت
حالا من ماندهام و صدای عقربههایی که روی دیوار پیر میشوند ماندهام و پرسشی که هر شب از خودم میپرسم:
آیا دوباره خواهم توانست برای گلدانهای خالی آب بیاورم؟ آیا دوباره خواهم توانست
به آسمان نگاه کنم بیآنکه چیزی را از دسترفته ببینم؟ شاید یک روز وقتی برفهای سنگین این سالها آب شدند وقتی زمین دوباره نفس کشید دستی از میان خاک بیرون خواهد آمد ،نه برای نجات دادن جهان
فقط برای لمس کردن یک گل کوچک و آن روز خواهم فهمید که تمام این تاریکیها
فقط راهی طولانی بودهاند برای رسیدن به اولین جوانهی نور.
۲۹ تیر ۱۴۰۵ . ۱۹:۴۹
_میآ.
هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته
باگ شخصیت : این بود که هر احساسی را بیش از حد واقعی زندگی میکردی برای همین هیچ خاطرهای به اندازهی خودش باقی نمیماند همیشه بزرگتر میشد.
اتاق انتظار ذهن : دختربچهای که هنوز بیدغدغه میخندد.
៚ https://eitaa.com/Estraaaaaaaaaa