834.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان ترسناک #ارسالی
خب سلام خدمت همه دوستان عزیز
داستان دقیق من از اونجایی شروع شد که ما یکی از شهرهای غرب ایران زندگی میکردیم منطقه آذربایجان غربی زندگی میکردیم و خدابیامرز پدربزرگ ما کارمند آموزش و پرورش بود خودش اون زمان حالا ۴۰ ۵۰ سال پیش
یه خونه خیلی بزرگ سه طبقه که از وسط خونه راه پله داشته به هر سه طبقه که کل خونه مال خانواده خودمون بود فقط یه طبقه پدر مادرم زندگی میکردن یه طبقه پدربزرگ و یه طبقه هم خالی بوده
یه حیاط فوق العاده بزرگم داشت یه حیاطی حدود ۵۰۰ ۶۰۰ متر و پر از درخت و توی حیاط قبر پدر پدربزرگم بوده
تا سن ۱۸ سالگی که تو اون خونه زندگی میکردیم هیچ مشکلی نداشتیم من توی همون خونه به دنیا آمدم توی همون خونه زندگی کردیم و توی همون خونه کلی عمر گذروندیم
تا اینکه مشکلاتی پیش اومد که پدر مادر من مجبور شدن مهاجرت کردن من موندم و پدربزرگمو برادرام؛ سالیان سال گذشت و برادر من متاهل شد و از اون خونه رفت و من و پدربزرگ و مادربزرگم توی خونه موندیم اطراف ۱۹ ۲۰ سالم بودش که پدربزرگ مادربزرگم پشت سر هم یعنی با سه روز اختلاف داخل خود خونه به علت بالا بودن سنشون فوت کردن منم یه نوجوان ۱۹ ۲۰ ساله و سخت بود برام خب یه خونه خیلی بزرگ و هزینهها و و کلی مشکلات
بعد از فوت پدربزرگ و مادربزرگ شروع کردیم خونه رو تمیز کردن و کارا رو به راه کردن با خانواده خونه و اتاق ریختیم بیرون یه سری کتابها از اتاق من در اومد یکیشون هیچ وقت یادم نمیره اون صحنه رو روش نوشته بود تقریرات جن و انس کتابو نگاه کردم همینطوری ورق زدم کلاً توش دست نوشته بودش یعنی چاپ نبود شکلهای عجیب غریب و نمیدونم موجودات عجیب غریب و مثلاً یه عکس خورشید بودش یا ستاره سلیمان دیدین دیگه وسط پرچم اسرائیله دورش کلمات عجیب غریب نوشته بود افلح همچین چیزهایی عجیب غریبی دورش نوشته بود کتابو نشون دادم پدرم با یه حالت خیلی ترسیده و رنگ پریده و با من من کردن کتاب با زور یه حرص عصبانیت که من تو عمرم ندیده بودم پدر من عصبانی بشه ازم گرفت کتابو گفتش که کاریت نباشه
یکی دو هفته بعد مراسما گذشته بود و یکم تازه این حالت عذا از رومون رفته بود از مادرم پرسیدم مادرم برگشت گفتش که پدربزرگت احضار و نمیدونم تسخیر و اینو بلد بوده اتفاقاتی افتاده و ترسیده و مجبور شده که اینجور کارا رو بذاره کنار من مادربزرگم یه دستش قطع شده بود بعدها این جریان رو تعریف کردم و مادرم برگشت بهم گفتش که یه روزی اتفاق عجیبی افتاده و مادربزرگت یه موجود پریده روش این بلا سرش اومده مادرم که تعریف کرد همه چی خیلی عادی بودش همینجوری خیلی نرمال داشت پیش میرفت فقط من ترسیده بودم تا اینکه روزای اولی بودش که من توی اون خونه تنها بودم
روزهایی بودش که من تازه تازه تو اون خونه تنها بودم و خیلی دلم تنگ شده بود نشستم تو خونه کمی گریه کردم یک دفعه یک صدای خیلی وحشتناکی صدای خیلی عصبانی و با حنجره خیلی کلفت برگشت گفتش که گریه نکن
این جریان رو که به خانوادم گفتم اصلاً اهمیت ندادن گفتن که عزاداری و حالت روحیت خوب نیست و اینا حالا بگذریم؛
یه مدت اتفاقات عجیب غریبی تو خونه میافتاد نصف شب مثلاً میدیدی به چندین هزار بار سرم اومده بود یکی تو خونه میگشت اوایل فکر کردیم دزده و افتادیم دنبالش و تو خونه سگ نگه میداشتیم و اینا دیدیم نه این دزد نیست اصلاً یه چیز دیگه است انسان نیست این حتی چون غیب میشه یهو اتفاقات عجیب غریب میفته و وسایل تو خونه میشکنه و و کلی اتفاقات عجیب غریب دیگه
این اتفاقات ادامه داشت یه روز تا اینکه برادرم اومد بمونه خونه من و مدتها بود همون ندیده بودیم قرار بود سه روز چهار روزخونوادگی بمونن پیش من یعنی با خانومشو بچه کوچیکش نمیخواستن من معذب بشم از یه شهر دیگم اومده بودن رفتن طبقه بالا
روز اول بودش اطراف شب ساعت ۲ الی ۳ این اینا حدوداً که جیغ زن داداشم کل خونه رو گرفت اون صحنه هیچ وقت یادم نمیره که داداشم بچهشو بغل کرده بود تو بغلش بدو بدو اومد پایین با یه حالت گریه لکنت زبون گرفته بود نمیتونست حرف بزنه واقعا مونده بود آب دادم بهشون و نشستیم برگشت گفتش که خواب بودن یهو دیدن که یه شخصی در اتاقشون رو باز میکنه میره تو میبینن که پدربزرگمه ولی کل بدنش توی خونه و کفن روشه
اونجوری شدش که باور کردن که بله تو این خونه اتفاقاتی داره پیش میاد و مشکلاتی هستش گذشت اون روز دیگه تصمیم گرفتن که برن چون بچه کوچیک داشتن انشالله پارت دومم یه چند روز دیگه یا مینویسم یا ویس میگیرم
براتون.
☠️
⤥ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
داستان ترسناک #ارسالی
خب سلام خدمت همه دوستان عزیز
داستان دقیق من از اونجایی شروع شد که ما یکی از شهرهای غرب ایران زندگی میکردیم منطقه آذربایجان غربی زندگی میکردیم و خدابیامرز پدربزرگ ما کارمند آموزش و پرورش بود خودش اون زمان حالا ۴۰ ۵۰ سال پیش
یه خونه خیلی بزرگ سه طبقه که از وسط خونه راه پله داشته به هر سه طبقه که کل خونه مال خانواده خودمون بود فقط یه طبقه پدر مادرم زندگی میکردن یه طبقه پدربزرگ و یه طبقه هم خالی بوده
یه حیاط فوق العاده بزرگم داشت یه حیاطی حدود ۵۰۰ ۶۰۰ متر و پر از درخت و توی حیاط قبر پدر پدربزرگم بوده
تا سن ۱۸ سالگی که تو اون خونه زندگی میکردیم هیچ مشکلی نداشتیم من توی همون خونه به دنیا آمدم توی همون خونه زندگی کردیم و توی همون خونه کلی عمر گذروندیم
تا اینکه مشکلاتی پیش اومد که پدر مادر من مجبور شدن مهاجرت کردن من موندم و پدربزرگمو برادرام؛ سالیان سال گذشت و برادر من متاهل شد و از اون خونه رفت و من و پدربزرگ و مادربزرگم توی خونه موندیم اطراف ۱۹ ۲۰ سالم بودش که پدربزرگ مادربزرگم پشت سر هم یعنی با سه روز اختلاف داخل خود خونه به علت بالا بودن سنشون فوت کردن منم یه نوجوان ۱۹ ۲۰ ساله و سخت بود برام خب یه خونه خیلی بزرگ و هزینهها و و کلی مشکلات
بعد از فوت پدربزرگ و مادربزرگ شروع کردیم خونه رو تمیز کردن و کارا رو به راه کردن با خانواده خونه و اتاق ریختیم بیرون یه سری کتابها از اتاق من در اومد یکیشون هیچ وقت یادم نمیره اون صحنه رو روش نوشته بود تقریرات جن و انس کتابو نگاه کردم همینطوری ورق زدم کلاً توش دست نوشته بودش یعنی چاپ نبود شکلهای عجیب غریب و نمیدونم موجودات عجیب غریب و مثلاً یه عکس خورشید بودش یا ستاره سلیمان دیدین دیگه وسط پرچم اسرائیله دورش کلمات عجیب غریب نوشته بود افلح همچین چیزهایی عجیب غریبی دورش نوشته بود کتابو نشون دادم پدرم با یه حالت خیلی ترسیده و رنگ پریده و با من من کردن کتاب با زور یه حرص عصبانیت که من تو عمرم ندیده بودم پدر من عصبانی بشه ازم گرفت کتابو گفتش که کاریت نباشه
یکی دو هفته بعد مراسما گذشته بود و یکم تازه این حالت عذا از رومون رفته بود از مادرم پرسیدم مادرم برگشت گفتش که پدربزرگت احضار و نمیدونم تسخیر و اینو بلد بوده اتفاقاتی افتاده و ترسیده و مجبور شده که اینجور کارا رو بذاره کنار من مادربزرگم یه دستش قطع شده بود بعدها این جریان رو تعریف کردم و مادرم برگشت بهم گفتش که یه روزی اتفاق عجیبی افتاده و مادربزرگت یه موجود پریده روش این بلا سرش اومده مادرم که تعریف کرد همه چی خیلی عادی بودش همینجوری خیلی نرمال داشت پیش میرفت فقط من ترسیده بودم تا اینکه روزای اولی بودش که من توی اون خونه تنها بودم
روزهایی بودش که من تازه تازه تو اون خونه تنها بودم و خیلی دلم تنگ شده بود نشستم تو خونه کمی گریه کردم یک دفعه یک صدای خیلی وحشتناکی صدای خیلی عصبانی و با حنجره خیلی کلفت برگشت گفتش که گریه نکن
این جریان رو که به خانوادم گفتم اصلاً اهمیت ندادن گفتن که عزاداری و حالت روحیت خوب نیست و اینا حالا بگذریم؛
یه مدت اتفاقات عجیب غریبی تو خونه میافتاد نصف شب مثلاً میدیدی به چندین هزار بار سرم اومده بود یکی تو خونه میگشت اوایل فکر کردیم دزده و افتادیم دنبالش و تو خونه سگ نگه میداشتیم و اینا دیدیم نه این دزد نیست اصلاً یه چیز دیگه است انسان نیست این حتی چون غیب میشه یهو اتفاقات عجیب غریب میفته و وسایل تو خونه میشکنه و و کلی اتفاقات عجیب غریب دیگه
این اتفاقات ادامه داشت یه روز تا اینکه برادرم اومد بمونه خونه من و مدتها بود همون ندیده بودیم قرار بود سه روز چهار روزخونوادگی بمونن پیش من یعنی با خانومشو بچه کوچیکش نمیخواستن من معذب بشم از یه شهر دیگم اومده بودن رفتن طبقه بالا
روز اول بودش اطراف شب ساعت ۲ الی ۳ این اینا حدوداً که جیغ زن داداشم کل خونه رو گرفت اون صحنه هیچ وقت یادم نمیره که داداشم بچهشو بغل کرده بود تو بغلش بدو بدو اومد پایین با یه حالت گریه لکنت زبون گرفته بود نمیتونست حرف بزنه واقعا مونده بود آب دادم بهشون و نشستیم برگشت گفتش که خواب بودن یهو دیدن که یه شخصی در اتاقشون رو باز میکنه میره تو میبینن که پدربزرگمه ولی کل بدنش توی خونه و کفن روشه
اونجوری شدش که باور کردن که بله تو این خونه اتفاقاتی داره پیش میاد و مشکلاتی هستش گذشت اون روز دیگه تصمیم گرفتن که برن چون بچه کوچیک داشتن انشالله پارت دومم یه چند روز دیگه یا مینویسم یا ویس میگیرم
براتون.
☠️
⤥ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#ارسالی
#داستان_ترسناک
منو برنامه چیده بودیم بریم مسافرت
یه چند روز راحتی ولی در اشتباه بودیم
راه افتادیم به شهر که رسیدیم یکی از آشناهامون اونجا گفت بیاین من یه ویلا خوب میشناسم براتون میگیرم
ویلا رو که گرفت وسایل همه رو بردیم بهم
دوستم رفت دوش بگیره
منم از شدت خستگی ولو شدم روتخت
بعد چند دقیقه یا ساعت دوستم بالاسرم اومد بیدارم کرد گفت چرا هی کرم میریختی پشت در حموم منم گفتم من؟!
گفتش آره هی در میزدی برق و خاموش میکردی میخندیدی بعد گفتم تو حموم چیزی زدی
بعد تو چشاش ترس بود گفت خیله خب فک کنم توهم زدم
بعد میخواستیم یه غذا درست کنیم یه فیلمم ببینیم بعد که غذا رو درست کردیم رفتیم فیلم ببینیم وسطای فیلم دوستم خوابش برد منم بلند شدم ظرفا رو جمع کنم تو آشپز خونه بودم دیدم دوستم اومد تو آشپز خونه سرشم پایین بعد گفتم چی شده ادای فیلم ترسناکارو در میاری
بعد گفت با صدای کلفت گمشید بیرون
بعد چشام سیاهی رفت بلند شدم تو بیمارستان بودم دوستم گفت خوبی گفتم چیشده
گفتش مثل اینکه بر اثر شوک بیهوش شدم
اون ویلا رو تحویل دادیم صاحب ویلا گفت شما یه روزم نخوندین چی شد ؟
دوستم گفت دروغ چرا همه ی ماجرا رو تعریف کرد صاحب ویلا خودشو به نفهمی زد و گفت توهم زدین ما هم بحث و ادامه ندادیم اون سفر کوفتمون شد
☠️
⤥📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
احتمال وجود ۳۶ تمدن هوشمند در همسایگی زمین !🌏
دانشمندان دانشگاه ناتینگهام انگلیس در تازهترین
یافتههای خود، تخمین میزنند احتمالا ۳۶ تمدن هوشمند در سیارات دیگری غیر از زمین وجود دارد.
+ تعداد تمدنهای فرازمینی هوشمند در کهکشان راه شیری معمولا از معادلهای به نام «معادله دریک» به دست میآید. این معادله شامل متغیرهایی نظیر نرخ متوسط تشکیل ستاره در کهکشان، تعداد ستارههای دارای سیاره، تعداد سیاره هایی که امکان تشکیل حیات در عمرشان می رود و طول عمر تمدن میشود.🛸
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱