ᴇᴛᴇʀɴɪᴛʏ
در میان این هیاهویِ مردگان!عزیزکم،بیا ما به دنبال زندگی باشیم.
کسی چه میداند شاید ما مرده ایم و آنها زنده اند!
قرار بود بمانی، نه؟
قرار بود باران که بند آمد،
چترت را ببندی و برگردی.
اما اینجا دیگر باران هم نمیبارد.
فقط گرد و خاکِ خاطره است
و ردِ پای تو روی تراسِ نمناکِ ذهنم.