eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
24.2هزار دنبال‌کننده
42.4هزار عکس
7هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
صبح خیلی زود بیدار شدم تا برم دنبال کارم وقتی در حیاط باز کردم با احمد رو به رو شدم که میخواست کلونُ به صدا در بیاره با تعجب پرسیدم - سلام خوبی ؟چی‌ شده اول صبحی اینورا اومدی ؟احمد نفسی کشید و دستی به ریشِ نداشتش کشیدُ گفت اومدم دنبالت بریم روستای ننه بابات زدم رو دستمُ گفتم: وا برای چی ؟چیزی شده داری پنهون می‌کنی ازم؟دوباره نفسی کشید و گفت زنِ برادرِ وسطیت مثل اینکه حالش خوب نیست باید بریم دیدنشون کلافه گفتم انشاالله که خوب بشه آخه من بیام کجا ؟احمد کلافه تر از من گفت مُرده! نمیخوای بری مراسمش همون لحظه علی سر رسید و نگران به طرفم آمد،مثل همیشه که اشک هام منتظرِتلنگری بودن تا بریزن شروع به ریختن کردن، بیچاره برادرم،خدایار برادرِ وسطیم بود نمیدونم چند تا بچه الان داره اما خیلی زنشُ دوست داشت. حالا بدون زنش چه گِلی به سر میگرفت علی گفت زود برو حاضر شو گاریچی سر کوچه منتظرِ،ببین ماه صنم من فردا میام تو الان با احمد برو مهری هم پیش آذر میره،فقط زودتر دست بجنبون سری تکون دادم و زود به داخل اتاق رفتم و در حینی که بقچه هام جمع میکردم ماجرا رو برای دخترا شرح دادم، کمی هم از پس اندازم برداشتم شاید بدردم میخورد. دو سه تای بقچه هامُ داخلِ ساکی گذاشتم و داخلِ کوچه رفتم،احمد با قدم های بلند زودتر از من به گاری رسید و‌کنارِ گاریچی نشست.توی مسیر به این فکر میکردم که چرا احمد و علی اینقدرپریشون بودن دلم میگفت حادثه ی بدتری اتفاق افتاده، اما لحظه ای بعد اشک هامُ از روی گونه ام پاک کردمُ پیش خودم گفتم - از این بدتر که زن داداشم مرده!!!چقدر بی رحمی تو‌ماه صنم گاریچی به دستورِاحمد با آخرین سرعت حرکت میکرد و باعث شد ظهر به روستا برسیم.جمعیتِ مردمِ روستا رو دیدم که به طرف قبرستون میرفتن،احمد رو بهم گفت من وسایلت میارم تو زودتر برو اطاعت کردم وهراسون با دو خودمُ به جمعیت رسوندم تا قبل از دفن با عروسمون خداحافظی کنم. مردم با دیدنم راه باز کردن تمومِ خانواده‌ام جمع شده بودن زودتر از همه ماه بس منو‌ دید و به طرفم اومد چند سالی میشدکه ندیده بودمش اما اصلا تکون نخورده بود انگار زندگی خداروشکر سرِ سازش باهاش داشته ماه بس شیون کنان به طرفم آمدو گفت: بدبخت شدیم خواهر بیچاره شدیم،اون از برادرمون اینم از زن برادرِ بیچاره‌مون و شروع به گریه کردمن مثل آدم هایی که از یه کشور دیگه به جایی ناشناخته میرن مات شده بودم و به حرفاش گوش میدادم، انگار زبونشون رو نمیشناختم و بلد نبودم، ماه نسا تو سر زنون فریاد زد - بیا خواهر بیا که خدایارمون رفته، تو خبر دار نشدی برادرت یه ساله مرده،چییی خدایار یه ساله مرده پس این کیه؟ ذهنم به سرعت در حالِ پردازشِ حرفایی شنیده شده بود و سعی داشت زودتر خودش پیدا کنه، صورتم خیس از اشک بود اما نمیتونستم لب از لب باز کنم.توران کنارم آمد و کمکم کردبشینم رو به خواهر هام تشر زد - چخبرتونه بیچاره رو سکته دادین چه وضعه خبردادنه! ماه بانو جان،امروز زنِ خدایار هم بعد از تحملِ بیماریش پر کشید و پیشِ برادرت رفت.بعد شروع کرد به شیون کردن دو تا دخترِ خدایار عروس شده بودن و حالا سر جنازه ی مادرشون غش کرده بودن.دو تا پسر هفت ساله و یکی پنج ساله گریه کنان دنبالِ جنازه ی مادرشون میدویدن ولی کسی گویا اصلا نمیدیدشون از شباهتشون فهمیدم بچه های برادرِ مرحومم هستن،گیوه به پا نداشتن و پای کوچکیه زخمی شد و خورد زمین حالم اونقدر بد بود که میتونستم از شدت غم کوهیُ ذوب کنم اما با همون حالم به طرف بچه ها رفتم که مردی زودتر از من به کمکشون رفت اونکه قائدِ!!! قائد پای زخمیِ برادرزاده مو بست و بغلش گرفت راهمو به طرف قبرکج‌کردم و روی قبرِ تازهِ زن داداشم که چسبیده به قبر داداشم بود شروع به گریه کردم،داداش بیچاره ام هنوز چهل سالش نشده بود.بعد از مراسم همه به سوی خونه ی برادرِ کوچکم خدامراد رفتن تا ناهار بخورن،کمی که خلوت شد با چشمانی سرخ شده از شدتِ گریه زیاد رو به خدامراد گفتم برادر این رسمش نبود منو از مرگِ برادرمون خبردار نکنی مگه من کجا بودم که نشدخبرم کنین خدامراد صدایی صاف کرد و گفت... - ببین ماه صنم تو بعد از فوت ننه گذاشتی و رفتی من از کجا آدرست پیدا میکردم؟هر چی گشتیم ندیدیمت مجبور شدیم صبر کنیم تا شاید خبری از خودت بشه.دیدم حرفش منطقیه سکوت کردم، آخه من یادم رفته بود آدرس بهشون بدم و چون روز آخر با عروسمون دعوام شد با قهر رفتم و قید همشون زدم سرم بالا گرفتم و فین فین کنان گفتم: پس الان چطور پیدام کردین؟!این بار توران جواب داد - عزیزِ جونم قائد آدرست پیدا کرده بود و به محض اینکه فهمید زن داداشمون به رحمت خدا رفته به ما گفت کمی صبر کنین به ماه صنم بگم،ما هم دست نگه داشتیم تا بیایی تو دلم گفتم چقدرم که صبر کردین!!! .... ادامه دارد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
توران دوباره گفت: قائد از فوت خدایار چیزی نگفت بهت چون دیگه گفتنش جز غم و غصه فایده ای برات نداشت.صدای گریه ی بچه ی خدایار از بیرون بلند شد و بحث ما هم ناتموم موند به بیرون رفتم که دیدم بچه گریه میکنه و صدای مادرش میزن و جالب این بود که کسی حتی ککشم نمیگزیدبا غصه نزدیکش شدم و به آغوش کشیدمش زیر گوشش گفتم: من عمه اتم ماه صنم ، اسمِ تو چیه پسرم؟با مظلومی گفت: امیرم عمه بوسیدمش و سر تا پاشُ تمییز کردم و غذاشُ دادم خورد و خوابید،بعد از اینکه خوابید به پذیرایی رفتم که قائد دست در دستِ عباس پسرِ بزرگترِ خدایار نشسته بودن و قائد در حال دلداری دادنش بود، جالب بود قائد بیشتر از برادر هام به فکرِ بچه های داداشم بودبا آمدن من بحثشون تموم شد، کنارِ توران نشستم و رو به خدامراد و خداداد و تمومه عروس و خواهرام گفتم خوب تکلیف این بچه ها چی میشه ؟خداداد رو به همه با غیض و کینه گفت: - هه معلومه اونایی که...زمین و آبِ داداش خوردن و بالا کشیدن خودشونم نگهداری از صیغرهای برادرُ به عهده بگیرن ما رو سَنَنَه!با تعجب پرسیدم - وااا کی سهم این بچه ها بالا کشیده!!هنوز حرفم تموم نشده بود که خدامراد با توپ پر غرید - برادر تو که به غیرت نداشتت بر میخوره چرا خرج مراسم داداش و زنش ندادی، تو این خشکسالی من بودم که خرج همه چیز بر عهده گرفتم الانم اونقدری خرج کردم که دیگه دینی به گردنم نباشه!!اصلا باورم نمیشد برادر هام اینقدر حقیر و بدبخت باشن که به مال صغیر و یتیم‌های برادرشون رحم نکنن و مثل گرگ‌های درنده به جون هم بیفتن خوب شد قائد همون اول بحث، عباسُ فرستاد بیرون وگرنه بچه دق میکرد از دست چنین عمو‌ و عمه هایی!چنان به هم میپریدن که از سوال خودم پشیمون شدم آمدم بگم خودم نگهشون میدارم که قائد زودتر از من با صدای بلند جمع ساکت کرد و گفت - من ازشون نگهداری میکنم، شما و عمو در کوچکی منو بزرگ کردین و دین بزرگی به گردنم دارین حالا نوبته منه دین ادعایی کنم،من امیر و عباس پیش خودم میبرم و مثل بچه های خودم بزرگشون میکنم اگه اجازه میدین البته همه ازخوشحالی تو پوست خودشون نمیگنجیدن و من از خجالت سرخ شده بودم برای بابا و ننه متاسف بودم که چنین بچه های نمک نشناسی بزرگ کرده بودن قطره های اشک مثل سیل از چشمانم میریختن و داغه دلم تسکین پیدا نمیکرد، قرار شد بعد از مراسم چهلم قائد بچه ها ببره و تا اونموقع تو خونه خودشون با سرپرستیِ خود قائد زندگی کنند تا حرفمون لق لقه ی دهان مردم نشه علی فردای اون روز به دنبالم آمد با اینکه دلم راضی نبود برم اما بعد از مراسم هفتم راهی خونه شدیم ولی تموم فکر و ذکرم پیش بچه های مظلومِ برادرم موند،بیچاره دو تا خواهرهاشونم اختیاری نداشتند و تو آبادی های اطراف عروس شده بودن و نمیتونستن برادر هاشونُ زیر پر و بال خودشون بگیرن.روز ها به سرعت میگذشتن و به قول قدیم خاکِ سرد،درد آدمُ کم کم، کم میکنه و آدم راحت تر با مرگ عزیزانش کنار میاد،منم از این قاعده مستثنی نبودم و کم کم سرگرم زندگی شدم و همه چیز به فراموشی سپردم،تنها خبر داشتم قائد بچه ها رو آورده خونش و ازشون نگهداری میکنه.روزِ آخری که میخواستیم برگردیم،دیدم خیلی وقته عباس روی پله‌های سکویِ جلوی خونه نشسته و تو فکر هست، کنارش رفتم و ازش پرسیدم - راستی عمه جان تو چند سالته ؟عباس سرش پایین انداختُ گفت.... - به نظرِ خودت بهم چند میخوره عمه؟ - نگاهی به جثه ی ریز و لاغر اندامش انداختم و گفتم: حدس میزنم هفت یا هشت سال ...خنده ی غمگینی کرد و گفت: نه عمه خانم من یه ماهه دیگه میشم ده ساله!خیلی تعجب کردم چون اصلا بهش نمی‌اومد، تعجبِ تو صورتمُ که دید گفت... - اینجوری نگاهم نکنین، این دو سال اینقدر بهمون سخت گذشت که حتی یاد نمیفتم روزی بیشتر از یه وعده غذاخورده باشیم،ننه هم که مریض شد و از غمه مرگ بابا دق کرد اوضاع به نظرم بدتر شده سعی کردم جلوی ریزش اشک هام بگیرم تا به غرورش بر نخوره و فکر نکنه دارم بهش ترحم میکنم، لبخندی زدم و دستی به سرش کشیدمُ گفتم - قربونت بره عمه فعلا که میرین شهر پیش قائد مطمئن باش جاتون عالیه با انرژی جوابم داد و گفت: آره عمه خوشحالم میریم شهر خدامراد صداش زدکه مجبور شد بره و منم از همه خداحافظی کردمُ به خونه برگشتم.با یادآوری این صحنه پیش خودم گفتم از این سفر که برگشتیم حتما میرم دیدنشون علی چند وقت بود برنامه ریخته بود تا چند روز به دیدنه خانوادش بریم خیلی دلتنگ بود با اینکه دلم نمیخواست برم ولی بخاطر علی چیزی نگفتم.اما مهری که دلِ خوشی ازشون نداشت به بهانه ی نگهداریِ زینب پیش آذر گفت میمونه و با ما نمیاد.شونه به شونه ی علی واردِ حیاطِ خونه ی باباش شدیم که ننه سکینه سریع متوجه مون شدُ با ذوق به طرفمون آمد و بعد از احوالپرسی کمک کرد وسایلمون داخل خونه ببریم .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌏داداش برو تو همون صخره ها ؛ این تکنولوژی رو عادت نداری ولش کن 😐😐 دکتر که سهله چتربازم جرات نمیکنه بیاد اونجا😂 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان مدرسه جیمزتاون‌ در تنسی💀 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌏دره‌ای عجیب در دل کویر لوت؛ دره زبان مار🐍 🔸دره یا تنگه زبان مار در استان کرمان، شرق منطقه کلوت‌ها و غرب چاله مرکزی لوت است. 🔸این دره حدود 9کیلومتر است و دیواره‌هایی دارد که ارتفاعشان به 30‌متر هم می‌رسد. البته هر چقدر که به سمت غرب دره بیشتر پیش بروید، این ارتفاع کمتر می‌شود. 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌍مقایسه ای بین فضاپیمای Starship شاتل ناسا کپسول فضانوردی dragon و خودروی سایبرتراک و البته، انسان. 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌏لاکپشت لولادار یا جعبه‌ای فرقش با بقیه لاکپشتها اینه که می تونه لاکش رو کامل ببنده 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
13.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌏از صحنه نادر و غیر‌قابل پیش‌بینی در طبیعت که ۱۰۰سال یکبار اتفاق می‌افته! 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱