🔹درباره مرجان های دریایی هم بدانیم!
🔻مرجان ها از دسته بی مهرگان هستند که محل زندگی آن ها دریا ها و اقیانوس ها می باشد. این گونه جانوری از خود کربنات کلسیم ترشح می کند که باعث به وجود آمدن صخره های مرجانی می شود. محل زندگی مرجان ها در اقیانوس های گرمسیری است. تمامی صخره های مرجانی که در دریا ها یا خشکی ها مشاهده می کنید توسط این موجودات دریایی به وجود می آید. از نظر ظاهری مرجان ها شبیه شقایق ها هستند. تمامی مرجان ها به دو دسته تقسیم می شوند نرم و سخت که حتی از نظر ظاهری نیز با هم تفاوت دارند.
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
15.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خرگوش های ترسناک روباتیک 🤭🥶
🛹☠️ [ 📢 برای ارتقا نشر دهید
#طب_سنتی
#گیاهان_دارویی
کپی بدون لینگ ممنوع 🚫
👩🔬 @danestanihayetebi 👨🔬 ☘
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از تبلیغات دانستنی های طبی
پدرم دیسکش بیرون زده بود داشت فلج میشد 😱😭
میگفت انگار انگشتای پام مال خودم نیست دیگه نمیتونم تکونشون بدم !😔
دیسکش که میگرفت رگِ سیاتیکِ پشت پاشم انگار بهش وصل بود مثِ چوب خشک میشد 😔
انقدر دنبال درمان گشتیم که نگو❌
آخر یکی از همکاراش اینجارو داد😍 هم دیگه پاهاش مور مور نمیشه هم دردِ کمرش به لگنش نمیزنه😍 اگه مشکل دیسک دارید قبل عمل حتما امتحان کنید👇
https://eitaa.com/joinchat/3363832961C2db3633287
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_نودونهم
عروس کوچکه ی ننه سکینه و سالار خان که چند صباحی بود موندگار شده بودن تو خونه شون هی دور و بره حسین میگشت
و مشکوک میزد ولی سعی کردم به روی خودم نیارم،با علی از روی سنگفرش خونه پایین آمدیم که صدای جیغِ حسین بلند شد طوری وحشتناک گریه میکرد که گفتم حتما چیزی افتاده روش، زودتر از علی خودمُ به داخل اتاق رسوندم که دو باری تو مسیرِ به این کوتاهی سکندری خوردم
و نزدیک بود با مخ پخشِ زمین بشم،حسین از شدت گریه قرمز شده بود
و اشک میریخت بغلش کردم و نگاه بدنش کردم که دیدم روی بازوش یه ردِ نیشگونِ خیلیی بزرگه، جیگرم کبود شد،
قلبم آتیش گرفت،ننه سکینه که کنار ما ایستاده بود تنها کسی که میموند بتول بود.سال های بعد خودش آمد پیشم و اعتراف کرد برای اینکه حسین نمونه رو دستم مجبور شدم نیشگونش بگیرم تا با گریه و سر و صداش از گذاشتنش اینجا منصرف بشین!تا این حد بی رحم اصلا وجود داره، بچه ای که خودش لباسش به تنش از فرطِ لاغری و لاجونی زار میزنه
بگیری این بلا هم سرش بیاری!زودی پیراهنش تنش کردم و رو به علی که نگران نگاهمون میکرد گفتم علی نظرم عوض شد حسین میبریم همونجا پیش خودمون نگه میداریم، خدابزرگه بالاخره شده در تک تک خونه های شهر بزنم نمیزارم بچهام گرسنه بمونه.ننه سکینه ناراحت گفت به جون خودم از بچه ام خوب مراقبت میکنم بزارین بمونه ننه!علی گفت نه ننه دورت بگردم، فوقش یه هفته اینجا بمونه بعدش چی؟ حق با ماه صنم هست میبریمش همراهمون همون لحظه بتول با لبخندی خبیثانه، که شرارت ازش میبارید از جلوی اتاق رد شد، تو دلم گفتم بخدا واگذارت میکنم که اینجوری تن این بچه رو لرزوندی و گوشت تنش کَندی!ننه سکینه کلی شیر همراهمون کرد تا واسه حسین ببریم، چون جدیدا یخچال دار شده بودیم خیالمون راحت شد که چند روزی بچه گرسنه نمیمونه،مهری که وقتی دید حسین همراهمونه و جاش نذاشتی از خوشحالی یه دقیقه هم حسینُ زمین نمیذاشت و میگفت ننه تا رفتین و برگشتین دعا دعا میکردم نظرتون عوض بشه و داداشیُ اونجا نزارین.دقیقا سه ماه و ده روز بعد که حسین آب زیر پوستش رفته بود و سرحال شده بود، شنیدم ثریا ازدواج کرده و به خونه شوهر رفته،شوهرش، زنِ اولشُ طلاق داده بودُ
دومی هم به رحمت خدا رفته بود و با یه بچه ی کوچکهم سن و سالِ حسین به خواستگاریِ ثریا میاد،البته که پیر نبودُ سنی نداشته، جیرانم از خدا خواسته ثریا رو به عقدش درمیاره، ثریا هم به جبران مادری کردن برای حسین برای پسر شوهرش مادری میکنه.باخودم گفتم دلم برای ثریا میسوزه، اونم تقصیری نداشت و مثل گذشته ی خودم قربانیِ خواسته های بزرگترهاش شد و یه عمر در حسرت گذشته باید سوخت و عین شمع آب شد و آآآه کشیدم
- ماه صنم، ماه صنم با شنیدن اسمم از زبونِ علی اونم این وقت روز بلند شدم
و صدای مهریُ رو کردم گفتم :مهری مراقب حسین باش تاتی میکنه نخوره زمین من برم تو حیاط ببینم بابات چی میگه علی قدم رو، طول و عرضِ حیاطُ گَز میکرد و معلوم بود حسابی عصبانیه،صدامُ صاف کردمُ گفتم
- سلام، خوبی ؟! چیزی شده این وقت روز پا شدی آمدی اینجا؟علی زیر لب جواب سلام داد و گفت: ببین ماه صنم،تو زن منی و مهری دخترم درسته؟!از سوالِ بی ربطش خندم گرفتُ گفتم خوب مرد این چه سوالیه میپرسی، معلومه دیگه!!
- خوب پس به این برادرزادهی گرامیت بگو فکرِ مهریُ از سرش بندازه، من به امیر دختر نمیدم، هر روز یه خواستگار درست و حسابی میاد پیشم که دخترِ گیس طلاتُ میخوایم اونوقت من دختر بدم به یه شاطر؟میدونستم امیر دیر یا زود خواستهاش رو مطرح میکنه ولی نمیدونستم به این زودی،رو به علی گفتم: امیر هنوز بچه است خدمتشُ نرفته مگه الکیه یه چی گفته تو چرا جدی میگیری علی که اصلا حواسش نبود صداش داره بالا میره فریاد زد
- چند روز پیش پسرِ صاحبکارم از مهری خواستگاری کرد، منم گفتم باید با مادرش و خودش حرف بزنم بعد جوابتون میدم،امروز صاحبکارم آمده میگه دخترت به پسرم نمیدادین چرا زدین آش لاشش کردین، پرسیدم چی شده؟ بله شازده فهمیده رفته پسرِ بدبختُ زده و فرار کرده!آبروم رفت علی ناراحت لب تخت نشست و با دست هاش پیشونیشُ گرفت،با تته پته پرسیدم
- خوب از کجا معلوم کارِ امیر بوده؟علی در همون حالتش گفت: خودش به پسره گفته، مهری نامزده پسر داییاش هست
دیگه این دور و بر ها پیدات نشه زدم رو دستم و خجالت زده کنار علی نشستم،علی دستی تو موهاش کشید و گفت
- بخاطر من نرفتن شکایت کنن اما چه فایده آبرو و حیثیتم رفت بعد حرفش بلند شد و بیرون رفت.
ادامه دارد...