جالبه بدونید که زباله بیارزش که تبدیل به نقاشی می شوند!
یک هنرمند ۲۴ ساله اهل ساحل عاج موبایلها را با یک چکش خورد میکند تا اسکرین و کیبورد آنها را بیرون بکشد. او از صفحه و کیبورد موبایلها در نقاشی هایش استفاده میکند. هر یک از نقاشی های او می تواند به مدت سه یا پنج روز زمان ببرد.
-
🦊☔[📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
ژوئن 2017 ، این شش زندانی، درحالی که برای کار به گورستانی در گرجستان تبعید شده بودند، پس از آنکه حال زندان بانشان وخیم شد به جای فرار و برداشتن اسلحه او، طی حرکتی سریع جانش را نجات دادند...
نکته جالب اینکه این شش نفر دو شب قبل از وقوع این اتفاق به جرم قتل دو افسر پلیس دستگیر و زندانی شده بودند.
زندانیان در پاسخ به سوال پلیس، علت این کار را مهربان بودن این زندانبان عنوان کردند. این اقدام سبب شد تا دادگاه در حکم آنها تخفیف قائل شود و یک چهارم میزان حبس آنها را عفوکند.
-
🦊☔[ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌏رسانههای چینی مدعی شدن که محققان چینی تونستن چسب استخوان بسازن! این چسب بین استخوانهای شکسته تزریق میکنن و تو سه دقیقه استخوانها بهم میچسبن و حتی نیاز به ایمپلنت فلزی هم نیست! مدعیاند که روی ۱۵۰ بیمار هم تست شده و جواب داده! به حق چیزای ندیده و نشنیده😐
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تصور نمودن ناپدید شدن یك هواپیما در آسمان کار قطعا آسان نیست اما بر اساس شواهد و مدارك بسیار زیاد و شنیده شده از WWII یك چنین چیز واقعا وجود داشته ، این هواپیماها که به هواپیما شبح Ghost Planes مشهور بوده به طرز عجیب ناپدید گشته و بعد دوباره ظاهر میشده
بر همین اساس روایت بسیار از دیده شدن این هواپیما در آسمان و ناپدید شدن و پدیدار شدن دوباره هواپیما شنیده شده و در اون زمان مردم اعتقاد داشتن این هواپیما مرموز در زمان سفر میکرده است.
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
هدایت شده از تبلیغات دانستنی های طبی
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به خدا قسم درمان چروک و جوانسازی همینه! 😳
👌🏻درمان چروک افتادگی پوست
👌🏻تاثیر گذاری روی منافذ
👌🏻روشن کنندگی تا ۳ درجه پوست
👌🏻لیفت پلک
عدد (5) رو بفرست اینجا👇
@Karshenas_zibaei
تخفیف ۴۰٪ ویژه رو از دست ندید👇👇
https://eitaa.com/joinchat/620823393Cf9e791e765
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_هفتادونهم
محمود نانوا کلی خوشحال شد که میتونه کاری برای من انجام بده و با کمال میل قبول کرد همین فردا بچه ها برن پیشش، ازش خواستم هر ماه حقوقشونُ به خودم بده تا براشون پس انداز کنم، واقعا هم تصمیم داشتم بیشترِ حقوقشونُ پس انداز کنم برای خودشون، تا وقتی بزرگ میشن کاسه چه کنم چه کنم دستشون نگیرن عباس و امیر از اینکه کار خوب و آینده داری براشون پیدا کردم کلی خوشحال شدن و قرار شد عباس که بزرگتره، شاطر بشه و امیر وَردستشون.محمود نانوا سر قولش بود و هر ماه دستمزد بچه ها رو به خودم میدادو من مقداریشونُ به خودشون میدادم تا چیزی میخوان بگیرن والباقیشُ براشون پس انداز میکردم روز ها خیلی عادی پشت سرهم میگذشتن تا اینکه یک روز آذر با شکمِ بزرگش سراسیمه به خونه آمد و با گریه و هیجان رو بهم گفت
- ننه ...ننه میدونی چی شده ؟یکی امروز به احمد گفته موسی پیدا شده تو یه روستای.....هست!!!باورت میشههه داداشم پیدا شده اسم موسی که آمدخون تو رگام یخ بست خدایااا یعنی میشه موسی سالم باشه آذر حرف میزد و من توگذشته ها سیر میکردم چه روز هایی که پشت سر گذاشتم باورم نمیشه،موسی,کاش واقعا پیدا بشی.آذر حرف میزد و من توگذشته ها سیر میکردم،چه روز هایی که پشت سر گذاشتم باورم نمیشه، موسی, کاش واقعا پیدا بشی با تکونی که آذر بهم داد از عالم گذشته بیرون آمدم و به آذر گفتم
- باید هر چه زودتر بریم دنبالش، نمیشه که دست روی دست گذاشت.اونقدرهیجان داشتم که به اصلِ موضوع فکر نکردم که کی خبر آورده و چجوری آدرس ما رو پیدا کرده اما به خود موسی آدرس ما رو نداده ؟!!علی که آمدماجرا رو براش تعریف کردم و قرار شد روز بعد به اون روستا بریم تا موسی رو پیدا کنیم از سختی راه چیزی نگم بهتره از بس جادهی خراب و سنگلاخی داشت باعث شد دل و روده مون بهم بپیچه،به روستا که رسیدیم سراغِ ریش سفید و کدخداش رفتیم و مشخصاتِ موسی رو بهشون دادیم.اما کدخدا گفت ما خیلی وقته که غریبه ای تو روستا ندیدیم و هرگز چنین مردی با این تعاریف ندیدم اما باز از اهالی میپرسم شما همین جا مقداری استراحت کنین و ناهار بخورین من تا ساعاتی دیگه میام پیشتون.روستای مهمان نوازی بودن و کدخدا بهمون جای خواب و غذا داد و پسرشو صدا کرد تا به دنبالِ موسی بگردن اما هیچکس مرد غریبه ای ندیده بود.کلافه بودم آخه چطور به ما گفتن اینجاس اما مردم میگن ما حدود چند ماهه غریبه تو روستا ندیدم،علی که دید خیلی ناراحتم گفت شاید رفته باشه روستا های بغلی بیا بریم از اون جا هم اطلاعاتی به دست بیاریم،شاید اسم روستا اشتباهی بهمون گفتن با حرفهای علی کورسویی امید تو دلم جوانه زد.فردای روز بعد از کدخدا و خانواده اش بخاطر مهمان نوازیشون و کمکشون تشکر کردیم و به سمتِ روستای بعدی حرکت کردیم، هنوز از حیاط خارج نشده بودیم که کدخدا گفت
- صبر کنین تا روستای بعد راه زیادیه
به گاریچیِ خودم گفتم شما رو به روستای بعدی ببره و دست خطی به کدخدای روستا نوشتم تا کمکتون کنه.کلی خوشحال شدیم و تشکر کردیم حقا که غریب نواز بودن، مطمئن شدم موسی اینجا نیست وگرنه حتما پیدا میشده اینم با چنین مردمانی.تا یک هفته کارِ من و علی شده بود از این روستا به اون روستا رفتن، ولی هیچ خبری نبود که نبود! علی که خسته شده بود و تا الانم بخاطر من گله نکرده بود لب باز کرد و با اخم و جدی گفت
- همین صبح بقچه ات جمع میکنی میریم شهر،خسته شدم از کار و زندگی موندم، تا الانم بخاطر تو پا به پات تو این بیغوله ها دنبالِ آدمی گشتم که وجود خارجی نداره دیگه بسه!آمدم حرفی بزنم
که دستش برد بالا و گفت
- نمیخوام حتی یک کلمه دیگه بشنوم تمام ناچار سکوت کردم و حرفی نزدم صبح زود ما با گاریچی به شهر برگشتیم بدون موسی.آذر و احمد وقتی قیافه ی خسته و ناراحت ما دیدن فهمیدن
که موسی رو پیدا نکردیم.کم کم همه چیز به فراموشی سپرده شد و روال عادی زندگیُ در پیش گرفتیم تا اینکه آذر دردش شروع شد و من فورا به بالینش رفتم، اما اینبار بخت با آذر یار نبود و نوه عزیزم مُرده به دنیا آمد و همه مونُ عزادار کرد، آذر مثل من محکم نبود و تا چند روز کارش گریه بود، اصلا غذا نمیخوردُ افسرده حال بود.