#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_هفتادوهفتم
علی اخمی کرد و گفت هیس برو تو خونه آبی به سر و صورتت بزن تا صبح سر حال بری دنبال بچهها،الان که دیگه غروب شده فایده نداره.چشمی گفتم و به داخل خونه رفتم هر چند اگه به من بود دلم میخواست الان برم دنبالشون.صبح زود همگی بیدار شدیم و سه نفری به جونِ اتاقک افتادیم دو ساعت بعد عین دسته گل تمیز شد درسته یه اتاق سه در چهار بود اما بهتر از هیچی بود و برای پسر ها کافی! علی صبحونه ی عجله ای خورد و در حینی که گیوه به پا میکرد که جدیدا مهری از دوست هاش یاد گرفته بودمیگفت بگو کفش نه گیوه ننه، گفت
_شب که میام شام درست نکن گوشت از قصابی میگیرم کباب میکنیم و یه جشن کوچولو برای خودمون میگیرم چشمکی زدو سریع از در حیاط بیرون رفت. لبخندی به قلبِ مهربونش زدم و به اتاق خواب رفتمُ لباسمُ با پیراهن زیبایی عوض کردم
و کمی هم سرمه به چشمانم کشیدم که باعث شد حسابی کشیده تر و خوش رنگ تر به نظر بیان و رو به مهری توصیه های لازمُ دوباره تکرار کردم
- دخترم یادت نره حتما ناهار خوبی بار بزاری تا وقتی بچه ها میان غذات آماده باشه!
- چشم ننه گفت خیالت راحت.... باشه
اول به خیابون رفتم و دو دست لباسِ نو واسه ی بچه ها گرفتم و بعد مسیرمُ به طرفه خونه قائد در پیش گرفتم دق الباب که کردم امیر در باز کرد و با دیدن من خوشحال شد و به آغوشم پناه آورد سرش بوسیدم و گفتم: میدونی عمه آمده تا امروز شما رو پیش خودش ببره؟با لحن کودکانه و معصومش گفت: راست میگی عمه؟ داداشی هم میاری؟بوسیدمش و گفتم:آره عمه، با داداش میایی آمد حرفی بزنه که گلی با شکم برآمده از روی ایوون صدام زد
- سلام ماه صنم چه عجب راه گم کردی
بفرما بالا الان قائدم میرسه رفته تا جایی زود میاد.سلام، باشه الان میام دل چرکین بودم ازشون که چطور دلشون اومده همچین کاری با بچهها کنند اگه نمیخواستنشون چرا از اول پیشنهاد دادن،بیشتر از دست خودم ناراحت بودم که بچههای داداشمُ دست پسر عموم سپردم، چه کاریه اصلا، هه! خاک بر سر من با خانواده ای که دارم وقتی عمو هاشون مال و اموالشون بالا کشیدن چرا باید قائد و گلی براشون دل بسوزونن آخه.خیلی نگذشت که قائد هم اومد، بعد از احوالپرسی رو بهشون گفتم
- آمدم امروز دنبال بچه ها ممنون که تا الان نگهشون داشتین اما از این به بعد خودم میخوام سرپرستیشون به عهده بگیرم.به وضوح هر دوشون عصبی شدن و کمی رنگشون پرید آمدن من من کنند و اصرار که نبرمشون وسط حرفشون پریدم و گفتم
- نه بسه یک سال بچه ها نگه داشتین اگه دینی هم بوده برطرف شده فقط عباس کجاست ندیدمش؟گلی با من من باز گفت: هیچی بابا میاد رفته حتما با دوستاش بازی کنه.
- باشه میمونم تا بیاد کاری ندارم و عجله ای نیست.گلی نگاهی به قائد انداخت که قائد عصبی نگاهشُ به فنجان چاییش انداخت و صدا نکردحسابی حیرون شده بودم! یک ساعت گذشت که صدای باز شدنِ درب حیاط آمد و بعد صدای امیر که به عباس میگفت
- چی شده داداشی!چرا سرت خونی شده!با شنیدنِ حرفهای امیر با هول بلند شدم
و به داخل حیاط رفتم که عباس رو با سر وضع آشفته و خونی دیدم، روی دستم زدمُ پا تند کردم طرفش و گفتم
- خدا مرگم بده چت شده ؟چرا سرت شکسته همینجور که با آب دست و صورتش شستم هی سوال جوابش میکردم اما عباس اصلا حرف نمیزد.گلی و قائد لب ایوون ایستاده بودن و نگاهمون میکردن انگار نه انگار این بچه امانتِ دستشون بوده!با غیض رو به گلی گفتم
- اگه نگاه کردنت تموم شد یه پارچه تمیز با قیچی بیار سر این بچه ببندم تا به خونه میریم.گلی ازم رو گرفت و بعد ربع ساعت با یه تکه پارچه برگشت.عباس با نگاه مظلومش ازم پرسید عمه مگه ما میام امشب خونه شما؟امیر با شادی جوابش داد
- داداش عمه میخواد برای همیشه ما رو ببره پیش خودش باورت میشه.عباس لبخندی زد که چهرهاش از درد جمع شد،با دستم زیر چونه اش گرفتم و صورتش بالا آوردم و پرسیدم
- به عمه بگو کجا بودی، مطمئن باش نمیزارم کسی بهت آسیبی برسونه عباس نگاهی به اینور اونورش کرد و وقتی دید کسی نیست یواش گفت
- قائد و گلی اوایل باهامون خوب بودن
اما کم کم قائد ازمون خواست بریم سرکاری که خودش برامون پیدا کرده بود.امیر بچه است عمه،نمیتونه کار کنه صاحبکارمونم عذر امیر رو بعد مدتی خواست الان دو هفته است من تنهایی میرم، امروزم وقتی مزدمو گرفتم تو راه یه غول تشن جلومُ گرفت و همه ی پولامو ازم دزدید.از ترس اینکه قائد دعوام نکنه باهاش درگیر شدم تا پولمو پس بگیرم،که این بلا سرم امد
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_هفتادوهشتم
متعجب و عصبی پرسیدم
- یعنی قائد پولِ مزدتونم ازتون میگرفت برای خودش ؟امیر و عباس سرشون تکون دادن که از عصبانیت میخواستم منفجر بشم عباس آهسته گفت عمه هنوز خیلی چیزها مونده اما اینجا نمیشه تعریف کرد.سری تکون دادم و حرفشُ تایید کردم،دوست داشتم برم تف کنم تو صورتشون اما میترسیدم لجبازی کنه و بچهها رو بهم نده و بهونه تراشی کنه برای همین مجبور شدم فعلا دندون سر جگر بزارم.وسایل اندکِ بچهها که همون چند دست لباسی بود خودم این چند وقته براشون خریده بودم رو جمع کردم و رو به قائد که بالا سرمون ایستاده بود گفتم- میخوام ازت تشکر کنم بابت زحماتی که واسه ی بچه ها کشیدی، اما هر چی فکر کردم جمله ی مناسبی پیدا نکردم پس واگذارت میکنم به خدا، تا خودِ خدا به اندازه ی زحماتت بهت جزا و خیر بده یه نیشخندی هم بهش زدم و دست بچه ها رو گرفتمُ از اونجا بیرون آمدیم.امیر تا خونه همش لی لی میکرد اما عباس توخودش بود و حرفی نمیزد. به خونه که رسیدیم بچهها از دیدن خونه و حیاط با صفاش کلی ذوق کردن و عباسم بالاخره یخش باز شد.مهری با سر صدای ما به حیاط آمد که امیر ناخودآگاه از زبونش پرید و گفت
- عمه چه دختر نازی داری.خندیدم و آهسته گوششُ پیچوندم و گفتم
- عه عه جلو خودم چش چرونیِ بچمو میکنی امیرم میخندید و میگفت: ببخش عمه غلط کردم خیلیم زشتههه.حقیقتش مهری خیلی زیبا بود و تو این سن کمش ورد زبون همه بود، موهاش کامل بورِمایل به طلایی هستن و پوستش مثل برف سفیدِ با چشمانی میشی رنگ و لب و دهنِ کوچک رو به پسر ها گفتم خوب بریم اتاقتونُ نشونتون بدم،بچه ها از دیدن اتاق مرتب و تمییزشون خیلی ذوق کردن و مدام ازم تشکر میکردن. تو اتاقشون یه قالیِ کوچک پهن کرده بودم
و دو سه تا پشتی همه رو گوشه ی دیوار کنار هم مرتب چیده بودم، لحاف و تشک هاشونم یه گوشه اتاق بود با یه یخدان که لباس هاشونُ داخلش بزارن، عباس به چمدونِ آبی رنگ کنار یخدان اشاره کرد و گفت
- عمه اون چیه ؟لبخندی زدم و گفتم داخلش خوراکی گذاشتم مثل آبنبات، نخود و کشمش، گردو که وقتی گرسنتون شد ازشون بخورید امیر گفت: واییی عمه دستت دردنکنه
- تعارف بسه پاشین بریم ناهار بخوریم، از گشنگی تلف شدیم.راستی تو طاقچه هم یه فانوس و چند تا شمع هست شب خاستین روشنشون کنید.با لبخند و خنده ناهارُ دور هم خوردیم و من به اتاق رفتم
تا کمی استراحت کنم.شب علی با روی خندون و بشاش به خونه آمد وبلافاصله بساط کباب آماده کرد. کنار گوشم در حالی که کباب ها باد میزد گفت نمیدونی امروز چی شد بچه ها نیومده برکتُ همراه خودشون آوردن،اصلا باورم نمیشه صاحبکارِ بد عنقم امروز کلی بیشتر از حقوقم بهم پول داد و بهتر از اون یه پست بالاتر تو کارخونه!!! ...بهم دادماه صنم همه اینا از وجود تو و بچه هاست با لبخند به علی نگاه کردم که چقدر قلب مهربونی داره که اجازه داده بچهها پیشمون بمونن و کلی هم تحویلشون گرفته.آذر و احمد از اینکه ما بچه ها رو پیش خودمون آورده بودیم خیلی خوشحال بودند و کلی تشویقمون کردن،
بخصوص احمد یکی دو ماه که شد،عباس وقتی از بیرون آمدم به کنارم آمدوگفت
- عمه میشه برم بیرون دنبال کار! راستش من که دیگه دنبالِ مکتب و درس نمیرم حداقل کار بکنم چیزی یاد بگیرم چقدر تو خونه بشینم دیدم حرفش درسته بهش گفتم بزار خودم برات یه کاری چیزی پیدا میکنم.وسط حرفم پریدُ گفت
- ,عمه امیرم میخواد کار کنه یه جایی پیدا کن با هم باشیم که من هواشُ داشته باشم لبخندی زدم و گفتم چشم وروجک حالا برو من برم کار دارم.روز بعد مستقیم پیش محمود نانوا رفتم، اول صبح بود و خلوت محمود نانوا منُ که دید شناخت و سریع آمد پیشم
- سلام همشیره،هنوز پخت نداریم، شوما برو من خودم میفرستم هر چقدر بخوای درب خونتون....
- سلام،دست شما دردنکنه اما واسه نون نیومدم محمود نانوا با اون هیکل درشتش و سبیل های از بناگوش در رفته اش که بیشتر شبیه قصاب بود تا نانوا چشمانش ریز کرد و پرسید
- چیزی شده همشیره؟آروم و با متانت گفتم چند روز پیش از خانمتون شنیدم دنبال یه شاطر و یه وردست هستین میشه برادرزاده های منو قبول کنید؟میدونستم نه نمیگه چون چند وقت پیش وقتی پسرش بیمار شد و طبیبهای شهر نتونستن درمانش کنن پیش من آمد و من خیلی راحت مداواش کردم.همون روز ازم خواست هر وقت کاری چیزی داشتم
مدیونم اگه بهش نگم،و چه فرصتی بهتر برای اینکه جبران کنه!! .
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا