eitaa logo
𝙀𝙩𝙚𝙧𝙣𝙞𝙩𝙮
231 دنبال‌کننده
144 عکس
11 ویدیو
4 فایل
You don't have to worry about losing me. Not tomorrow, not next year, not in a hundred years. This love? It's 𝙀𝙩𝙚𝙧𝙣𝙞𝙩𝙮.
مشاهده در ایتا
دانلود
𝙀𝙩𝙚𝙧𝙣𝙞𝙩𝙮
فکر میکنم یکی هم باید اینو به خودم بگه😂 ولی اینطور نیست که سرش غمگین باشم، توام نباش چون اینم نعمتیه
اوهوم درست میگی. بدیش اون لحظه ایه که میفهمی حست تبدیل به واقعیت شده و اون آخرین بار بود:)
هدایت شده از 𝐕𝐢𝐨𝐥𝐞𝐭
عزیز من دیر رسیدی خیلی دیر،من راجبش گریه هامو کردم،تنهایی هامو کشیدم،درداشو کشیدم و خب چیزی لا به لای این درد ها مرد اما نمیدونم روحم بود که مرد یا تمام ذوق و دوست داشتنم راجب تو، تا اینجا که خیلی درد داشت امیدوارم حالا که از بین رفته دیگه عذاب و دردی نداشته باشه.
حسی که گفتم شاید با قدم زدن بگذرد، من را وسط خیابان به گریه انداخت؛
هدایت شده از 'کافه کازابلانکا'
«دردِ بی‌صدا شبیه مهِ سردی‌ه که شب، یواشکی میاد روی شهر می‌خوابه؛ نه صدا داره، نه چهره، نه حتی سایه‌ای که بشه گرفتش دست، فقط کم‌کم همه‌چیزو می‌بلعه، طوری که آخرش از پشتِ همین سفیدیِ خاموش، حتی چراغ‌ها هم خسته و دور به نظر می‌رسن. این درد، مثل ساعتِ دیواریِ یک خانهٔ متروکه‌ست؛ همه‌چیز ظاهراً سرِ جاشه، اما عقربه‌ها انگار سال‌هاست از حرکت افتادن و فقط دارن وانمود می‌کنن که زمان هنوز زنده‌ست. من هم از همون جنسِ سکوت شدم؛ سکوتی که نه آرامه، نه سبک، بلکه مثل دریا در شب، عمیق و تیره‌ست و هرچی بیشتر بهش نگاه کنی بیشتر حس می‌کنی یه چیزی داره از زیرِ سطح، آروم‌آروم تو رو می‌کشه پایین. بعضی زخم‌ها مثل خطِ ترک روی شیشه‌ان؛ از دور شاید فقط یک شکستگیِ ریز باشن، اما اگر نورِ درست بخوره روشون، می‌بینی تمامِ تصویر را به هزار تکهٔ لرزان تقسیم کرده‌اند. دردِ من هم همین‌جوری‌ه؛ از بیرون شاید معلوم نباشه، ولی از داخل، مثل آتشی‌ه که به‌جای شعله، خاکستر تولید می‌کنه. نه روشنایی می‌مونه، نه گرما؛ فقط سوختنِ خاموشِ چیزی که اسمش هنوز "من"ـه. و عجیب اینجاست که آدم به این ویرانی هم عادت می‌کنه؛ مثل درختی که وسطِ زمستان، با اینکه برگ‌هاش رفته، هنوز خودش رو به باد نگه داشته. مثل فانوسی که توی طوفان نه برای روشن کردنِ راه، فقط برای خاموش نشدن می‌جنگه. من هم همینم؛ نه پر از امید، نه تسلیمِ کامل؛ فقط مانده‌ام مثل آخرین خطِ نور روی افقِ یک غروبِ زخمی، که با اینکه می‌دونه شب نزدیکه، باز هم با تمامِ جانش می‌سوزد تا آخرین لحظه دیده شود. دردِ بی‌صدا، شبیه برفِ سیاهی‌ست که روی شانه‌های روح می‌نشیند؛ نه حس می‌کنی کی آمده، نه می‌فهمی کی تمام می‌شود، فقط یک‌دفعه می‌بینی زیرِ این سنگینی، دیگر حتی خودت را هم درست نمی‌شناسی. و این، تلخ‌ترین قسمتِ ماجراست: اینکه آدم گاهی از غم نمی‌شکند، از فرسایشِ آهستهٔ خودش می‌شکند؛ از زخم‌هایی که هر روز می‌بینی‌شان و هر روز تظاهر می‌کنی که نیستند. من از همان شب‌هایی عبور کرده‌ام که ماه هم انگار به دیوارِ تاریکی چسبیده بود و جرأت نمی‌کرد پایین بیاید. از همان سکوت‌هایی که صدای قلبت تویش بلندتر از هر فریادی است و تو فقط می‌نشینی، نگاه می‌کنی، و حس می‌کنی روحَت دارد مثل شمعی در بادِ سرد، کم‌کم، بی‌مراسم، بی‌وداع، خاموش می‌شود.» 'نیلا'