بر پهنای صورت اشک میریزد، بغض چنان
راه گلویش را میبندد که گویی تمامی آن غم ها در حنجرهاش جمع شدند.
قطرات اشک پردهای از جنس شوری و غم را بر چشمانش میکشند . او فقط در سکوت بخشی از وجودش را در خاک دفن میکند.
گاهی این مرگ خاطرات است که ریسمان امیدت را آرام، آرام پاره کند.
مرگی که خود باعث نابودی میشود، در حالی که تو فقط کمی بیشتر در سوگش بودی..
افسوس که گذر کردن سخت است و سیر در خاطرات آسان .
-نامهای ز اِمِرآلد-