eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
23.9هزار دنبال‌کننده
42.5هزار عکس
7.1هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
یه بقچه ی کوچک جمع کردم و رو به مهری که سوالی نگاهم میکرد گفتم دو روز میرم خونه ی احمد تا فکرامو بکنم تو هم بیا بریم مهری در جوابم گفت نه ننه تو برو من اینجا ناهار بابا و پسر ها رو درست میکنم با اینکه دلم نمیخواست تو خونه تنهاش بزارم باشه‌ای گفتم و به طرف خونه ی احمد رفتم.آذر با اون شکمش که امروزُ فردا فارغ میشد هی از من پذیرایی میکرد تا مثلا حواسمُ پرت کنه بهش گفتم برو استراحت کن دختر،مگه من بچه ام که هی میگی این بخور اون نخور، دستت دردنکنه گشنم بشه خودم برمیدارم میخورم.آذر گونه ام بوسید و رفت دنبالِ کارهاش.شب شده بودُ احمدم به خونه آمده بود، حالم خیلی بد بود حس میکردم تو کوره ای از مواد مذابم، حس تنگی نفس پیدا کردم،آهسته از اتاق بیرون آمدم و به لب حوض رفتم، دستمُ زیر چونه ام زدمُ تو افکارم غرق شدم باید تصمیم میگرفتم که میتونم وجود هوو رو هر چند کوچک تو خونه ام تحمل کنم یا نه ؟ - من از روز اولش همچین روزیُ حدس میزدم.سرمو برگردونم احمد بود که بیرون آمده بودُ دستشُ تو جیبش گذاشته بود و چشماش روی به پایین بود و با عصبی شدندش پلک میزد.سرمُ پایین انداختم و چیزی نگفتم که گفت... - فکر میکنی چرا روز اولی که قرار شد با برادرم ازدواج کنی عصبی شدم و قهر کردم، من جنسِ خودمُ خوب میشناسم بخصوص برادرمُ، یه مرد هر چی هم ادعای عاشقی کنه باز وسوسه میشه اونم زنت چند سال ازت بزرگتر باشه، حتی اونموقع من فکر نمیکردم که شما یه روزی مشکلی برات به وجود بیاد و نتونی باردار بشی، بهرحال این اتفاق دیر یا زود میفتاد ببین میتونی وجود هوو رو تحمل کنی یا نه؟ اگه نمیتونی جداشو حتی اگه قراره طرد بشی، تهمتُ افترا بشنوی باز ارزشش داره لبخند محزونی زدمُ گفتم: هر قدر شما مرد ها غیرقابل پیش بینی هستین ما زن ها ساده و بدبختیم روزی که علی با کتک زد و ناکارم کرد، قسم خورد به پام میمونه ولی الان...نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم تو این چند وقت هر چی به طلاق فکر کردم باز به بن بست رسیدم بلند شدم و رو به روی احمد ایستادم و قلبم اشاره کردم و گفتم: این لاکردار نمیزاره از علی جداشم! یه روز نبینمش دق میکنم آسمونِ زندگیم تیره و تار میشه اگه دوستش نداشتم به ولای علی جدا میشدم حتی با خفت و خاری دیگه نتونستم تحمل کنمُ شروع به گریه کردم که احمد سری از روی تاسف تکون داد و به داخل اتاق رفت تا گریه کنمُ سبک بشم.روز بعد علی به دنبالم آمد، دست از پا دراز تر بدون حرف و در سکوت همراهش رفتم، تو مسیر هی میخواست حرفی بزنه اما حرفش میخورد، به درحیاط خونه که رسیدیم قبل از اینکه در باز کنم رو بهش گفتم برو دست ثریا بگیر بیار.علی فوری سرش بالا آورد،با دست اشاره کردم هیچی نگو‌...ادامه دادم - هر کاری میخوای بکنی، دایره و تنبک براش بزنی، سرخاب سفیدآبش کنی،عروسی که برای من نگرفتی براش بگیری،همون خونه بابات انجام بده، دور از من، دور از خونه ام اتاقِ سمت راستی رو براتون آماده میکنم.در برابر چهره بهت زده ی علی به داخل حیاط رفتم و یه راست داخل اتاق خواب رفتم و در از داخل چفت کردم و شروع به گریه کردم، گریه شده بود،همدمه من!مهری طفلی از پشت در هی صدام میزد و با بغض خواهش میکرد در براش باز کنم،اشک هام پاک کردم و در باز کردم و گفتم - جانم دخترم،خسته بودم آمدم بخوابم نزاشتی - نگرانت شدم ننه، - نگران نباش خوبم ظهر شده میرم دست به آب وضو بگیرم تو هم برو دنبال کارات مهری به عادت همیشگیش پرید ماچم کرد و با خنده ازم دور شد، آهی کشیدم و رفتم وضو گرفتم و شروع به خوندن نمازم کردم، بعد از نمازم دو رکت نمازِ صبر در برابر مشکلاتم خوندم و از خدا خواستم فراموشم نکنه و دستمُو بگیره یک هفته بود علی بعد از جمع کردن چند دست لباسش رفته بود و هنوز پیداش نشده بود، جز اتاق پسر ها که گوشه ی حیاط بود سه اتاق داشتیم یکی مطبخ‌ و دو تا اتاق تو در تو و یه هالِ کوچک، یکی از اتاق ها رو برای علی و زنش آماده کردم و بقیه وسایلم رو به داخل اتاق کناری انتقال دادم، بالاخره عروس خانم خودش جهیزیه داشت که اتاقش پر کنه، جز یه پرده و یه قالیِ گل ابریشمی چیزی نذاشت.بعد از هفت روز در حیاط باز شد و پشت سرش صدای کل بلند شد، سینی عدسُو زمین گذاشتم و در حالِ تماشای جیران شدم که جلوتر از همه با کِل وارد خونه شد و اسپند دود میکرد برای عروس داماد....علی ....امان از دلِ من که وقتی قامتش هویدا شد، حسِ دلتنگی و نفرت آنی به قلبم سرازیر شد، کت و شلوار پوشیده بود و به سانِ اجنبی‌ها کرواتی قرمز رنگ هم بسته بود، تنها همراهشون جیران بود که دست ثریا گرفته بود و با ماشاالله، ایشاالله به داخلِ خونه راهنماییش میکرد،چشمش که به من خورد رنگ نگاهش عوض شد، توقع داشت الان منو نابود و گریان ببینه
♦️دریاچه «نگاکورو» در نیوزلند، یکی از دریاچه های رنگی جهان است. این دریاچه به رنگ سبز است. دانشمندان دلیل این رنگ سبز را وجود میزان بسیار بالای اکسید گوگرد و آهن می دانند. 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
چینی‌ها یه چسب استخون درست کردن به اسم Bone-02 که می‌تونه استخونا رو تو کمتر از 3 دقیقه بهم بچسبونه و محکم کنار هم نگه داره. ایده‌شم از صدف‌های دریایی گرفته شده که به کشتی و پل می‌چسبن. این چسب تو بدن جذب میشه، یعنی دیگه لازم نیست بعد از جوش خوردن استخون، پیچ و پین و... رو دوباره با عمل دربیارن. 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
در بنگلادش به جای چهار فصل، شش فصل دارند! این فصول عبارتند از : تابستان، فصل بارانهای موسمی، پاییز انتهای پاییز، زمستان، بهار 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
. نقاشی در مکان‌های عمومی که به گرافیتی یا دیوارنگاری معروف است. 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
غار شیطان سیاه ! بر طبق افسانه قدیمی، در دوران باستان در نزدیکی کوه  « کاشکولاک» واقع در سیبری جنوبی رود « طلا» جریان داشت که ارواح مردگان از طریق آبهای آن به سوی پادشاهی سایه ها شناور بودند. در غار کاشکولاک، جادو گر بزرگ، شامان، به استقبال آنها می رفت و دروازه دنیای دیگر را به روی آنها می گشود. اگر آدم زنده ای وارد غار می شد، شامان – جادوگر او را دیوانه می کرد و گاهی جانش را می گرفت ! حتی شجاع ترین آدم های نترس که به هیچ چیز باور نمی کنند در این غار دچار ترس و وحشت غیر قابل توضیحی می شوند. به گفته ساکنان بومی ارواح غار دوست ندارند آدمها را در مقبره سنگی خود ببینند. ‌☠ ☠🔥𝐉𝐎𝐈𝐍 𝐂𝐇𝐀𝐍𝐍𝐄𝐋👇🏻👇🏻 ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌍گردباد که در سال 1898 به تورنادو معروف شد در اوکلاهما سیتی آمریکا           👇 🇯‌🇴‌🇮‌🇳 👇 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
تا حالا برایتان پیش آمده در حال دیدن خوابی باشید و ناگهان از خواب پریده و وحشت زده باشید؟؟ نظریه ای میگوید؛ ممکن است اتفاقی در جهان موازی برای شما پیش آمده باشد و شما از طريق خواب از آن آگاه شده باشید! ☠ ☠🔥𝐉𝐎𝐈𝐍 𝐂𝐇𝐀𝐍𝐍𝐄𝐋👇🏻👇🏻 ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌍ایشون بز کشمیری هستن که از پشمش بافته های اعلایی با همین نام تهیه میشه... 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌏هرم بزرگ جیزه، کهکشان راه شیری را به نظاره نشسته قاهره ، مصر 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌍همه ما رنگین کمان رو به شکل نیم دایره میشناسیم اما پدیده ای جالب بنام رنگین کمان شعله ور هم وجود داره رنگین‌کمان شعله ور، پدیده‌ی کمیابی است که علت آن، عبور نور آفتاب، از میان ابر‌ در ارتفاع زیاد هستش 🙄 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌏مشاهده یک کوسه نارنجی‌رنگِ نادر در آب‌های کاستاریکا😳 🔹یک کوسه که رنگ بدن آن نارنجی روشن است در نزدیکی پارک ملی «ترتوگوئرو» در کاستاریکا دیده شده است. 🔹دانشمندان می‌گویند این کوسه که در یک سفر ماهیگیری در نزدیکی پارک دیده شده، تنها نمونه یافت شده در جهان است. 🔹رنگ شگفت‌انگیز و غیرمعمول این کوسه ناشی از یک اختلال ژنتیکی به نام زانتیسم (زردگرایی) است، وضعیتی که محققان می‌گویند در آبزیانی مانند کوسه‌ها بسیار نادر است. 🔹زانتیسم زمانی اتفاق می‌افتد که موجودات، رنگدانه‌های تیره‌تر را از دست می‌دهند و به این ترتیب رنگ زرد یا نارنجی بیشتر به نظر می‌رسد. 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱