eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
23.9هزار دنبال‌کننده
42.5هزار عکس
7.1هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
☯ کشف شواهد جدیدی از قابل سکونت بودن مریخ ▪️دانشمندان «دانشگاه ایالتی پنسیلوانیا» در بررسی‌های خود دریافتند دهانه‌هایی با عرض 100 مایل احتمالا بقایای رودخانه‌های باستانی هستند که زمانی قابل سکونت بوده‌اند. . 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
قدیمی ترین آسانسور پارکینگ جهان! قدیمی ترین آسانسور پارکینگ جهان در شیکاگو آمریکا چشم هر بیننده ای را به خود خیره می کند. تصویری از قدیمی ترین آسانسور پارکینگ جهان در رسانه های خبری دنیا منتشر شده و دیدن آن خالی از لطف نیست. ‌‌‌‌‌‌‌. 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌎خلاقیت و خوش ذوقی در عکاسی😃 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
اینجا یه قله تو نروژ نیست و این حرفا. شات وایرال شده از کهکشان راه شیری بالای قله دماوند رو داشته باشید. 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اما من تو این هفت روز، تمرین کرده بودم که ضعیف و حقیر به چشم نیام،تو همین هفته پیراهن نویی اطلسی رنگ و ازجنس ابریشم دوخته بودم و به تن کرده بودم که از لباسِ تنِ ثریا هم برازنده تر بود،فرق باز کرده بودمُ همه ی موهامُ یه گیس بافته بودم که از پشت چارقدِ کوچکم نمایان بودن و آزادانه دلبری میکردن.خط چشمی هم برای اتمامه وقارم ضمیمه ی چشمانِ رنگ قهوه ایم شده بود، چه کم داشتم! ...هیچ علی نگاهشُ از روم برنمیداشت، بی توجه بهش لبخندی زدم و کل بلندی پشت سرش کشیدمُ گفتم - مبارکه ثریا خانوم، علی اقا و تبریک به تو جیران خانم به مراد دلت رسیدی و لبخندی توام با خشم نصیبش کردم .با دست اشاره کردم به اتاقشون گفتم، اینم اتاق شما نوعروس و داماد ...فقط دری که از داخل بودُ بستم و دری از بیرون گذاشتم تا مبادا خاطرِ ثریا جان مکدر بشه جیران سراسیمه وارد اتاق شد و با اخم بیرون آمد و گفت:پس کو‌ رختخوابشون، کو وسایلشون پا تند کردم سمتش که رنگش پرید، چند سانتی متریش ایستادم و گفتم دخترِ هاشم خان نکنه بدون جاهاز تشریف آورده همین که قالی و پرده زدم به اتاقشون از بزرگیم بوده.نگاهی با عصبانیت و انزجار حواله ی علی و جیران کردم و به طرف اتاق خودم رفتم، عملا خونه به دو قسمت تبدیل شده بود و اتاقِ اون ها جز اینکه به اتاقُ پذیرایی ما چسبیده بود دیگه راه ورودی نداشت، دلم نمیخاست راه به راه چشمم به جمالشون بیفته مهری غمگین کنارم آمدو سرشُ روی پام گذاشت و گفت ننه یعنی بابا علی دیگه ما رو دوست نداره! دیگه بابای من نیست دستی روی موهای طلایش کشیدمُ گفتم: دخترکِ قشنگم بابا علی، همیشه باباته، ثریا هم عین آبجیت هست نباید باهاش بد تا کنی هاا....فکر کن هم بازیته باشه - چشم ننه جون ... - آ قربون دختر قشنگم از سر و صدا های بیرون فهمیدم رفتن بیرون نزدیک عصر با دو گاری پر از وسیله برگشتن، جیران، منُ که تو باغچه در حالِ آب دادن به گلها بودم دید.با طعنه گفت خداروشکر که اونقدری داریم که لنگ دو تا تکه جهزیه نباشیم، تا هر کَس و ناکَسی منت یه قالیِ زپرتی بهمون نزنن.هزارماشاالله از چشم بد به دور عجب جاهازی گرفتم واسه دختر عزیزم، دختر شاه هم همچین جاهازی نداره لبخندی به حرف های بی سر و ته اش زدم و مشغول کارم شدم، در عجب بودم از این دو رنگی این زن! که چجوری تا خرش از پل گذشت رنگ عوض کرد.جیران صبح روز بعد به روستاشون برگشت، علی شب رو پیش ثریا موند و منم مهریُ به خونه ی آذر فرستادم هر لحظه‌ای که ازشب میگذشت من بیشتر از دقیقه قبلش خورد میشدم، می‌شکستم و فرو میریختم، خنده های دلبرانه ی ثریا تو سرم نه یه بار بلکه هزاران بار اکو میشد و دیوانه تر از قبلم میکرد. دمدمه های صبح چشم رو هم گذاشتم و نزدیک های ظهر از خواب بیدار شدم.علی بیرون در حال کباب درست کردن بود،مجبور بودم برای شستن دست و صورتم بیرون برم و چشم تو چشمش بشم، کمی خودم مرتب کردمُ بدون توجه خاصی از کنارش رد شدم که دستمُ کشید و به طرف خودش برگردوند.از اینکه با این فاصله کم می‌دیدمش حالم بهم میخورد دستم از دستش کشیدم و به طرف حوض رفتم.کباب که آماده شد سهم ما رو دستِ امیر و عباس داده بود تا پیش من بیاین و با هم بخوریم، اما من نتونستم حتی یه لقمه از کباب ها رو بخورم، کیفِ طبابتمُ برداشتم و بیرون رفتم.باید دوباره کار میکردم و برای آینده خودم و دخترم پول پس انداز میکردم، حالا دیگه علی مثل قبل بهمون نمیرسید و مجبور بودم بیشتر کار کنم، دو صباح دیگه که پیر و افتاده شدم حداقل پس اندازی از خودم داشته باشم.مهری روز بعد با آذر به خونه آمدن، با هم غذا درست کردیم، گل گفتیمُ گل شنیدیم اما ثریا از اتاقش بیرون نیومدقصد دشمنی باهاش نداشتم اگه به طرفم میومد براش مادری میکردم اما ثریا خورده شیشه داشت و سرش بالا بودُتوجه ای به کسی نداشت و شب تا صبح توخونه میچپیدُ درنمی‌اومد .علی خسته که از سرکار می‌اومد میدید یا غذا درست نکرده یا اونقدر بد مزه هست که نمیشه خوردش،چند بار علی پیش ما آمد اما من از اتاق بیرون رفتمُ تحویلش نگرفتم، تا مهری بوسیدم و گفت حداقل ظهر ها بزار بیاد ناهارش کنارمون بخوره من خیلی دلتنگشم.از بس مهری به علی وابسته بود اجازه دادم برای ناهار بیاد پیشمون ولی تا غذاش میخورد و دوباره سرکار میرفت حتی یه کلمه جوابش نمیدادم.خودشم میدونست رابطمون مثل قبل نمیشه زندگیم کج دار مریض دار، در حال گذر بود سرمُ با کار و بچه ها مشغول کرده بودم تا حواسم از علی و ثریا پرت بشه.بعد یه ماه آذر پسرش رو به دنیا آوردو کمی از غصه هامون رو شست و با خودش برد،محمد کوچولو شده بود دل و دین همه! ادامه دارد...
علی که تو تب بچه میسوخت تا فرصتی پیدا میکرد جاش خونه ی احمد بود.مهری امروزم رفته بود کمک دسته آذر،از سرکار که اومدم مشغول درست کردنِ ناهاری دم دستی شدم که علی در پذیرایی باز کرد و به داخل آمد،سکوت کردم تا ببینم چی میخواد،مثل بچه ای مظلوم کنارم نشست و دستمُ آروم به طرف خودش کشید و گفت ماه صنم جان، تو که عاشقم بودی،دل و ایمونت بودم چی شد حالا دو ماهه رو ازم میگیری، بس نیست دستمُ محکم از دستش کشیدم بیرون و مستقیم به صورتش نگاه کردم و گفتم علی تو منو خر فرض کردی، فکر میکنی دو ماه بی توجهی خیلی زیاده، دل و ایمونم بودی،ولی وقتی بیخ گوشم با هووم داری زندگی میکنی چطور توقع داری باز مثل گذشته بپرستمت ها علی جبهه گرفتُ گفت ماه صنم تو به ثریا حسودیت میشه! اون بچه است، عمدا زن کوچک گرفتم تا تو براش مادری کنی،خانم اول و آخر من خودتی هولش دادم و از کنارش بلند شدم و به مطبخ رفتمُ گفتم واقعا برات متاسفم، لطف کن دور و بر من نگرد..همون لحظه صدای مهری آمد که به خونه آمده بود و با امیر حرف میزد، علی از پنجره بیرونُ نگاه کرد و عصبی گفت این پسره خیلی دم پرِ مهری میگرده، یا این پسر ها رد کن برن و یا مهری بفرست خونه ی آذر و احمد بمونه،صلاح نیست بیشتر از این تو یه خونه باشن ملاغه رو گذاشتم زمین و گفتم چرا چرت و پرت میگی! یعنی چی یا این نباشه یا اون علی عصبی گفت همین که گفتم تا صبح فکرات کن خبرش بهم بده تا با احمد حرف بزنم.نفسی کشیدمُ گفتم :یادت نره نصف بیشترِ پول این خونه من دادم حالا بچه‌های من میخوای بیرون کنی ؟! مرحبا بهت.علی جلو آمد و یهو دستمُ کشید محکم منو گرفت و گفت ببین قدمشون تخم چشمام اما خیلی وقته میبینم این جغله بچه همین امیر دور و برِ مهری میپلکه،یه مدت میخوام دور بشه از اینجا بلکه بادِ امیرم پنچر بشه دیدم حرفش درسته ساکت شدم چون خودمم متوجه شده بودم امیر به هر بهانه ای با مهری حرف میزنه، محکمتر نگه ام داشت و گفت: کمتر جفتک بنداز تو گلو خندید که قلبم ریخت، هنوزکنارش بودم که مهری داخل آمد و با دیدن ما لبخندی زد و دوباره در بست، بیرون آمدم و روی بازوش مشتی کوبیدم و گفتم: بی حیا زود برو بیرون علی دستی داخل موهاش کشیدُ و گفت: باشه حالا جوش نزن ما رفتیم عزت زیاد.مهری بعد از علی وارد مطبخ شد و با ...قر میگفت بادا بادا مبارک بادا ...لیوان پلاستیکی رو به طرفش پرت کردم که جا خالی داد و رفت.روز بعد علی جلوی راهم گرفتُ گفت: خوب چی شد؟ چکار کنم، مهری بره پیش آذر یا بچه ها برن از خونه؟بی حوصله گفتم با احمد صحبت کن که مهری چند صباحی بره پیششون، بگو که خودشون یه جوری به مهری بگن،نمیخوام از طرف من باشه تا بچه ام فکر کنه اضافیه تو‌ خونه ام تنه ای بهش زدم و از کنارش رد شدمداحمد و آذر از خدا خواسته بودن چون جدیدا احمد ماهی بیست روز فقط تو ماموریت بود و آذر با بچه ها دست تنها خیلی سختش بود.مهری که عاشق بچه‌ها بود با من من گفت آذر خواسته یه مدت بره خونه‌شون کمک دستش نظرت چیه ؟!... مامان...وقتی از خودش سوال کردم که خودت چی میخوای با خوشحالی گفته بود اگه تو ناراحت نشی از خدامِ چون مجبور نیستم هی برم و بیام و میتونم بیشتر کناره زینب و محمد باشم.به این ترتیب مهری وسایلش جمع کرد و خونه ی احمد موندگار شد، حالا این من بودم که هر روز بعد از اینکه از سر کارمی آمدم.خونه ی اونا میرفتم و چند ساعتی باهاشون سرگرم میشدم.هر چند گاهی مهری میومد و خونه برام غذا درست میکرد اما اونقدر سرگرم و وابسته به بچه ها شده بود که اصلا احساسِ دلتنگی نمیکرد و زینب یه سره بهش چسبیده بود...
🌎تصویری از کشاورزان اهل " ویتنام" که محصولات خود را به صورت عجیب و ماهرانه ای به "دوچرخه" بار زده و راهی بازار برای فروش "محصولات" هستند . 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
ایشون خانوم ماتیلدا کراوفورد هستن؛ اولین متخصص بیهوشی جهان در سال 1984! با اون وسیله‌ای که تو دستشه میزده طرف بیهوش بشه. 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
♦️ابر های ماماتوس، یکی از نادر ترین پدیده های آب و هوایی... 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱