eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
24.2هزار دنبال‌کننده
42.4هزار عکس
7هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
فقط باید منتظره یه موقعیت خوب میشدم.آخر شب نشینی بود و همه یکی پس از دیگری خداحافظی میکردنُ به خونه هاشون میرفتن منم داخلِ حیاط در حال شستن ظرفها بودم که قائد از اتاق بیرون اومد و قصد رفتن کرد،از کنارم که گذشت گفت - خداحافظ ماه صنم،یه لحظه زیر لب گفتم فردا بیا میدون شهر همون پاتوق همیشگیم کارت دارم قائد سری تکون داد و رفت، سنگینیِ نگاه علی رو حس کردم که از پنجره ی اتاق داشت نگاهم میکرد،بی توجه بهش کارم کردم تا زودتر از این حجمِ ظرف نشسته رها بشم.روز بعد بدون چرخ دستی به طرفِ پاتوق همیشگیم‌رفتم،اونقدر این چند روز خسته شده بودم که قید آش و حلیم درست کردن رو برای مدتی زده بودم!خودش بود،قائد!...لباسِ مرتب و شیکی به تن کرده بود با اون فوکلِ خوش حالتش راحت میتونست دلِ هر دختریُ به یغما ببره.تا منو دید به طرفم آمد و گفت: سلام خوبی؟اتفاقی افتاده؟ چیزی شده هان؟لبخندی زدم و ماجرا رو براش تعریف کردم، قائد چشمانش اشکی شده بود و با بغضی بزرگ گفت: تووو،تو داری چکارمیکنی با من! من خودت میخواستم حالا آمدی از رنگِ چشمانِ دخترِ دیگه ای برام میگی ؟...بختِ منُ باش... - قائد اینجوری خیالم از بابتت راحت میشه تو عین بچه‌م نباشی عینِ برادرمی، قبول کن تا این خانواده نرفتن برم کار و یه سره کنم و قرار مدارها‌ رو بزارم.لجوجانه برای اینکه مقاومت کنه و اشک هاش نریزن سری تکون داد و گفت هر کار میخوای بکن،وقتی تو چیزی ازم میخوای نمیتونم نه بگم.لبخندی زدم و با خوشحالی مستقیم به خونه ی احمد رفتم تا پیشِ مهمون‌های صاحبخانه شون برم.‌چند روز طول کشید تا قرار مدارها گذاشته بشه و قائد و گلی (اسمِ دختره) همو پسند کنند خانواده خوبی بودن و خواسته ی زیادی از قائد نداشتن همین که سالم و کاری باشه براشون کفایت میکرد. تو این بین علی به رفت و آمدهای وقت و بی وقتم مشکوک شده بود و هی سین جینم میکرد،دلم میخاست تا همه چیز درست نشده حرفی بهش نزنم تا بعدش نگه رفتی قرار مدار با قائد گذاشتی حالا آمدی ماس مالی میکنی بالاخره همه چیز جفت و جور شد و قرار شد دو روز دیگه ملا بیارن خطبه اشون خونده بشه پیش خودم قرار گذاشتم تا علی از سرکار آمد همه چیز بهش بگم و با هم برای عقدشون بریم اما وقتی علی با عصبانیت وارد حیاط شد فاتحه ی خودمُ خوندم.با ترس و لرز به پیشوازش رفتم تا بقچه ی خالی شده از غذاشُ از دستش بگیرم، از شانس مهری هم رفته بود پیش آذر و تنها بودم.هر آن احتمال می‌دادم با عصبانیت به طرفم یورش بیاره و سیلیِ جانانه ای بیخ گوشم بنوازه اما برعکسِ افکارم راه کج‌کرد و لب حوض رفتُ صورتش آبی زد. نفس عمیقی کشیدم و قدمی جلوتر رفتمُ سلام کردم... - سلام ...باز این صاحبکار لعنتی سرِ ماه که شد حقوقم کم کرد خدا لعنتشون کنه که حقِ کارگر میخورن.ناخودآگاه لبم به خنده باز شد که علی با اخم نزدیکم شدُ گفت - چته ماه صنم! چرا میخندی ؟حرف خنده داری مگه گفتم؟لبخندم جمع کردم و سریع گرفتم - نه نه همینجوری خندیدم، امممم، چون مثل پیرزن ها غر غر میکنی خندم گرفت.علی ابرویی بالا انداخت و به طرف خونه رفت، سیلی آهسته ای به روی لپم زدم و پشت سرش وارد اتاق شدم بعد از اینکه چای تازه دمشُ خورد گفتم - راستی خبر داری دو روز دیگه عقدِ قائده؟همونجور که کلوچه ای در دهانش میگذاشت گفت - نه، کیه نامزدش؟چجور یهویی قرار شد عقد کنه؟خیالم راحت که شد عصبی نیست،از شبِ شب نشینیه آذر که اون دختره گلیُ دیدم تا آخرین جلسه ی خواستگاریِ دیروزُ براش گفتم البته با کمی سانسور،بعد از حرفم علی کمی گرفته شد اما حرفی نزد و به کلمه بسلامتی اکتفا کرد. - تو نمیایی عقدش؟ - نه تو برو من نمیتونم مرخصی بگیرم.دیگه بحث رو کش ندادم و از اینکه ماجرا رو بالاخره بهش گفتم حس خوبی بهم دست داده بود و باری سنگین از روی دوشم برداشته شد. عقدِ قائد هم بین خوشحالی ما تموم شد و قائد همراهِ خانواده گلی به شهرشون رفت تا اونجا جشنی برگزار کنند و برگردن همون جا زندگیشون شروع کنند وقتی خداحافظی میکردیم قائد چنان نگاهِ سوزناکی بهم انداخت که هیچوقت فراموش نمیکنم.رو به بهشون گفتم - انشاالله خوشبخت بشین، قائد مراقب گلی باش ... - چشم مراقبشم خیالم که ازشون راحت شد کادومو که یه انگشتر ظریفی بوددست گلی انداختم و ازشون خداحافظی کردم و به خونه برگشتم،از اینکه قائد بالاخره ازدواج کرد و سرسامون گرفت خیلی خوشحال بودم.بچه آذر چهار دست پا میرفت که آذر دوباره حامله شد و با ویار سختش مراقبت از زینب براش سخت بود بیشتر اوقات خونه ما پلاس بودن و مهری از زینب کوچولو مراقبت میکرد، من سرگرم کار بودم اما همون لحظاتی که خونه بودم با جون و دل از نوه ی قشنگم مراقبت میکردم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌎آخرین عکس‌های 'ملکه فیل‌ها' در کنیا  این فیل که در بیش‌ از شصت سال گذشته در دشت‌های ساوو در کنیا سرگردان بود. بلندی عاج این فیل‌ها به حدی است که به زمین می‌رسد.  عکاس : وقتی برای اولین بار این فیل بزرگ را دیده در شگفتی فرو رفته است. "پیر و لاغر بود اما آرام و با شکوه قدم پیش می‌نهاد و راه می‌رفت، بلندی عاج‌هایش به اندازه‌ای بود که در وقت راه رفتنش زمین را می‌خراشید تا او بر آن پا بگذارد." 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌎هنرمندی بنام "جیم دین جیلیان" سطح داخل بطری ها را با دود شمع می پوشاند، سپس قسمت های خاصی را با ظرافت فراوان پاک میکند و نقاشی های جالبی را خلق می کند 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌍 هرساله شرکت لویی ویتون طراح معروف کیفهای لوکس کیف هایی که فروش نرفته اند را میسوزاند تا اینگونه از قرار دادن قیمت پایین تر بر روی کیفهای خود و ارزانتر فروختن آنها جلوگیری کند! 💥📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
✅فیلم: "پایان جهان در کمپ زامبی" World Ends at Camp Z [2021] ━━━༺📯༻━━━ 🔲🛶₰ژانر:اکشن,ترسناک,مهیج 🔲🛶₰محصول:آمریکا''🇺🇸" 🔲🛶₰امتیاز:5.9از10''⭐️'' ━━━༺📯༻━━━ 💬 خلاصه داستان: در طول همه‌گیری روایت شده و در مورد صاحب کمپی است که متوجه می‌شود شخصی که قرار است زمین خود را به او بفروشد، نیت‌های شیطانی در سر دارد. حال او برای جلوگیری از فروش، حقه‌هایی در آستین دارد اما با شورش زامبی‌ها همه چیز تغییر کرده و… ━━━༺📯༻━━━ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌍 در روسیه فرقه ای وجود دارد که شخصیت کارتونی را می پرستند 😐 گه به روسیه سفرکردید و دیدید آدم بزرگا دارن کارتون نگاه میکنن بهتره مزاحمشون نشید چون ممکنه بخاطر بی حرمتی به اعتقادات کتک بخورید 💥📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🔻آیا می دانستنی؟ 🔻میدونستی که نوعی ماهی وجود داره که با کمک باله هایش به سطح میاد و 90 ثانیه در هوا پرواز می کنه و به شکار طعمه خود می پردازه 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
پلیس یک یخچال حاوی سر یک مرد و بشکه ای پر از اسید حاوی اعضای بدن را از آپارتمان جفری دامر(قاتل زنجیره‌ای )خارج می کند.😐 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
این مکان قطعا از وحشتناك ترین اماکن زمین است اینجا اتاقك گاز اردوگاه کار آشویتس است و این خراش ها بر دیوار رد ناخن صدها و هزاران نفر است که در تلاش جهت فرار از اتاقك گاز ناتوان بوده اند.. 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱