eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
24.1هزار دنبال‌کننده
42.5هزار عکس
7هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
آرامگاه فرزندان (پیروز) و نوادگان (نرسه) یزدگرد سوم در شهر شیانلینگ چین. در پشت تندیس پیروز شاه این چنین نوشته شده : پیروز شاه پارس، فرمانده بزرگ گارد جنگی چین و سپهبد پارس.. 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
هدایت شده از تبلیغات دانستنی های طبی
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به خدا قسم درمان چروک و جوانسازی همینه! 😳 👌🏻درمان چروک افتادگی پوست 👌🏻تاثیر گذاری روی منافذ 👌🏻روشن کنندگی تا ۳ درجه پوست 👌🏻لیفت پلک عدد (5) رو بفرست اینجا👇 @Karshenas_zibaei تخفیف ۴۰٪ ویژه رو از دست ندید👇👇 https://eitaa.com/joinchat/620823393Cf9e791e765
محمود نانوا کلی خوشحال شد که میتونه کاری برای من انجام بده و با کمال میل قبول کرد همین فردا بچه ها برن پیشش، ازش خواستم هر ماه حقوقشونُ به خودم بده تا براشون پس انداز کنم، واقعا هم تصمیم داشتم بیشترِ حقوقشونُ پس انداز کنم برای خودشون، تا وقتی بزرگ میشن کاسه چه کنم چه کنم دستشون نگیرن عباس و امیر از اینکه کار خوب و آینده داری براشون پیدا کردم کلی خوشحال شدن و قرار شد عباس که بزرگتره، شاطر بشه و امیر وَردستشون.محمود نانوا سر قولش بود و هر ماه دستمزد بچه ها رو به خودم میدادو من مقداریشونُ به خودشون میدادم تا چیزی میخوان بگیرن والباقیشُ براشون پس انداز میکردم روز ها خیلی عادی پشت سرهم میگذشتن تا اینکه یک روز آذر با شکمِ بزرگش سراسیمه به خونه آمد و با گریه و هیجان رو بهم گفت - ننه ...ننه میدونی چی شده ؟یکی امروز به احمد گفته موسی پیدا شده تو یه روستای.....هست!!!باورت میشههه داداشم پیدا شده اسم موسی که آمدخون تو رگام یخ بست خدایااا یعنی میشه موسی سالم باشه آذر حرف میزد و من تو‌گذشته ها سیر میکردم چه روز هایی که پشت سر گذاشتم باورم نمیشه،موسی,کاش واقعا پیدا بشی.آذر حرف میزد و من تو‌گذشته ها سیر میکردم،چه روز هایی که پشت سر گذاشتم باورم نمیشه، موسی, کاش واقعا پیدا بشی با تکونی که آذر بهم داد از عالم گذشته بیرون آمدم و به آذر گفتم - باید هر چه زودتر بریم دنبالش، نمیشه که دست روی دست گذاشت.اونقدرهیجان داشتم که به اصلِ موضوع فکر نکردم که کی خبر آورده و چجوری آدرس ما رو پیدا کرده اما به خود موسی آدرس ما رو نداده ؟!!علی که آمدماجرا رو براش تعریف کردم و قرار شد روز بعد به اون روستا بریم تا موسی رو پیدا کنیم از سختی راه چیزی نگم بهتره از بس جاده‌ی خراب و سنگلاخی داشت باعث شد دل و روده مون بهم بپیچه،به روستا که رسیدیم سراغِ ریش سفید و کدخداش رفتیم و مشخصاتِ موسی رو بهشون دادیم.اما کدخدا گفت ما خیلی وقته که غریبه ای تو روستا ندیدیم و هرگز چنین مردی با این تعاریف ندیدم اما باز از اهالی میپرسم شما همین جا مقداری استراحت کنین و ناهار بخورین من تا ساعاتی دیگه میام پیشتون.روستای مهمان نوازی بودن و کدخدا بهمون جای خواب و غذا داد و پسرشو صدا کرد تا به دنبالِ موسی بگردن اما هیچکس مرد غریبه ای ندیده بود.کلافه بودم آخه چطور به ما گفتن اینجاس اما مردم میگن ما حدود چند ماهه غریبه‌ تو روستا ندیدم،علی که دید خیلی ناراحتم گفت شاید رفته باشه روستا های بغلی بیا بریم از اون جا هم اطلاعاتی به دست بیاریم،شاید اسم روستا اشتباهی بهمون گفتن با حرفهای علی کورسویی امید تو دلم جوانه زد.فردای روز بعد از کدخدا و خانواده اش بخاطر مهمان نوازیشون و کمکشون تشکر کردیم و به سمتِ روستای بعدی حرکت کردیم، هنوز از حیاط خارج نشده بودیم که کدخدا گفت - صبر کنین تا روستای بعد راه زیادیه به گاریچیِ خودم گفتم شما رو به روستای بعدی ببره و دست خطی به کدخدای روستا نوشتم تا کمکتون کنه.کلی خوشحال شدیم و تشکر کردیم حقا که غریب نواز بودن، مطمئن شدم موسی اینجا نیست وگرنه حتما پیدا میشده اینم با چنین مردمانی.تا یک هفته کارِ من و علی شده بود از این روستا به اون روستا رفتن، ولی هیچ خبری نبود که نبود! علی که خسته شده بود و تا الانم بخاطر من گله نکرده بود لب باز کرد و با اخم و جدی گفت - همین صبح بقچه ات جمع میکنی میریم شهر،خسته شدم از کار و زندگی موندم، تا الانم بخاطر تو پا به پات تو این بیغوله ها دنبالِ آدمی گشتم که وجود خارجی نداره دیگه بسه!آمدم حرفی بزنم که دستش برد بالا و گفت - نمیخوام حتی یک کلمه دیگه بشنوم تمام ناچار سکوت کردم و حرفی نزدم صبح زود ما با گاریچی به شهر برگشتیم بدون موسی.آذر و احمد وقتی قیافه ی خسته و ناراحت ما دیدن فهمیدن که موسی رو پیدا نکردیم.کم کم همه چیز به فراموشی سپرده شد و روال عادی زندگیُ در پیش گرفتیم تا اینکه آذر دردش شروع شد و من فورا به بالینش رفتم، اما اینبار بخت با آذر یار نبود و نوه عزیزم مُرده به دنیا آمد و همه مونُ عزادار کرد، آذر مثل من محکم نبود و تا چند روز کارش گریه بود، اصلا غذا نمیخوردُ افسرده حال بود.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
روزِ دهمی بود که از فارغ شدنش میگذشت،کنارش نشستم و گیسوانِ ژولیده و درهم تنیده اشُ از هم باز کردم و باملامت بهش گفتم - دخترم میدونم سخته که نه ماه بارداریُ تحمل کنی ولی آخرِ سَر بچت مرده به دنیا بیاد میدونم وقتی سینه‌ت پر از شیره اما بچه‌ای نیست بخوره چطور دل آدم آتیش میگیره اما باید به زندگیت برگردی مگه ندیدی من چه بلا هایی سرم اومد؟ ولی اگه غمُ غصه رو پیشه میکردم که تو هم از دست میدادم! دخترتُ ببین گناهش چیه ؟هنوز دو سالشه! مادر میخوادهمون موقعه زینب تاتی کنان به طرفه آذر اومد و لباسشُ بالا زدُ از سینه ی پر شیره آذر شروع به خوردن کرد. آذر شروع به گریه کرد و زینبُ به خودش فشرد - ننه حق باتویه این چند وقت حسابی از بچم‌ غافل شده ام حتما خواست خدا بوده که بچه ام زنده نمونده. - آفرین دخترم بزار دخترت شیرتُ بخوره تا تو سینت غده نشه بعد بریم حموم آبی به تن بزنیم سر سجاده نمازم رو به خدا گفتم خدایا ازت میخوام کاری کنی سرنوشته دختر هام مثل من پر از غم نباشه و خوشبخت بشن، خدایا اگه میشه یه بچه به من بده هر چقدر خواستی به علی! من فقط یه پسر ازت میخوام دستِ منو بگیره و نزاره دوباره خون به جگر بشم. اونقدر گریه کردم تا سبک شدم،درسته خودمُ جلوی بچه ها محکم میگرفتم اما از داخل داغون بودم، وقتی نوه ی خودمُ مرده دیدم قلبم تکه تکه شده اما برای حفظ خودِ دخترم مجبور بودم لبخند بزنم و بگم حکمت خدا این بوده کم کم به فکر خرید خونه بودیم و با علی در به در دنبالِ یه خونه ی خوب می‌گشتیم علی میگفت زمین بگیریم خودمون روش خونه بسازیم ولی من معتقد بودم علی اگه زمین بگیره حالا حالا ها خونه روش نمیسازه، برای همین میگفتم باید یه خونه ی نوساز تو محله ی خوب بخریم.بعد اینکه کلی گشتیم و خونه ی نوساز که بفروشن پیدا نکردیم تو یه محله ی خوب یه قطعه زمین خریدیم و علی شروع کرد بنا و کارگر آوردن و اتاق ساختن، دو تا اتاق تو در تو و یه اتاق بغلشون به عنوان مطبخ و یه گوشه از حیاطش یه اتاق واسه پسرها.دیگه بقیه اش گذاشتیم وقتی پول دستمون آمد، یه حوض دایره‌ای قشنگم تو حیاط درست کردیم، حیاط بزرگی داره که جون میده واسه ی گل و گیاه و سبزی کاشتن! هر روز بعد از انجام کارهام با مهری میریم باغچه‌اشُ تکمیل میکنیم تا چند روز دیگه میشه اسباب کشی کنیم و از اجاره نشینی راحت بشیم.هر چند اکرم خانم فوق العاده مهربون و خوب بود و تو این چند سال که مستاجرش بودیم هیچوقت بدی ازش ندیدیم اما بالاخره راه رفتنیُ باید رفت آذر بعد از سقطش،دوباره باردار شد و یه پسر بدنیا آورد و شروع نشاط قبلیشم با به دنیا امدنِ رضا جون گرفت. احمد که خیلی خونه نبود و اکثرا در در حال ماموریت ولی همون تعداد روز های کمی که خونه می‌اومد مثل پروانه دورزن برِ بچه هاش میگشت و هیچوقت نشد آذر گله ای از وضعِ موجودش کنه تو این دو سه سالی که گذشت، امیر و عباس همش در حال کار بودن و هنوز پیشِ محمود نانوا بودن، و الحق که محمود نانوا خوب هواشون داشت و دستمزد خوبی بهشون میداد.چون عباس شاطر بود دستمزدش از امیر بیشتر بودبرای همین پولی هم که پس انداز کرده بود بیشتر بود،چند روزه دنبال زمینی گشتم که با پولِ پس اندازش براش بخرم تا پشتیبانی بشه واسش، یه چند سال دیگه وقت زن گرفتنش میشه حداقل سرپناهی داشته باشه به خودش که هفته پیش گفتم کلی خوشحال شد و تند تند ازم تشکر کرد.با کمک علی امروز زمینِ خوبی یه محله پایین تر از خودمون پیدا کردمُ قباله اش به نام خود عباس زدمـ.حالا باید به فکر امیر باشم تا اونم بتونه هر چه زودتر زمینی بخره هوا تاریک شده بود اما علی هنوز به خونه نیومده بود، دلم مثل سیر و سرکه میجوشید و دلنگرونش شده بودم، یه ساعت دیگه هم گذشت و خبری ازش نشد شام بچه ها دادم و فرستادمشون بخوابن که صدای باز و بسته شدنِ در حیاط اومد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌏یک قلعه خالی و متروکه در راجستان، هند است که به عنوان یکی از ترسناک ترین مکان های این ایالت شناخته می شود.  اتاق های مخفی و فریاد زنان در اینجا، باعث وحشت شما میشود.  افسانه ها حاکی از آن است که زمانی که سلطان دهلی، علاءالدین خیلجی به قلعه حمله کرد، ماهارانی پادمینی به همراه 700 پیروان زن، (خودسوزی) کردند.  از آن زمان حوادث زیادی در این مکان خالی از سکنه در راجستان دیده شده است که در آن مردم صدای فریاد زنانی را می شنیدند که برای نجات امپراتوری خود درخواست کمک می کردند. 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌏نحوه‌ی مرتب کردن رگ‌های گردن توسط یک متخصص شبکه!😁 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌏یک وال زیر قایق در استرالیا 🤯 واقعا که آدم بعد دیدن همچین عکس هایی بیشتر به عظمت خدا پی میبره 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌏خونه های بوشهر یه جور دیگه جذاب شدن😍 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌏یکی از نام‌های هُما در انگلیسی ossifrage به معنای استخوان‌شکن است. هما تنها مهره‌دار شناخته‌شده‌ای است که رژیم غذایی‌اش تقریباً فقط (۸۵ تا ۹۰ درصد) از مغز استخوان تشکیل شده. به قول سعدی: همای بر همه مرغان از آن شرف دارد که استخوان خورد و جانور نیازارد 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱