هدایت شده از 𝐕𝐢𝐨𝐥𝐞𝐭
عزیز من دیر رسیدی خیلی دیر،من راجبش گریه هامو کردم،تنهایی هامو کشیدم،درداشو کشیدم و خب چیزی لا به لای این درد ها مرد اما نمیدونم روحم بود که مرد یا تمام ذوق و دوست داشتنم راجب تو، تا اینجا که خیلی درد داشت امیدوارم حالا که از بین رفته دیگه عذاب و دردی نداشته باشه.
𝙀𝙩𝙚𝙧𝙣𝙞𝙩𝙮
من وقتی با تو نیستم انگار اصلا زندگی نمیکنم!
داداش میدونستی من اینجا اد نیستم ؟🤣
هدایت شده از 'کافه کازابلانکا'
یه جایی از زندگی میرسی که روحت شبیه یه شهرِ جنگزده میشه؛ نه صدای انفجاری میاد، نه دودی بلند میشه، اما هر گوشهش یه خرابهست که یادگاریِ یه نبرد قدیمیه.
از دور که نگات میکنن، همهچیز سر جاشه... اما هیچکس نمیفهمه ستونهای درونت مدتهاست ترک برداشتن.
من شبیه درختی شدم که سالها توی طوفان ایستاده؛ همه از ایستادنش تعریف میکنن، اما هیچکس نمیپرسه چند شاخه از وجودش زیر همین مقاومت شکسته.
بعضی دردها زخم نیستن، شبیه موریانهان؛ بیصدا میخورن، بیصدا جلو میان، تا یه روز که از خودت میپرسی: «پس اون آدمی که قبلاً بودم کجا رفت؟»
یه زمانی قلبم شبیه آسمونِ بعد از بارون بود، پر از بوی شروع... اما حالا بیشتر به زمستونی میمونه که سالهاست بهارش راهشو گم کرده.
عجیبترین بخش ماجرا اینه که آدم از غم نمیترسه؛ از عادت کردن به غم میترسه. از اینکه اندوه کمکم مثل ریشههای یه پیچک دورِ تمام فکرهاش بپیچه، تا جایی که دیگه ندونه خودش کجاست و دردش کجاست.
من مدتهاست شبیه فانوسی هستم که هنوز روشنه، اما روغنش تموم شده. از دور نور میده، اما خودش بهتر از هر کسی میدونه که خاموش شدن فقط مسئلهی زمانه.
شبها ذهنم شبیه اقیانوسیه که طوفانش رو از بقیه پنهان کرده؛ سطحش آرومه، اما در اعماقش کشتیهای زیادی غرق شدن.
و آدمها... آدمها رهگذرای یه ایستگاهن. میان، چند دقیقه کنار تو میشینن، از گرمای حضورت استفاده میکنن، و بعد سوار قطار خودشون میشن. آخرش میمونی و نیمکتی که هنوز بوی رفتن میده.
گاهی فکر میکنم من شبیه کتابی هستم که زیادی ورق خورده؛ نه به خاطر اینکه کسی دوستم داشته، به خاطر اینکه هرکس بخشی از منو خونده و رفته، بیآنکه داستانم رو تا آخر بفهمه.
زمان هم موجود عجیبیه... شبیه دزدی که کفشهای مخملی پوشیده. هیچی نمیشنوی، اما وقتی برمیگردی میبینی رویاها، آدمها، انگیزهها و تکههایی از خودت رو برداشته و رفته.
الان دیگر برای خوشبختی نمیدوم. مثل سربازی که از جنگ برگشته، روی ویرانههای خودش نشستهام و فقط آمارِ چیزهایی را میگیرم که از دست دادهام.
و تلخترین قسمت ماجرا اینجاست:
بعضی آدمها زیر بارِ زندگی خم نمیشن... شبیه آهنی میمونن که آنقدر ضربه خورده، آنقدر در آتش مانده، که دیگر نه میشکند، نه شکل اولش را به یاد میآورد.
من هم مدتهاست همینطورم؛ یک آسمانِ بیستاره، یک اقیانوسِ بیساحل، یک ساعتِ ازکارافتاده که هنوز عقربههایش ادای حرکت را درمیآورند...
و چه غمانگیز است وقتی بزرگترین نقش زندگیات، تظاهر به خوب بودن باشد.
'نیلا'