ایتا اینطوری شده که باید بری دونهدونه پیوی و کانالها رو باز کنی، ازش درخواست کنی «لطف کن اگر پیام جدیدی هست، به من نشون بده. ببخشید. به زحمت هم میوفتیها».
ای که گفتی[=ایتاییفن] مرو اندر پی خوبانِ زمانه[=تلگرام]
ما کجاییم در این بحر تفکر، تو کجایی؟
یهسر رفتم توییتر، چندتا تحلیل خوندم، گرخیدم. :))
این مدت توی ایتا همه داشتن میگفتن اسرائیلیها به چیزخوردن افتادن.
-روزِ نمیدانم چندم جنگ؛
جنگ؟ هنوز برایم واژهی غریبیست. همیشه تصورم از جنگ، صاف در چشم دشمن نگاهکردن و شلیک است. اما حالا از جنگ فقط صدای انفجارهایش را میشنوم. در دورهی آموزشی سربازی، هر زمانی که با صدای انفجارهای مشقی از جا میپریدم، به دوستم میگفتم که آنهایی که در جنگ هشتساله، مردانه جنگیدند، چقدر مرد و چقدرتر نترس بودهاند. حالا به خودم که نگاه میکنم میبینم دیگر با صدای انفجار از جا نمیپرم. شرایط، انسان را بزرگ میکند. خیلی زودتر از گذشت زمان. انگار در دیگ زودپز گذاشته و پخته میشوی. شاید اگر نیوتون زنده بود، میتوانست تناسبی هم بین سختی شرایط انسان با بزرگشدنش برقرار کند.
با جنگهای نوین نمیسازم. این بهدردنخوری عذابم میدهد. اینکه باید یک گوشه بنشینم و شاهد آسیب به وطنم باشم، یک خط بهم نیوفتد و تنها کاری که از دستم بر میآید، خواندن چهارتا اخبار باشد. حتی انقدر به درد نمیخورم که نقشی در مداوای مصدومان داشته باشم. پس این همه بدهی به وطن را چگونه صاف کنم؟
به تهران فکر میکنم. شهرِ شلوغِ آلودهی مورد علاقهام. تهران را دوست دارم. همهچیزش را. شلوغی و دود و ترافیکش. کمپلکسشدنهای توی متروأش. صورت به صورت دیگریبودنهای بیآرتیاش و خیلی چیزهای دیگرش را. تهرانی که من میشناختمش، الان تبدیل به شهری جنگزده شده. لابد اثرات جنگ در نقطهنقطه از شهر دیده میشود. خرابیها، ترکشها، و حتی خلوتیهای خیابانها و متروأش. پایتخت محبوبم دارد جلوی چشمم ذرهذره آب میشود و کاری از دست من برنمیآید.
«دوستان سلام. با توجه به شرایط پیش آمده از سالن محل برگزاری تماس گرفتن و گفتن تا اطلاع ثانوی تمام برنامه ها کنسل هست»؛ این پیام، مربوط به کلاس مصطفی مستور است. ادمین این کانال هر سهشنبه پست میگذاشت و یادآوری میکرد که کلاس، پنجشنبه رأس ساعت دهونیم تشکیل میشود؛ اما چند روز قبل این پیام را گذاشت تا بگوید شرایط پیش آمده کلاس را لغو کرده. این یعنی «شرایط پیش آمده»، روزمرّگیهایم را هم مختل کرده؛ همانطور که وضعیت اینترنت را. دیگر نه شیفتهایم برنامهی منظمی دارد نه کلاسهایم. کرختی و بیحوصلگیای نسیبم شده که ناشی از نداشتن روزمرّگیست. حالا باید برای خودم روزمرّگی جدیدی بسازم؛ روزمرّگیای که «شرایط پیشآمده» رویش سایه انداخته.