eitaa logo
𝙴𝚝𝚎𝚛𝚗𝚊𝚕 𝙳𝚛𝚎𝚊𝚖|رویای ابدی
39 دنبال‌کننده
10 عکس
0 ویدیو
1 فایل
اینجا کتابخونه‌ی یک هیولاست. لینک قفسه‌ها مون: https://eitaa.com/Eternal_Dream صندوق پستی (حرفی سخنی اگر بود اینجا توان‌مندید) : https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_s9mxpbc&btn=میون.قفسه‌های.کتابخونه‌ای.کوچولو
مشاهده در ایتا
دانلود
”° موسیقی چیست؟ چیزی که با آن میشود غرق شد در صداهایی که تو را از هیاهوی این جهان مضحک جدا میکنند... °‟ _ « پاورقی »
Rachel SermanniSleep.mp3
زمان: حجم: 3.2M
بخواب عزیزم، بخواب برام مهم نیست اگه بری... ما در رویاهامون از هم جدا می‌شیم، بزار اون رویاها بیان _ « موسیقی »
‟° The dream that is in your head is easy and enjoyable to imagine, but if you want to really touch and live that dream, if you want to really enjoy it, then don't get tired of trying.! °” _ « پاورقی »
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Dad, can you be my dad again in the next life?...
”° زندگیِ من دور گردونه‌ی قضاوت شما احمق‌ها نمی‌چرخه! °‟ _ « پاورقی »
هر زمانی که اشتباه کردی،برگرد! °• ــــــــــــــــــــــــــــ ~ ــــــــــــــــــــــــــــ •° Whenever you make a mistake, come back! _ [ امام‌علی‌(ع) ]
هر فردی که با شما مهربان است، عاشق شما نیست؛ برخی از مادران، فرزندانشان را درست تربیت کرده اند... °• ــــــــــــــــــــــــــــ ~ ــــــــــــــــــــــــــــ •° Every person who is kind to you is not in love with you; Some mothers have raised their children correctly... _ [ مایکل‌جردن ]
گویی حس سبز درختان بود و چشم‌هایش...، تا ابدیت ادامه داشت... °• ــــــــــــــــــــــــــــ ~ ــــــــــــــــــــــــــــ •° It was as if the feeling of green trees and his eyes..., continued forever... _ [ فروغ‌فرخزاد ]
من یک‌بار آسیب دیدم؛ خیلی بد... هرچند ظاهرم بهتر شد، از درون هیچ‌وقت خوب نشدم! _ « دیالوگ »
°٠| در این مسیر زخمی شدم، زخم‌های بزرگ و کوچک! در این تونل تاریک و نمور دست از ادامه دادن بر‌نداشتم؛ زخم‌هایم بیشتر و بیشتر شدند... سینه‌خیز‌کنان حرکت کردم، نورم را دیدم. چند قدم کوچک نمانده بود...اما دیگر تحمل ادامه دادن در من تمام گشته بود! همان‌جا کناری را با دیدگانم جستم و تکیه کردم... خسته شده بودم؛ همین! یک همین و هزاران حرف و سخن پشتش... یک نگاه به نور و هزاران خواسته و خسته بودن پشتش... یک پارادوکس کامل! نور خاموش شد؛ چشمانم را بستم...پس تمام شد. مضحک است اما نور، درون من به رقص در آمده بود! مرا وادار کرد که با ریتم خودش شروع به رقص مخصوص خودش کنم؛ رقصی که او را غلیظ تر کرد...! |٠° _ اُمبرا
{ الهم عجل لولیک الفرج }