«ما میان دو دم به دنیا میآییم—نخستین دم که ما را به فریادی میکشد، و آخرین دم که چون رازی که هرگز نفهمیدیم میلغزد و میرود. در این میان، از تکّههای نور و غبار، کلیساهایی از معنا میسازیم، فقط برای آنکه بنگریم زمان چگونه با حوصلهٔ آب که سنگ را شکل میدهد، آنها را ذرهذره حل میکند. عشق، زیباترین زخم است. حافظه، بیرحمترین شبح. و امید؟ دروغی آرام است که به تاریکی میگوییم تا کمتر شبیه پایان باشد.»