نوشتههای روی دیوار را میبینم، همان دستخطِ قدیمیِ سرنوشت را. میگوید تمام خواهد شد، میگوید زیرِ این حجم از خاک، له خواهم شد. اما من به جای فرار، چشمهایم را میبندم و به صدای ریزش گوش میدهم. عجیب است، صدای پایان گاهی از صدای بودن هم آرامتر است.
کاش میشد زمان را برگرداند به آن عصرِ پاییزی که پشت پنجره ایستاده بودی و من بیتفاوت از کنارت گذشتم. کاش آن لحظه میفهمیدم این فقط یک عصرِ معمولی نیست، این آغازِ پایانِ ماست. حالا میایستم پشت همان پنجره، به همان خیابان خیره میشوم و با خودم تکرار میکنم: ببخش، ببخش، ببخش. اما خیابان خالیست و تو دیگر از آن رد نمیشوی. صدام در این اتاقِ خالی میپیچد و جوابی نمیآید جز سکوتِ خودم.
همهٔ خاطراتم با تو
رنگ خاکستر دارند.
نه سیاهِ مطلق،
نه روشنِ فراموشی.
یک جایی میانِ سپیدهدم و غروب،
میانِ تلخی و شیرینی،
میانِ ماندن و رفتن.