eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
23.8هزار دنبال‌کننده
42.5هزار عکس
7هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
سندروم  (Prosopagnosia) یا «ادراک پریشی چهره ای» این سندروم نوعی از دست دادن قدرت تشخیص چهره افراد است!! البته با وجود این اختلال می توان با توجه به ویژگی ها و خصوصیات دیگر افراد  شناساییشون کرد؛ مثلا بوی خاص بدن یا سبک لباس پوشیدن در سال ۲۰۱۳ "برد پیت" در یک مصاحبه اعلام کرد که از این اختلال رنج میبره.. ‌‌🦊☔[ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
834.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تنها چیزی که هیچوقت نمیشه توضیح منطقی براش آورد همین اهرام مصره:) 🦊☔[📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
جالبه بدونید که مردی که به خاطر سکته قلبی مرگش را نزدیک میدید در آخرین لحظات قبل از مرگ به قتلی که در 17 سال پیش مرتکب شده بود اعتراف کرد اما بعد از اعتراف بهبود یافت و به حبس ابد محکوم شد!! 🦊☔[ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
جالبه بدونید که سنگ "کریشنا" سنگ خدای آسمان در هندوستان در شیبی 45 درجه به مدت هزار و 300 سال است که بر جاذبه زمین غلبه کرده است 🦊☔[📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
در گذشته برای درمان بسیاری از بیماری ها، سیگار را درون باسن فرد میدمیدند! پزشکان معتقد بودند دود سیگار در مجاری بدن باعث از بین رفتن سلول های بیماری زا میشود. ●📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌎انگشت 33 سانتی متری کشف شده در سال 1988 در مصر و متعلق به یک مومیایی! محققان بر این باورند که این انگشت متعلق به انسانی با قد تقریبی 5 متر بوده است. 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قبل از ظهور کامپیوتر از چهره مجرمان اعدامی مجسمه‌ای برای ثبت اطلاعات مجرم میساختند و این مجسمه به حدی دقیق بود که مژه‌ها، موها و حتی جای طناب دار دیده میشد. این روش را انگلیسیها ابداع کردند. 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
داستان ترسناک خب سلام خدمت همه دوستان عزیز داستان دقیق من از اونجایی شروع شد که ما یکی از شهرهای غرب ایران زندگی می‌کردیم منطقه آذربایجان غربی زندگی می‌کردیم و خدابیامرز پدربزرگ ما کارمند آموزش و پرورش بود خودش اون زمان حالا ۴۰ ۵۰ سال پیش یه خونه خیلی بزرگ سه طبقه که از وسط خونه راه پله داشته به هر سه طبقه که کل خونه مال خانواده خودمون بود فقط یه طبقه پدر مادرم زندگی می‌کردن یه طبقه پدربزرگ و یه طبقه هم خالی بوده یه حیاط فوق العاده بزرگم داشت یه حیاطی حدود ۵۰۰ ۶۰۰ متر و پر از درخت و توی حیاط قبر پدر پدربزرگم بوده تا سن ۱۸ سالگی که تو اون خونه زندگی می‌کردیم هیچ مشکلی نداشتیم من توی همون خونه به دنیا آمدم توی همون خونه زندگی کردیم و توی همون خونه کلی عمر گذروندیم تا اینکه مشکلاتی پیش اومد که پدر مادر من مجبور شدن مهاجرت کردن من موندم و پدربزرگمو برادرام؛ سالیان سال گذشت و برادر من متاهل شد و از اون خونه رفت و من و پدربزرگ و مادربزرگم توی خونه موندیم اطراف ۱۹ ۲۰ سالم بودش که پدربزرگ مادربزرگم پشت سر هم یعنی با سه روز اختلاف داخل خود خونه به علت بالا بودن سنشون فوت کردن منم یه نوجوان ۱۹ ۲۰ ساله و سخت بود برام خب یه خونه خیلی بزرگ و هزینه‌ها و و کلی مشکلات بعد از فوت پدربزرگ و مادربزرگ شروع کردیم خونه رو تمیز کردن و کارا رو به راه کردن با خانواده خونه و اتاق ریختیم بیرون یه سری کتاب‌ها از اتاق من در اومد یکیشون هیچ وقت یادم نمیره اون صحنه رو روش نوشته بود تقریرات جن و انس کتابو نگاه کردم همینطوری ورق زدم کلاً توش دست نوشته بودش یعنی چاپ نبود شکل‌های عجیب غریب و نمی‌دونم موجودات عجیب غریب و مثلاً یه عکس خورشید بودش یا ستاره سلیمان دیدین دیگه وسط پرچم اسرائیله دورش کلمات عجیب غریب نوشته بود افلح همچین چیزهایی عجیب غریبی دورش نوشته بود کتابو نشون دادم پدرم با یه حالت خیلی ترسیده و رنگ پریده و با من من کردن کتاب با زور یه حرص عصبانیت که من تو عمرم ندیده بودم پدر من عصبانی بشه ازم گرفت کتابو گفتش که کاریت نباشه یکی دو هفته بعد مراسما گذشته بود و یکم تازه این حالت عذا از رومون رفته بود از مادرم پرسیدم مادرم برگشت گفتش که پدربزرگت احضار و نمی‌دونم تسخیر و اینو بلد بوده اتفاقاتی افتاده و ترسیده و مجبور شده که اینجور کارا رو بذاره کنار من مادربزرگم یه دستش قطع شده بود بعدها این جریان رو تعریف کردم و مادرم برگشت بهم گفتش که یه روزی اتفاق عجیبی افتاده و مادربزرگت یه موجود پریده روش این بلا سرش اومده مادرم که تعریف کرد همه چی خیلی عادی بودش همینجوری خیلی نرمال داشت پیش میرفت فقط من ترسیده بودم تا اینکه روزای اولی بودش که من توی اون خونه تنها بودم روزهایی بودش که من تازه تازه تو اون خونه تنها بودم و خیلی دلم تنگ شده بود نشستم تو خونه کمی گریه کردم یک دفعه یک صدای خیلی وحشتناکی صدای خیلی عصبانی و با حنجره خیلی کلفت برگشت گفتش که گریه نکن این جریان رو که به خانوادم گفتم اصلاً اهمیت ندادن گفتن که عزاداری و حالت روحیت خوب نیست و اینا حالا بگذریم؛ یه مدت اتفاقات عجیب غریبی تو خونه می‌افتاد نصف شب مثلاً می‌دیدی به چندین هزار بار سرم اومده بود یکی تو خونه می‌گشت اوایل فکر کردیم دزده و افتادیم دنبالش و تو خونه سگ نگه می‌داشتیم و اینا دیدیم نه این دزد نیست اصلاً یه چیز دیگه است انسان نیست این حتی چون غیب میشه یهو اتفاقات عجیب غریب میفته و وسایل تو خونه می‌شکنه و و کلی اتفاقات عجیب غریب دیگه این اتفاقات ادامه داشت یه روز تا اینکه برادرم اومد بمونه خونه من و مدت‌ها بود همون ندیده بودیم قرار بود سه روز چهار روزخونوادگی بمونن پیش من یعنی با خانومشو بچه کوچیکش نمی‌خواستن من معذب بشم از یه شهر دیگم اومده بودن رفتن طبقه بالا روز اول بودش اطراف شب ساعت ۲ الی ۳ این اینا حدوداً که جیغ زن داداشم کل خونه رو گرفت اون صحنه هیچ وقت یادم نمیره که داداشم بچه‌شو بغل کرده بود تو بغلش بدو بدو اومد پایین با یه حالت گریه لکنت زبون گرفته بود نمی‌تونست حرف بزنه واقعا مونده بود آب دادم بهشون و نشستیم برگشت گفتش که خواب بودن یهو دیدن که یه شخصی در اتاقشون رو باز میکنه میره تو میبینن که پدربزرگمه ولی کل بدنش توی خونه و کفن روشه اونجوری شدش که باور کردن که بله تو این خونه اتفاقاتی داره پیش میاد و مشکلاتی هستش گذشت اون روز دیگه تصمیم گرفتن که برن چون بچه کوچیک داشتن انشالله پارت دومم یه چند روز دیگه یا می‌نویسم یا ویس میگیرم براتون. ☠️ ⤥ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
داستان ترسناک خب سلام خدمت همه دوستان عزیز داستان دقیق من از اونجایی شروع شد که ما یکی از شهرهای غرب ایران زندگی می‌کردیم منطقه آذربایجان غربی زندگی می‌کردیم و خدابیامرز پدربزرگ ما کارمند آموزش و پرورش بود خودش اون زمان حالا ۴۰ ۵۰ سال پیش یه خونه خیلی بزرگ سه طبقه که از وسط خونه راه پله داشته به هر سه طبقه که کل خونه مال خانواده خودمون بود فقط یه طبقه پدر مادرم زندگی می‌کردن یه طبقه پدربزرگ و یه طبقه هم خالی بوده یه حیاط فوق العاده بزرگم داشت یه حیاطی حدود ۵۰۰ ۶۰۰ متر و پر از درخت و توی حیاط قبر پدر پدربزرگم بوده تا سن ۱۸ سالگی که تو اون خونه زندگی می‌کردیم هیچ مشکلی نداشتیم من توی همون خونه به دنیا آمدم توی همون خونه زندگی کردیم و توی همون خونه کلی عمر گذروندیم تا اینکه مشکلاتی پیش اومد که پدر مادر من مجبور شدن مهاجرت کردن من موندم و پدربزرگمو برادرام؛ سالیان سال گذشت و برادر من متاهل شد و از اون خونه رفت و من و پدربزرگ و مادربزرگم توی خونه موندیم اطراف ۱۹ ۲۰ سالم بودش که پدربزرگ مادربزرگم پشت سر هم یعنی با سه روز اختلاف داخل خود خونه به علت بالا بودن سنشون فوت کردن منم یه نوجوان ۱۹ ۲۰ ساله و سخت بود برام خب یه خونه خیلی بزرگ و هزینه‌ها و و کلی مشکلات بعد از فوت پدربزرگ و مادربزرگ شروع کردیم خونه رو تمیز کردن و کارا رو به راه کردن با خانواده خونه و اتاق ریختیم بیرون یه سری کتاب‌ها از اتاق من در اومد یکیشون هیچ وقت یادم نمیره اون صحنه رو روش نوشته بود تقریرات جن و انس کتابو نگاه کردم همینطوری ورق زدم کلاً توش دست نوشته بودش یعنی چاپ نبود شکل‌های عجیب غریب و نمی‌دونم موجودات عجیب غریب و مثلاً یه عکس خورشید بودش یا ستاره سلیمان دیدین دیگه وسط پرچم اسرائیله دورش کلمات عجیب غریب نوشته بود افلح همچین چیزهایی عجیب غریبی دورش نوشته بود کتابو نشون دادم پدرم با یه حالت خیلی ترسیده و رنگ پریده و با من من کردن کتاب با زور یه حرص عصبانیت که من تو عمرم ندیده بودم پدر من عصبانی بشه ازم گرفت کتابو گفتش که کاریت نباشه یکی دو هفته بعد مراسما گذشته بود و یکم تازه این حالت عذا از رومون رفته بود از مادرم پرسیدم مادرم برگشت گفتش که پدربزرگت احضار و نمی‌دونم تسخیر و اینو بلد بوده اتفاقاتی افتاده و ترسیده و مجبور شده که اینجور کارا رو بذاره کنار من مادربزرگم یه دستش قطع شده بود بعدها این جریان رو تعریف کردم و مادرم برگشت بهم گفتش که یه روزی اتفاق عجیبی افتاده و مادربزرگت یه موجود پریده روش این بلا سرش اومده مادرم که تعریف کرد همه چی خیلی عادی بودش همینجوری خیلی نرمال داشت پیش میرفت فقط من ترسیده بودم تا اینکه روزای اولی بودش که من توی اون خونه تنها بودم روزهایی بودش که من تازه تازه تو اون خونه تنها بودم و خیلی دلم تنگ شده بود نشستم تو خونه کمی گریه کردم یک دفعه یک صدای خیلی وحشتناکی صدای خیلی عصبانی و با حنجره خیلی کلفت برگشت گفتش که گریه نکن این جریان رو که به خانوادم گفتم اصلاً اهمیت ندادن گفتن که عزاداری و حالت روحیت خوب نیست و اینا حالا بگذریم؛ یه مدت اتفاقات عجیب غریبی تو خونه می‌افتاد نصف شب مثلاً می‌دیدی به چندین هزار بار سرم اومده بود یکی تو خونه می‌گشت اوایل فکر کردیم دزده و افتادیم دنبالش و تو خونه سگ نگه می‌داشتیم و اینا دیدیم نه این دزد نیست اصلاً یه چیز دیگه است انسان نیست این حتی چون غیب میشه یهو اتفاقات عجیب غریب میفته و وسایل تو خونه می‌شکنه و و کلی اتفاقات عجیب غریب دیگه این اتفاقات ادامه داشت یه روز تا اینکه برادرم اومد بمونه خونه من و مدت‌ها بود همون ندیده بودیم قرار بود سه روز چهار روزخونوادگی بمونن پیش من یعنی با خانومشو بچه کوچیکش نمی‌خواستن من معذب بشم از یه شهر دیگم اومده بودن رفتن طبقه بالا روز اول بودش اطراف شب ساعت ۲ الی ۳ این اینا حدوداً که جیغ زن داداشم کل خونه رو گرفت اون صحنه هیچ وقت یادم نمیره که داداشم بچه‌شو بغل کرده بود تو بغلش بدو بدو اومد پایین با یه حالت گریه لکنت زبون گرفته بود نمی‌تونست حرف بزنه واقعا مونده بود آب دادم بهشون و نشستیم برگشت گفتش که خواب بودن یهو دیدن که یه شخصی در اتاقشون رو باز میکنه میره تو میبینن که پدربزرگمه ولی کل بدنش توی خونه و کفن روشه اونجوری شدش که باور کردن که بله تو این خونه اتفاقاتی داره پیش میاد و مشکلاتی هستش گذشت اون روز دیگه تصمیم گرفتن که برن چون بچه کوچیک داشتن انشالله پارت دومم یه چند روز دیگه یا می‌نویسم یا ویس میگیرم براتون. ☠️ ⤥ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱