.
میخواهم صدایم آنقدر نرم باشد که زبریِ روزگار را از روی شانههایت بشوید. میخواهم آهنگی باشم که در آن گم میشوی، نه از جنسِ رفتن، از جنسِ ماندنِ بیدلیل، از جنسِ لالاییِ غمگینی برای دو روحِ بیپناه.
نوشتههای روی دیوار را میبینم، همان دستخطِ قدیمیِ سرنوشت را. میگوید تمام خواهد شد، میگوید زیرِ این حجم از خاک، له خواهم شد. اما من به جای فرار، چشمهایم را میبندم و به صدای ریزش گوش میدهم. عجیب است، صدای پایان گاهی از صدای بودن هم آرامتر است.