eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
24.1هزار دنبال‌کننده
42.4هزار عکس
7هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
🌍چندسال پیش یه آقای سوئدی برای مدت ۲ ماه، توی ماشین خودش زیر برف مدفون میشه و نمیتونه فرار کنه. درسته ایگلو افکت (اثر عایق بودن برف) جلوی یخ زدنش تو سرمای منفی ۳۰ محیط را گرفته ولی ۲ ماه زنده بودن تو ماشین کوچیک، تنها، تو تاریکی و بدون غذا، واقعا عجیبه! 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌍لوکیشن عکاسی برای اونا که عاشق هیجان هستن😨😳 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کی جراتشو داره..؟😰 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌏فلوت یکی از قدیمی ترین ساز موسیقی عصر باستان است قدمت این ساز را ۶۷۰۰۰سال تخمین زدند سال 1995 این استخوان تراشیده کشف شد و آن را فلوت نامیدن با این فلوت چهار نت موسیقی نواخته میشود. 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌏آبشار آتشین ، شاهکاری از طبیعت ! 🔸در پارک ملی یوسِمیت در ایالت کالیفرنیای آمریکا آبشاری زیبا به ارتفاع ۱۵۳ متر وجود دارد که فقط سالی یکبار آتشین می‌شود. 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
از تعداد گیوه‌هایی که پشت در اتاقِ پذیرایی بود مشخص بود که مهمون دارند و همه جمع هستن چون از قبل خبرداشتن ما امروز به روستا میریم حتما جمع شده بودن تا ما رو ببینند.ننه سکینه گفت: تصدقتون برم خوش آمدین،همه بچه ها هم هستن تا دور هم باشیم علی لبخندی زد و‌گفت: خوب چه بهتر ما هم حسابی دلتنگشون بودیم و نگاهی مهربان به چشمانم انداخت سری تکون دادم و پشت سرشون وارد پذیرایی شدم مشغول رو بوسی و احوال پرسی شدیم سالار خان تنها کسی بود که متوجه نبودِ مهری شد،برای همین پرسیدپس کو‌ مهری ؟ننه سکینه و بقیه هم که تازه متوجه شده بودن منتظر جوابم شدن که علی زودتر گفت دخترم چون آبجیش حامله هست و نمیتونه از زینب مراقبت کنه موند پیشش ولی خیلی سلامتون رسوند همه گفتن سلامت باشه ننه سکینه ابرویی بالا انداخت و گفت - ماشاالله به آذر سالی یکی تحویل پسرم میده، کاش ماه صنم تو هم حامله بشی،دو سال شد هاااپشت سرش دختر بزرگشم گفت: آره والا اگه من سر سال برای پسر کدخدا بچه نمی‌آوردم پرتم میکردن بیرون،تو خیلی شانس داری که همچین خانواده‌ی عروس دوستی نصیبت شده...علی جدی گفت من خودم فعلا بچه ی دیگه ای نمیخوام.همه اخمِ علی که دیدن بحث عوض کردن، چون علی خیلی کله شق بود میترسیدن جمع کنه نیومده بره برای همین سریع تغییر موضوع دادن.اما من میدونستم حالا حالا باید بشنوم و این چند روز قراره زهرم بشه کمکشون میکردم، غذا درست کنم،نون میپختم و هر کاری میرسیدم شروع به انجام دادنش میکردم که مبادا فکر کنن مغرورم و میخوام براشون فیس و افاده بیام،حوصله ی طعنه کنایه شنیدن نداشتم. اونام چون علی هی دور و برم بود چیزی نمیگفتن و ظاهرا محبتم میکردن تا اینکه علی برای کمک به پدر و داداشش سر زمین رفت و تنها شدم،تو مطبخ بودم ننه سکینه ازم خواسته بودپلو و کِره با خروسی که سر بریده بودن رو آماده کنم. حسابی سرم شلوغ بود و هیچ کس کمکم نمیکرد،خودشون داخلِ پذیرایی جمع شده بودنُ چای مینوشیدن هر چند توقعی بیشتر نمیشد ازشون داشت،دستم تند بود و دو ساعته غذا رو آماده کردم و بعد کمی از میوهِ خشک هایی که خودم درست کرده بودم و براشون آورده بودمُ تو مجمعی کوچک گذاشتم تا بریم باهم بخوریم.به پشت در که رسیدم با شنیدنِ اسمم از دهانِ خواهر علی همون عروسِ کدخدا،ناخودگاه ایستادم تا حرفاشونُ بشنوم...صداشونو واضح میشنیدم،چون فکر میکردن حالا حالا ها تو مطبخم با خیال و فراغِ آسوده مشغول غیبت بودن.پروین رو به مادرش و بقیه گفت ننه میگم چرا برای علی آستین بالا نمیزنی!صد بار هم که این زنه بچه بیاره باز به چشمِ من یه زن بیوه با دو تا زنگوله هست که آویزونِ برادرِ جوانم شدن روم نمیشه تو در دیوار بگم برای علی برادرمون یه بیوه گرفتیم!! عروسشونم بد پروین گفت راست میگه ننه،تو وظیفته برای خوشبختیه بچه هات هر کاری کنی پس دنبال یه نو عروس برای علی باش اون یکیشون گفت شاید عیب و ایرادی داره تا حالا آبستن نشده دیگه بیشتر از این معطلش موندن بی فایدست حالم از همشون بهم میخوردحیف من که تا الان تو مطبخ برای یه مشت ادمِ.......غذا درست میکردم تا کی باید خودمُ فداکار نشون میدادم و میذاشتم هر کی هر چی از دهنش درمیاد نثارم کنه؟ظرفیت قلب و روحم تموم شده بود و کاسه ی صبرم لبریز!در یه تصمیمم آنی در اتاقُ باز کردم که همشون سریع ساکت شدن و با تعجب نگاهم کردن،ترس و حرصُ راحت میشد تو چشمانِ تک تک شون دید، البته ترسشون فقط از بابتِ علی بود نه منِ بیچاره مجمع رو زمین گذاشتم و با بغضی که سعی در پنهان کردنش داشتم رو به همشون گفتم - منم از جنسِ خودِ شمام ولی همیشه بد بیاری آوردم،بدبیاری آوردم که تو بچگی به زور زنِ یه پیرمرد شدم،بدبیاری آوردم که اون مُرد و با دو بچه تنهام گذاشت،بد بیاری آوردم که حتی الان با داشتنِ یه شوهر جوان و به قول شما زیبا باید بازم از صبح تا شب در خونه مردم و کَس و نا کَس کار کنم تا بتونم زندگیم بچرخونم،بدبیاری بزرگترم میدونید کجا بود؟وقتی که دو سه ماه بعد از آذر حامله شدم و زمانی که بچه‌م‌ نزدیک چهارماهش بود همین برادرِ شما با کتک زدنم علاوه بر اینکه بچه مونُ کُشت باعث شد برای همیشه از مادر شدن محروم بشم.طاقتم تموم شد و به زمین نشستمُ مثل ابر بهار در برابر چشمانِ شرمگین و متعجبِ همشون گریه سر دادم و با هق هق ادامه دادم،تو دورانی که تنها کاربرد یه زن، بچه آوردنه برادر شما منو معیوب کرد،من میتونستم برم پیش آژان و شکایتش کنم اما بخشیدمش چون دوستش دارم،اگه شما جای من بودین میبخشیدن؟ معلومه هرگز! پس اینقدر تو زندگیِ من کارشکنی نکنید. ادامه دارد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
با گفتن این حرفم بهشون فهموندم اگه بخوان بیشتر اذیتم کنن من از علی شکایت میکنم!!!چاره ای جز این نداشتم خاله خان باجی هاشون علیُ از راه بدر میکردن ننه سکینه زودتر به خودش آمد و گفت - وااا خدا بکُشه منُ مادر،آخه کسی به ما چیزی نگفته بود،بزار بیاد چنان بلایی سرش بیارم که اون سرش ناپیدا، عزیزم تو ببخش، بخشش از بزرگانه با چشمانِ اشکبار زل زدم به صورتِ ننه سکینه که چجوری سریع رنگ عوض کرد و تغییر موضع داد قبلا چقدر دوستش داشتم اما الان و امروز نظرم در موردش عوض شد و از امروز سعی میکنم فقط کاری که به نفع خودمه انجام بدم و از اون لاکِ فداکارانه و شاید میشه گفت احمقانه ام بیرون بیام.علی که اومد متوجه‌ی ماجرا شد چون ننه سکینه سر ناهار بحثش پیش کشید،تا مثلا دلجویی از من کرده باشه البته همه چی گفت جز اون غیبت و نقشه کشیدنشون پشت سرِ من و علیُ.علی تمام مدت اخم هاش تو هم بود و شب که تنها شدیم ازم خواست یه روز دیگه هم تحمل کنم تا موعده اومدنِ گاریچی فرا برسه و به خونه برگردیم،اونقدر ناز و نوازشم کرد که همه ی دلخوری های امروزُ فراموش کردم و در کنارش به خواب رفتم.بالاخره این سفرِ اجباری هم تموم شد و به خونه برگشتیم،چقدر دلم برای مهری و آذر نوه ام تنگ شده بود خدا میدونه!!!یکی دو روز که گذشت کمی خوراکی برای بچه های برادرم گرفتم و با اجازه‌ی علی، راهیه خونه ی قائد شدم. گلی و قائد با روی باز ازم پذیرایی کردن و گفتن همه چیز خوبه و ناراحتی وجود نداره سراغ بچه ها گرفتم که گلی گفت - ناراحت نباش چند دقیقه پیش، با هم رفتن حموم عمومی آبی به تن بزنن یکی دو ساعت دیگه میان بلند شدمُ گفتم نه باید برم جایی واسه مداوایِ بیماری،حالا که نیستن یه بار دیگه مزاحمتون میشم،شمام حتما بیاین رفت و آمد دو طرفه خوبه قائد تشکر کرد و کار و بارشُ بهانه کرد که نمیتونه بیاد منم اصرار زیادی نکردمُ برگشتم که ای کاش اینقدر سر سری از هر چیزی نمیگذشتم.چند ماه گذشت و منم چند بار دیگه به خونه قائد با دست پر و لباس واسه بچه ها رفتم اما هیچوقت دو تا برادرُ با هم ندیدم یا امیر بود عباس نبودیا برعکس!!...تنها هم نمیشدیم که ازشون بپرسم ناراحتی چیزی ندارن یا نه!قائد خودشم یه بچه ی پسر داشت که تازه یه سالش شده بود و گلی هم دوباره حامله شده بود، و حسابی سرشون گرم بود و همیشه امیر با پسرِ قائد در حال بازی بودو لبخند به لب داشت.تا اینکه یه روز احمد پریشون و ناراحت طوری که وقتی دیدمش گفتم حتما یکی ازشون فوت شده یاچیزی سرش آمده سراغم آمد،احمد با غم و طوری که تو حرف زدن و نزدنش دو دل باشه گفت: - ماه صنم نمیدونم چجوری بگم میون حرفش پریدمُ گفتم: زودتر بگو‌ دق کردم که بالاخره زبون باز کرد و گفت دیشب اتفاقی و سر زده مجبور شدم برم خونه‌ی قائد تا پیغامی که صاحبکارش براش فرستاده بود رو بهش برسونم که دیدم تو این هوای سرد و سوزِ زمستون صدای بچه ها از انباریِ گوشه ی حیاط میاد که بیشتر مثل‌ِ طویله هست تا انباری پر از رخت و پخت و آشغال عجولانه گفتم خوب خوب!!! دیدمش بگو‌... - آره میگفت وقتی جلوتر رفتم دیدم امیر و عباس تو بغلِ هم خواب شون برده و یه جوالِ پاره دورشونه(جوال،به لباسِ الاغشون میگفتن همون پالونِ خر) اگه بگم من به جای بچه ها از دیشب تا الان دارم از غصه دق میکنم دروغ نگفتم،هر کاری میکنی براشون بکن و سریع تر از خونه ی قائد ببرشون بیرون،من وقتی بچه ها تو این وضع دیدم اونقدر ناراحت شدم که از همون داخل حیاط برگشتم و نخواستم قائدُ ببینم،ببین شده، حتی اگه به روستا و خونه ی پدریشون برگردن و گرسنگیُ تشنگی بخورن باز شرف داره به موندن پیش قائد،من میرم دیرم شده خداحافظ دستی به صورتِ خیس شده از اشکم انداختم و کنار دیوار نشستم، زیر لب زمزمه کردم - برادر جان منو حلال کن،شرمندت شدم من چه خواهری‌ام که جگر گوشه‌هات تو جوال میخابیدن و من توی رختخوابِ نرم و گرم علی که از بیرون آمد وقتی منو‌ ماتم زده دید به سرعت به طرفم آمد و با نگرانی گفت - خوبی عزیزم؟ چیزی شده دختر ها خوبن؟ با گریه هر چی احمد گفته بود رو براش نقل کردم علی همونجور که کمرمُ نوازش میکرد گفت: پس معطل چی برو بچه ها بیار پیش خودمون، این اتاق که کنار مطبخه رو براشون آماده می‌کنیم درش رو حیاطه و از خونه مجزاست و هم اینکه بیخودی بلا استفاده مونده، دو سه تا دیگ و قابلمه اس که جا به جا میکنیم.مهری هم که با آمدن علی از پیشِ اکرم خانم برگشته بود لبخندی زد گفت - ها ننه غمت چیه خودم کمکِ بابا علی میدم.لبخندی زدم و از علی بخاطرِ اینکه حرف دلمو زد تشکر کردم و گفتم: قول میدم خودم خرجشون بدم و نزارم سر بار تو باشن ...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مغزت جر میخوره اگه بفهمی!😲 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱