هدایت شده از 'کافه کازابلانکا'
"خاکسترِ نیمهشب"
بعضی عادتها اسم ندارند؛
فقط هر شب، سرِ ساعتِ معینی از راه میرسند و کنار آدم مینشینند.
میان تاریکی،
نقطهای سرخ روشن میشود؛
مثل آخرین ستارهای که از آسمانِ یک جهانِ درحالِ سقوط جا مانده باشد.
بعد همهچیز شروع میشود...
دود بالا میرود و خاطرهها پایین میآیند.
یکییکی.
بیدعوت.
بیرحم.
انگار هر پیچوخمِ آن مهِ خاکستری،
اسمِ چیزی را در خودش پنهان کرده؛
یک آدم،
یک خیابان،
یک «ای کاش» که سالهاست از گلوی زمان آویزان مانده.
شبها موجودات عجیبی هستند؛
روی زخمهایی دست میگذارند که روز جرئت نزدیک شدن به آنها را ندارد.
و بعضی آدمها،
در سکوتِ این ساعتها،
به تماشای سوختنِ چیزی مینشینند که بیش از آنکه میان انگشتانشان باشد،
سالهاست درونِ سینهشان شعله میکشد.
خاکستر آرام فرو میریزد؛
درست مثل رؤیاهایی که زمانی برایشان جان میدادی.
درست مثل نسخههای قدیمیِ خودت که دیگر هیچجا پیدایشان نمیکنی.
و عجیبترین بخش ماجرا این است؛
آن آتشِ کوچک هر شب خاموش میشود،
اما آتشی که آدم را به سمتش میکشاند،
هیچوقت.
شاید بعضیها دنبال دود نیستند...
دنبال شکلی هستند که غم، وقتی به آسمان میرود، به خودش میگیرد.
"بعضی شبها آدم چیزی را آتش نمیزند؛
فقط مینشیند و تماشا میکند که چطور خودش، ذرهذره، شبیه خاکستر میشود."