eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
23.9هزار دنبال‌کننده
42.5هزار عکس
7هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
برای ثریا از روستا مهمون اومده بود و چند روزی میشد دورش شلوغ بود و علی زودتر از سرکار می‌اومد و با ثریا و مهموناشون بیرون میرفتن تا علی شهر رو بهشون نشون بده و بازار گردی کنن.منم در حال خرید یه تکه زمین خوب واسه امیر بودم تا بالاخره تونستم بنچاق زمین رو بگیرم و به اسم امیر بزنم. روز بعد مهمون های علی و ثریا رفتن، خسته دراز کشیده بودم تا کمی استراحت کنم که صدای جیغ و فریاد از اتاقِ ثریا بلند شد،اول از بس خسته بودم گفتم بیخیال حتما جر و بحثی کردن منو سَننه!اما بعد از چند دقیقه که صداشون بلند تر شد و جیغ زدن های ثریا بلند تر، هراسون پا شدم و به طرف اتاقشون رفتم.در با شدت باز کردم، ثریا گوشه اتاق تو خودش جمع شده بود و علی با کمربند بالا سرش ایستاده بود دوباره میخواست کمربندُ رو تنه نحیفِ ثریا فرود بیاره که عصبی به طرفش رفتمُ هولش دادم.ثریا سرش بالا آورد که با دیدنِ صورت کبودش دلم براش سوخت، علی فریاد کشید - بزار بزنمش این خیره سرِ ...پدر ...سگُ ...که خیز بردم کمر بند از دستش گرفتمُ گفتم - تو بیجا میکنی دست رو زن جماعت بلند میکنی، من بس نبودم حالا نوبتِ این دخترک شده علی که تا حالا ندیده بودمن اینجوری باهاش حرف بزنم ساکت شده بود و از عصبانیت پره های دماغش باز و بسته میشد.صدای هق هقِ ثریا رو اعصابم بود،دستی به سرم که از صبح درد میکرد گرفتم و گفتم - چی شده چرا ثریا رو به باد کتک گرفتی ؟ خجالت نمیکشی یه بچه ده ساله رو میزنی؟!علی با عصبانیت غرید - اگه بچه بود به من بله نمیگفت، چند روز من مهمون داشتم یه غذا عین آدم درست نکرد همه‌ش یا شور بود یا شفته،آبروم جلو همه رفت. مجبور بودم شب‌ها ببرمشون بیرون غذا بگیرم تا بیشتر آبرو ریزی نشه، ظرف‌های کثیف رو حتی درست نشسته بود،هر چی در خفا بهش تذکر دادم انگار نه انگارصدامُ بالا بردم و گفتم: خجالت نمیکشی گفتم چی شده، مرد حسابی وقتی عاشق گیسِ بافته اش و لب های ماتیک زده اش شدی باید جورش هم بکشی صد بار نگفتم این بچه است، این ادا اطوارها هم ننه اش یادش داده میگفتی تو حسودی میکنی، حالا هم چشت کور باید تحمل کنی، اگه یه بار دیگه دست روش بلند کنی به ننه‌اش پیغوم میدم تا دودمانت به باد بده ....فهمیدی ...حالم از علی که اینجوری تو چشمانم نگاه میکرد و حرف میزد بد میشد دوست داشتم یه دل سیر بزنمش اما حیف که نمیشد.دست ثریا گرفتم و به اتاق خودم بردم،کمی با بتادین زخم هاش شستم و ضماد گیاهی روش گذاشتم تا زود خوب بشه .سکوت کرده بود و هنوز کمی هق هق میکرد.غذا براش کشیدم و رو بهش گفتم بیا غذات بخور، تا جون بگیری.سرش بالا انداخت،یعنی نمیخورم کلا زیاد اهل حرف زدن نبود و با من جز چند بار که خیلی کم بود حرفی نزده بود.مجبورش کردم غذاش خورد و براش لحافی پهن کردم تا استراحت کنه.بیرون اتاق رفتم و تو حیاط مشغول ترشی درست کردن شدم،دو ساعت بعد بیدار شد و کنارم نشستُ گفت همیشه فکر میکردم،خیلی از من بدت میادلبخندی زدم و گفتم ازت خوشم نمیاد که هووم شدی ولی خوب چه کاری میشه کرد،میتونستم برم و تحمل نکنم حالا هم که نرفتم نباید دق و دلیم سر تو خالی کنم، از وقتی یادم میاد زندگی باهام خوب تا نکرد.حتما معیشت خدا اینجوربوده،این زندگی هم گذراست من دل به دنیای دیگه بستم.تو هم اگه میخوای کنار علی باشی سعی کن کار هایی که ازت میخواد رودرست انجام بدی باشه آرومی گفت و از جاش بلند شدُ به طرف اتاقش رفت این شد استارتِ دعوا های علی و ثریا،علی توقع داشت ثریا عینِ یه زن جا افتاده و بالغ همه کار کنه ولی حقیقت این بود که ثریا خیلی بچه بود و حرکاتش کاملاناپخته و عشوه هایی هم که می‌اومد همه چیزهایی بودن که جیران بهش یاد داده بود.درسته دختران تو روستا حتی سنین نه سالگی ازدواج میکردن و یه زندگی رو اداره میکردن حتی خودمم حدود ده ساله بود به عقد حکیم خدابیامرز درآمدم اما خیلی زبر و زرنگ بودم،هر چی که بودبدتو پاچه علی رفته بود.علی حتی زورش می‌اومد که واسه ثریا و خونش خرید کنه و همیشه سر خرید دعوا داشتن،علی توقع داشت ثریا عین من مستقل باشه و خرجش خودش دربیاره برای همین حسابی کلافه و خسیس شده بود.سعی میکردم خیلی تو رابطشون دخالت نکنم و سرم به کار خودم باشه خداروشکر هر چی خدا منو در حسرت بچه گذاشته بودولی در عوض آذر سالی یه بار باردار میشد هنوز محمد یه سالش نشده بود که آذر دوباره حامله بودتو همین بین عباس باید به اجباری میرفت و در تکاپوی اعزامش بودیم. ادامه دارد...
همه کاراش انجام دادیم و عازم شهر کناری شد واسه ی خدمتش،امیر بر خلاف عباس که بچه شر و شوری بود خیلی سر به راه بود و سفت و سخت چسبیده بودبه کارش و همش به من میگفت عمه پول هام جمع کن.میخوام رو زمینم خونه بسازم و کم‌و‌بیش متوجه نگاه های عاشقانه اش به مهری میشدم،هر چند مهری اصلا تو این باغ ها نبود و طفلک بچه‌ام اصلا به فکر چنین چیزایی نبود.تازه ثریا به بلوغ جسمی رسیده بود و عادت ماهانه شده بود اینو از کهنه‌هایی که روی طناب آویزون میکرد متوجه شده بودم.علی هم بی تابانه منتظرِ بچه بود تا به مرادش برسه و پزِ تخم و ترکه اشُ به خاندانش بده.کم کم علی اونقدر برام سوسه آمد و محبتِ ریز و درشت کرد که نرم شدم، زن بودم دیگه با دو تاعاشقتم،دوستت دارم خام میشدمُ در قلبمُ باز میکردم.علی میدونست عاشقشم میدونست حتی وقتی بهش میگم ازت متنفرم باز ته قلبم دوستش دارم،استفاده کرد و کم‌کم دوباره راه پاش باز شد.سرسجاده ی نمازم رو به خدا،حرفِ همیشگی مو تکرار کردم خدایا،یه بچه به من بده و هر چند تا دلت خواست به علی .دلم برای مهری و آذر بچه‌هاش تنگ شده بود،لباس عوض کردم به بازار رفتمُ کلی خوراکی و آبنبات برای بچه هاخریدم و به طرف خونه احمد راه کج کردم، آذر الان سه تا بچه داشت و دوباره علائم بارداری داشت.زینب در که باز کرد پرید بغلم و با زبون بچگانه اش گفت - ننه جون چی گرفتی برامون؟لپش ماچِ آبداری کردمُ گفتم: هر چی که دوست داری، آبنبات،شکلات.محمد و زهرا هم تاتی کنان به طرفم آمدن و خوراکی ها رو قاپ زدنُ رفتن آذر بی حال گوشه خونه افتاده بود،مهری و آذر منو که دیدن سلام کردن و مهری گفت ننه تو رو به خدا یه دارویی پمادی، ضمادی بده این بخوره هر سال یه بچه پس نندازه،حالا لَلَگی برای بچه ها به کنار خودش نابود شد.پشت سر حرفشم ریسه رفت از خنده آذر با همون حالِ زارش بالشتی به طرفه مهری پرت کرد که صاف خورد تو سرش سعی کردم نخندم تا دعواشون نشه آذر جمع جور نشست و گفت ننه چخبر از عباس و امیر.پاهام دراز کردمُ گفتم: عباس که تازه خدمتش تموم کرده و داره یه نانوایی عَلَم میکنه،پسر نفهم به من هیچی نگفته سر خود رفته زمینش فروخته آذر جواب دادعه عه چرا زمینش فروخت چه جای خوبی هم بود هاا.با حالتی متاثر گفتم نمیدونم یه کم پول کم داشته فوری رفت زمینش فروخته،اگه به خودم گفته بودبهش قرض میدادم ولی میدونی که چقدر کله شقه هیچی نگفته آذر همونجور که موهاش مرتب میکرد گفت حالا اشکال نداره کاریه خودش کرده، دیگه کم کم باید به فکر زن گرفتن باشه نمیشه که من و تو براش تصمیم بگیریم - آره مادر ولش کن انشاالله که خیره.کمی دیگه نشستم و به طرف خونه ام رفتم.وارد حیاط که شدم دیدم ثریا لب حوض نشسته و داره عوق میزنه.نزدیکش شدم و گفتم: خوبی چرا بی حال و نزاری؟یعنی حالت زاری داری که گفتش- دو سه هفته اس اینجوریم خوبم نشدم نمیدونم چمه چشمم به صورتش که افتاد،قلبم ایست کرد و سرم تیر کشید آره. این چشم ها و این حال و روز فقط میتونه یه علت داشته باشه!!! هووی من بالاخره آبستن شده بود. کاسه چشمام پر و خالی از اشک میشد، سری تکان دادم تا حال و احوالتم پشتِ نقابِ بیخیالیم پنهان بشن و گفتم.... - مبارکت باشه بالاخره تاج دارِ نسل خاندان علی رو به شکم کشیدی!تو آبستنی جانم،حال و احوالاتت بخاطر همینه،مگه عقب ننداختی عادت ماهانه اتو ثریا که آنی تمومِ غصه هاش رنگ باخته بود و چشمانش از شادی برق میزد با لب پر از خنده گفت آره یه ماه و نیمی میشه مرحبا تبریک میگم،برو استراحت کن برات دارویی آماده میکنم تا حالت بهتر بشه.ثریا دیگه ثریای چند دقیقه پیش نبود با شادمانی آبی به صورتش زد و به اتاقش رفت،خودمُ به داخل اتاقم انداختم، و به هوای دلم که بارونی بود و چشمانم که مثل سدی لبریز از آب شده بودن و اجازه طغیان شدن میخواستن اجازه دادم ببارن بلکه شوره زاره دلم سیراب بشه و تَرَک های قلبم جوش بخورن عصر که علی آمد دستی به سر و صورتم کشیدم تا طبق عادت این چند وقت اخیرش که اول می‌اومد به من سر میزد به استقبالش برم که ثریا بزک دوزک کرده عین اجلِ معلق دوید جلوی علی و راهشُ سد کرد.از پنجره به تماشا نشسته بودم، هنوز علی نپرسیده بود چی شده که ثریا دستانشُ دور کمر علی حلقه کرد و با مظلومیت گفت علی جون بالاخره پدرشدی، من باردارم علی که انگار شاخِ غولُ شکسته باشه، پیشونی ثریا رو بوسید و شروع کرد به حمد و ثنای خدای بزرگ!! آهی کشیدم و پرده رو کشیدم. سجاده‌ی نمازم که همیشه تا کرده وسط اتاق بودُ باز کردم و شروع کردم به خواندنِ سوره ی نسا خدا رحمت کنه حکیم خدابیامرزُ که سواد قرآن خواندن رو بهم یاد داد و همیشه بخاطر اینکارش براش فاتحه میخونم و خیرات میکنم.علی از بس شوق و ذوق داشت منو به کل فراموش کرده بود،
🌎عکس یادگاری پزشکان فرانسوی با یک جسد بعد از کالبد شکافی و بیرون کشیدن اسکلت جسد !!😐 سردخانه بیمارستان، 1900 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌎در شهر باستانی اِسوس قبر سنگی گوشتخواری وجود دارد.اجسادی که در داخل این قبر قرار داده میشوند، ظرف 40 روز به طور کامل تجزیه میشوند.دانشمندان میگویند احتمالا این قبر حاوی الومینیوم است ! 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌏مرد درتصویر روانشناس B.F. Skinner هستش که طی جنگ جهانی دوم تلاش کرد کبوترهایی را آموزش دهد تا به عنوان راهنمای اجرای بمب گذاری عمل کنن. اما پس از لغو پروژه ، با موفقیت به کبوترها یاد داد که پینگ پنگ بازی کنن... 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
☯️عکسی بی نظیر از ابرهای ماماتوس و صاعقه ای فوق العاده زیبا... 😍 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌎تیغ های غول پیکر گیاه acacia erioloba در آفریقا! اینا دیگه تیغ نیست ،شمشیره😯😦 ☠🔥𝐉𝐎𝐈𝐍 𝐂𝐇𝐀𝐍𝐍𝐄𝐋👇🏻👇🏻 ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌏عجیب ترین میز ساخته شده درجهان از نان باگت خشک شده در مادرید اسپانیا که بسیار مقاوم است و حتی با گرم کردن نیز آسیب پذیر نیست ! 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌏سوسک بمب افکن مکانیزم دفاعی این سوسک به گونه ای است که در هنگام خطر تا 70 بار از شکم خود مایعات داغی را پرتاب می کند این مایعات برای حشرات کشنده و برای انسان بسیار دردناک است! 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌏تلفیقی از هنر و معماری ⛪️ کلیسای چارتا، فرانسه 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱