نحوه سلام و احوالپرسی فیلها با یکدیگر کشف شد!
🔻 در مطالعه جدید مشخص شد که تکان دادن گوش، دم و شیپور زدن از جمله ژستهایی هستند که فیلها برای سلام و احوالپرسی استفاده میکنند و ترکیبهای مختلف این حرکات ممکن است تقویتکننده پیوند اجتماعی بین آنها باشد. برای مثال ترکیب شیپورزدن و تکان دادن گوشها برای سلام کردن بیشتر در بین ماده فیلها رسم بود!
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_هشتادوپنجم
سالار خان صدایی صاف کرد و گفت: علی کار بسیار بدی کردی، حالا هم بریم تو خونه کارت دارم ماه صنم...
- بفرماین داخل دیس میوه رو وسط گذاشتم و به گوشهای رفتمُ منتظر حرف سالار خان نشستم.سالار خان دوباره صدایی صاف کرد و گفت: در اینکه تو، ماه صنم یه زنِ همه چیز تمومی شکی نیست و من خودم تاییدت میکنم و علی چون با کتک زدنت معیوبت کرده همیشه پیش چشمانم منفوره، ولی تو خودت یه آدم فهمیدهای میدونی تو این زمونه بی بچه نمیشه سر کرد چرا راضی نیستی علی یه زن دیگه بگیره؟ من آمدم این قائله ختم بخیر بشه و تا علی زن نگیره از اینجا نمیرم دستام از شدت عصبانیت و ناراحتی میلرزیدن، آب دهانمُ به زور قورت دادم سالار خان داشت با قدرت کلماتش بهم میفهموند چه بخوایی یا نخوایی باید سرتهوو هم بیاد و هر بلایی هم سرت آمده نازِ شصت علی!!! معلومه که پشت پسرشه آخه چی فکر کردی ماه صنم!پسرشُ ول میکنه تو رو میچسبه! نگاهی به ننه سکینه انداختم که سرش پایین انداخت، پوزخندی به تلخی زهر زدم و پیش خودم گفتم ننه سکینه الان تو دلش عروسیه بیچاره! تو چه توقعی داری آخه!؟آمدم حرف بزنم که علی گفت: اما من بگم که ماه صنم رو قد چشمانم دوست دارم و هرگز ازش جدا نمیشم و باید در کنارم زندگی کنه،بعد رو به من ادامه داد
- میفهمی ماه صنم حقی که به جدایی فکر کنیُ نداری!!اشک هام شروع به چکیدن کردن حتی صدای چکه چکه ریختنشونُ روی دستمُ که مثل قطرات بارون تق تق صدا میدادنُ راحت میشنیدم با بغض گفتم هه ماشاالله علی آقا، چقدر دست و دلباز هر کاری دلت میخواد بکن اما من نمیمونم که شاهد رختخواب پهن کردنِ تو با هووم باشم.از جا بلند شدم و بیرون رفتم، نسیم خنک بهاری صورتِ خیس از اشکمو نوازش کرد،تو حیاط قدم میزدم و به این فکر میکردم که چکار کنم، اگه از علی جدا میشدم دوباره باید از صفر شروع میکردم،تمومه پس اندازمُ خرج ساخت و خرید خونه و زمین کرده بودم چیزی در بساط نداشتم، از اونور امیر، عباس،مهری، همه چشمشون به من هست! چجوری باید کنار میاومدم. اگه میرفتم ننه سکینه آبرو حیثیتم میبرد و دو روز دیگه هیچکس واسهی مهری خواستگاری نمیومد، چون طلاق یعنی بی آبرویی، چند سال پیش یه زن بیچارهای طلاق گرفت، همهی مردم مثل جذامیها باهاش رفتار میکردن انگار که بدبخت بدترین کارو کرده بود.مهری که تمومه حرفهامونُ شنیده بود با چشمانِ خیس به طرفم آمد و بیصدا تو بغلم خزید! روی موهای طلایشُ بوسه زدم دخترکِ با درکم.ننه سکینه از چپ میرفت راست میاومد یه ریز بحث زن گرفتن علی پیش میکشید، رومخم می رفت بدتر از اون اومدن جیران و ثریا به خونمون بود به بهانهی اینکه آمدیم پیش پزشک واسه پا دردم به خونمون آمدن، شانسِ بدمن علی در باز کرده بود و با کمالِ گشاده رویی دعوتشون کرده بود تو خونه، اگر من بودم عمرا راهشون نمیدادم، هر چی من سر سنگین بودم و با اخم و تخم بهشون میفهموندم خیلی بیجا تشریف آوردین
شرتون کم! انگار نه انگار حالا دیگه جیران و ننه سکینه با هم از خوبی و کمالات ثریا قصهها میگفتن و باهم رفیق شده بودند و بیخ گوشم عین مگس وز وز میکردن.علی مثلا جلوی من که آدم خوبی
دیده بشه شب ها به خونه نمیومد و پیش رفیقش میرفت،فقط تو طول روز یه ساعت میاومد تا خریدی چیزی باشه
انجام بده، از دستشون ذله شده بودم و دلم میخواست بزارمُ برم، مهری و آذر پا به پام غصه میخوردن اشک می ریختن یک ساعته بود که جیران داره بیخ گوشم وز وز میکرد و میگه
- ببین ماه صنم جان، دختر من ده سالشه هنوز عادت ماهانه نمیشه!مثل دخترته، خوبه یه زن سلیطه بشه هووت!من دلم برای خودت میسوزه فکر میکنی علی تا آخر عمر بدون بچه با خوشی کنارت میمونه!نه به والله این لجبازی بزار گوشه و یه تصمیم عاقلانه بگیر،من امروز میرم خونه ی سالارخان دو روز دیگه میایم جوابت بشنوم.با حرص گفتم اونوقت اگه بازم حرفم همین باشه چی؟!جیران بدتر از من نیشخندی زد و گفت اونوقت باز ثریا و علی ازدواج میکنن و میرن یه خونه دیگه میگیرنُ زندگیشون میکنن و علی جونت سالی یه بارم یادت نمیکنه بلند شد و در برابر چشمانِ متعجبم بقچه اش بست و با ننه سکینه و سالار خان رفتن،ثریا موقعه رفتن برگشت نگاهِ تیزی بهم انداختُ رفت.حتی نتونستم حرفی بزنم و یا از سر جام تکون بخورم، یاد نگاهِ ثریا میفتادم حالم بد میشد انگار بانگاهش میگفت: چه بخواهی چه نخواهی من هووتم یعنی اگه یه زن بیست ساله هووم میشد راضی تر بودم
تا دخترکی ده ساله
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_هشتادوششم
یه بقچه ی کوچک جمع کردم و رو به مهری که سوالی نگاهم میکرد گفتم دو روز میرم خونه ی احمد تا فکرامو بکنم تو هم بیا بریم مهری در جوابم گفت نه ننه تو برو من اینجا ناهار بابا و پسر ها رو درست میکنم با اینکه دلم نمیخواست
تو خونه تنهاش بزارم باشهای گفتم و به طرف خونه ی احمد رفتم.آذر با اون شکمش که امروزُ فردا فارغ میشد هی از من پذیرایی میکرد تا مثلا حواسمُ پرت کنه بهش گفتم برو استراحت کن دختر،مگه من بچه ام که هی میگی این بخور اون نخور، دستت دردنکنه گشنم بشه خودم برمیدارم میخورم.آذر گونه ام بوسید و رفت دنبالِ کارهاش.شب شده بودُ احمدم به خونه آمده بود، حالم خیلی بد بود حس میکردم تو کوره ای از مواد مذابم، حس تنگی نفس پیدا کردم،آهسته از اتاق بیرون آمدم و به لب حوض رفتم، دستمُ زیر چونه ام زدمُ تو افکارم غرق شدم باید تصمیم میگرفتم که میتونم وجود هوو رو هر چند کوچک تو خونه ام تحمل کنم یا نه ؟
- من از روز اولش همچین روزیُ حدس میزدم.سرمو برگردونم احمد بود که بیرون آمده بودُ دستشُ تو جیبش گذاشته بود و چشماش روی به پایین بود و با عصبی شدندش پلک میزد.سرمُ پایین انداختم و چیزی نگفتم که گفت...
- فکر میکنی چرا روز اولی که قرار شد
با برادرم ازدواج کنی عصبی شدم و قهر کردم، من جنسِ خودمُ خوب میشناسم بخصوص برادرمُ، یه مرد هر چی هم ادعای عاشقی کنه باز وسوسه میشه اونم زنت چند سال ازت بزرگتر باشه، حتی اونموقع من فکر نمیکردم که شما یه روزی مشکلی برات به وجود بیاد و نتونی باردار بشی، بهرحال این اتفاق دیر یا زود میفتاد
ببین میتونی وجود هوو رو تحمل کنی
یا نه؟ اگه نمیتونی جداشو حتی اگه قراره طرد بشی، تهمتُ افترا بشنوی باز ارزشش داره لبخند محزونی زدمُ گفتم: هر قدر شما مرد ها غیرقابل پیش بینی هستین
ما زن ها ساده و بدبختیم روزی که علی با کتک زد و ناکارم کرد، قسم خورد به پام میمونه ولی الان...نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم تو این چند وقت هر چی به طلاق فکر کردم باز به بن بست رسیدم بلند شدم و رو به روی احمد ایستادم و قلبم اشاره کردم و گفتم: این لاکردار نمیزاره از علی جداشم! یه روز نبینمش دق میکنم آسمونِ زندگیم تیره و تار میشه اگه دوستش نداشتم به ولای علی جدا میشدم حتی با خفت و خاری دیگه نتونستم تحمل کنمُ شروع به گریه کردم که احمد سری از روی تاسف تکون داد و به داخل اتاق رفت تا گریه کنمُ سبک بشم.روز بعد علی به دنبالم آمد، دست از پا دراز تر بدون حرف و در سکوت همراهش رفتم، تو مسیر هی میخواست حرفی بزنه اما حرفش میخورد، به درحیاط خونه که رسیدیم قبل از اینکه در باز کنم رو بهش گفتم برو دست ثریا بگیر بیار.علی فوری سرش بالا آورد،با دست اشاره کردم هیچی نگو...ادامه دادم
- هر کاری میخوای بکنی، دایره و تنبک براش بزنی، سرخاب سفیدآبش کنی،عروسی که برای من نگرفتی براش بگیری،همون خونه بابات انجام بده، دور از من، دور از خونه ام اتاقِ سمت راستی رو براتون آماده میکنم.در برابر چهره بهت زده ی علی به داخل حیاط رفتم و یه راست داخل اتاق خواب رفتم و در از داخل چفت کردم و شروع به گریه کردم، گریه شده بود،همدمه من!مهری طفلی از پشت در هی صدام میزد و با بغض خواهش میکرد در براش باز کنم،اشک هام پاک کردم و در باز کردم و گفتم
- جانم دخترم،خسته بودم آمدم بخوابم نزاشتی
- نگرانت شدم ننه،
- نگران نباش خوبم ظهر شده میرم دست به آب وضو بگیرم تو هم برو دنبال کارات مهری به عادت همیشگیش پرید ماچم کرد و با خنده ازم دور شد، آهی کشیدم
و رفتم وضو گرفتم و شروع به خوندن نمازم کردم، بعد از نمازم دو رکت نمازِ صبر در برابر مشکلاتم خوندم و از خدا خواستم فراموشم نکنه و دستمُو بگیره
یک هفته بود علی بعد از جمع کردن چند دست لباسش رفته بود و هنوز پیداش نشده بود، جز اتاق پسر ها که گوشه ی حیاط بود سه اتاق داشتیم یکی مطبخ و دو تا اتاق تو در تو و یه هالِ کوچک، یکی از اتاق ها رو برای علی و زنش آماده کردم
و بقیه وسایلم رو به داخل اتاق کناری انتقال دادم، بالاخره عروس خانم خودش جهیزیه داشت که اتاقش پر کنه، جز یه پرده و یه قالیِ گل ابریشمی چیزی نذاشت.بعد از هفت روز در حیاط باز شد
و پشت سرش صدای کل بلند شد، سینی عدسُو زمین گذاشتم و در حالِ تماشای جیران شدم که جلوتر از همه با کِل وارد خونه شد و اسپند دود میکرد برای عروس داماد....علی ....امان از دلِ من که وقتی قامتش هویدا شد، حسِ دلتنگی و نفرت آنی به قلبم سرازیر شد، کت و شلوار پوشیده بود و به سانِ اجنبیها کرواتی قرمز رنگ هم بسته بود، تنها همراهشون جیران بود که دست ثریا گرفته بود و با ماشاالله، ایشاالله به داخلِ خونه راهنماییش میکرد،چشمش که به من خورد رنگ نگاهش عوض شد، توقع داشت الان منو نابود و گریان ببینه
چینیها یه چسب استخون درست کردن به اسم Bone-02 که میتونه استخونا رو تو کمتر از 3 دقیقه بهم بچسبونه و محکم کنار هم نگه داره.
ایدهشم از صدفهای دریایی گرفته شده که به کشتی و پل میچسبن.
این چسب تو بدن جذب میشه، یعنی دیگه لازم نیست بعد از جوش خوردن استخون، پیچ و پین و... رو دوباره با عمل دربیارن.
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱