چای سرد شد، سیگار تمام شد، شب رفت، اما خیال تو ماند و من ماندم و این خیالِ سرکش که رهایم نمیکند.
ᴇᴛᴇʀɴɪᴛʏ
آخرِ شب است و او هنوز پشت بوم نشسته. رنگها خشک شدهاند، اما او هنوز خیسِ فکر است. انگار دارد خودش را توی این نقاشی گم میکند، توی این صورتِ بیشباهت به خودش، توی این چشمهایی که انگار مالِ کس دیگریست. شاید دارد کسی را میکشد که روزی بوده و حالا نیست. شاید هم دارد کسی را میکشد که هنوز پیدا نشده. هرچه هست، بوم از او واقعیتر شده و این تلخترین بخشِ ماجراست.