دلم گرفته. نه برای تو. برای آن روزهایی که فکر میکردم تو معنیِ «ماندن» هستی. حالا میدانم تو هم مثل بقیه بلدی بروی. فقط بلد بودی جوری بروی که انگار نه، اصلاً نبودی.
موجها میآیند و میروند. من اما ماندهام. روی همین ساحلِ سرد ؛ با انتظاری که در نهایت پوچ است...
قرار بود بمانی، نه؟
قرار بود باران که بند آمد،
چترت را ببندی و برگردی.
اما اینجا دیگر باران هم نمیبارد.
فقط گرد و خاکِ خاطره است
و ردِ پای تو روی تراسِ نمناکِ ذهنم.