eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
23.8هزار دنبال‌کننده
42.6هزار عکس
7.1هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
15.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خرگوش های ترسناک روباتیک 🤭🥶 ‌‌ 🛹☠️ [  📢 برای ارتقا نشر دهید کپی بدون لینگ ممنوع 🚫 👩‍🔬 @danestanihayetebi 👨‍🔬 ☘
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یک فردی که تو عکس می بينيد داروسازه و قاتل سریالی است، که به زنان تجـ.. اوز می کرد و جسد آنها را در اسید حل می کرد که در مکزیک دستگیر شد. 🛹☠️ [ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی آدم میمیره چه اتفاقی میوفته😵‍💫⚰ ‌‌ 🛹☠️ [ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
نه، این یک اتاق شکنجه نیست، همانطور که ممکن است فکر کنید. روش های رفع کک و مک در گذشته به این صورت انجام می شد. 🛹☠️ [ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از تبلیغات دانستنی های طبی
پدرم دیسکش بیرون زده بود داشت فلج میشد 😱😭 میگفت انگار انگشتای پام مال خودم نیست دیگه نمیتونم تکونشون بدم !😔 دیسکش که میگرفت رگِ سیاتیکِ پشت پاشم انگار بهش وصل بود مثِ چوب خشک میشد 😔 انقدر دنبال درمان گشتیم که نگو❌ آخر یکی از همکاراش اینجارو داد😍 هم دیگه پاهاش مور مور نمیشه هم دردِ کمرش به لگنش نمیزنه😍 اگه مشکل دیسک دارید قبل عمل حتما امتحان کنید👇 https://eitaa.com/joinchat/3363832961C2db3633287
عروس کوچکه ی ننه سکینه و سالار خان که چند صباحی بود موندگار شده بودن تو خونه شون هی دور و بره حسین میگشت و مشکوک میزد ولی سعی کردم به روی خودم نیارم،با علی از روی سنگفرش خونه پایین آمدیم که صدای جیغِ حسین بلند شد طوری وحشتناک گریه میکرد که گفتم حتما چیزی افتاده روش، زودتر از علی خودمُ به داخل اتاق رسوندم که دو باری تو مسیرِ به این کوتاهی سکندری خوردم و نزدیک بود با مخ پخشِ زمین بشم،حسین از شدت گریه قرمز شده بود و اشک میریخت بغلش کردم و نگاه بدنش کردم که دیدم روی بازوش یه ردِ نیشگونِ خیلیی بزرگه، جیگرم کبود شد، قلبم آتیش گرفت،ننه سکینه که کنار ما ایستاده بود تنها کسی که میموند بتول بود.سال های بعد خودش آمد پیشم و اعتراف کرد برای اینکه حسین نمونه رو دستم مجبور شدم نیشگونش بگیرم تا با گریه و سر و صداش از گذاشتنش اینجا منصرف بشین!تا این حد بی رحم اصلا وجود داره، بچه ای که خودش لباسش به تنش از فرطِ لاغری و لاجونی زار میزنه بگیری این بلا هم سرش بیاری!زودی پیراهنش تنش کردم و رو به علی که نگران نگاهمون میکرد گفتم علی نظرم عوض شد حسین میبریم همونجا پیش خودمون نگه میداریم، خدابزرگه بالاخره شده در تک تک خونه های شهر بزنم نمیزارم بچه‌ام گرسنه بمونه.ننه سکینه ناراحت گفت به جون خودم از بچه ام خوب مراقبت میکنم بزارین بمونه ننه!علی گفت نه ننه دورت بگردم، فوقش یه هفته اینجا بمونه بعدش چی؟ حق با ماه صنم هست میبریمش همراهمون همون لحظه بتول با لبخندی خبیثانه، که شرارت ازش میبارید از جلوی اتاق رد شد، تو دلم گفتم بخدا واگذارت میکنم که اینجوری تن این بچه رو لرزوندی و گوشت تنش کَندی!ننه سکینه کلی شیر همراهمون کرد تا واسه حسین ببریم، چون جدیدا یخچال دار شده بودیم خیالمون راحت شد که چند روزی بچه گرسنه نمیمونه،مهری که وقتی دید حسین همراهمونه و جاش نذاشتی از خوشحالی یه دقیقه هم حسینُ زمین نمیذاشت و میگفت ننه تا رفتین و برگشتین دعا دعا میکردم نظرتون عوض بشه و داداشیُ اونجا نزارین.دقیقا سه ماه و ده روز بعد که حسین آب زیر پوستش رفته بود و سرحال شده بود، شنیدم ثریا ازدواج کرده و به خونه شوهر رفته،شوهرش، زنِ اولشُ طلاق داده بودُ دومی هم به رحمت خدا رفته بود و با یه بچه ی کوچک‌هم سن و سالِ حسین به خواستگاریِ ثریا میاد،البته که پیر نبودُ سنی نداشته، جیرانم از خدا خواسته ثریا رو به عقدش درمیاره، ثریا هم به جبران مادری کردن برای حسین برای پسر شوهرش مادری میکنه.باخودم گفتم دلم برای ثریا میسوزه، اونم تقصیری نداشت ‌و مثل گذشته ی خودم قربانیِ خواسته های بزرگترهاش شد و یه عمر در حسرت گذشته باید سوخت و عین شمع آب شد و آآآه کشیدم - ماه صنم، ماه صنم با شنیدن اسمم از زبونِ علی اونم این وقت روز بلند شدم و صدای مهریُ رو کردم گفتم :مهری مراقب حسین باش تاتی میکنه نخوره زمین من برم تو حیاط ببینم بابات چی میگه علی قدم رو، طول و عرضِ حیاطُ گَز میکرد و معلوم بود حسابی عصبانیه،صدامُ صاف کردمُ گفتم - سلام، خوبی ؟! چیزی شده این وقت روز پا شدی آمدی اینجا؟علی زیر لب جواب سلام داد و گفت: ببین ماه صنم،تو زن منی و مهری دخترم درسته؟!از سوالِ بی ربطش خندم گرفتُ گفتم خوب مرد این چه سوالیه میپرسی، معلومه دیگه!! - خوب پس به این برادرزاده‌ی گرامیت بگو فکرِ مهریُ از سرش بندازه، من به امیر دختر نمیدم، هر روز یه خواستگار درست ‌و حسابی میاد پیشم که دخترِ گیس طلاتُ میخوایم اونوقت من دختر بدم به یه شاطر؟میدونستم امیر دیر یا زود خواسته‌اش رو مطرح میکنه ولی نمیدونستم به این زودی،رو به علی گفتم: امیر هنوز بچه است خدمتشُ نرفته مگه الکیه یه چی گفته تو چرا جدی میگیری علی که اصلا حواسش نبود صداش داره بالا میره فریاد زد - چند روز پیش پسرِ صاحبکارم از مهری خواستگاری کرد، منم گفتم باید با مادرش و خودش حرف بزنم بعد جوابتون میدم،امروز صاحبکارم آمده میگه دخترت به پسرم نمیدادین چرا زدین آش لاشش کردین، پرسیدم چی شده؟ بله شازده فهمیده رفته پسرِ بدبختُ زده و فرار کرده!آبروم رفت علی ناراحت لب تخت نشست و با دست هاش پیشونیشُ گرفت،با تته پته پرسیدم - خوب از کجا معلوم کارِ امیر بوده؟علی در همون حالتش گفت: خودش به پسره گفته، مهری نامزده پسر دایی‌اش هست دیگه این دور و بر ها پیدات نشه زدم رو دستم و خجالت زده کنار علی نشستم،علی دستی تو موهاش کشید و گفت - بخاطر من نرفتن شکایت کنن اما چه فایده آبرو و حیثیتم رفت بعد حرفش بلند شد و بیرون رفت. ادامه دارد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
این امیرِ زبون نفهم! با اینکارش همه‌ی پل های پشت سرشم شکست مگه هیچ وقته دیگه علی اجازه میده بیادخواستگاریِ مهری!آماده شدم و به طرف نانوایی امیر و عباس حرکت کردم تا بتونم دور از همه باهاش حرف بزنم. امیر چشمش که به من افتاد شصتش خبردار شد که اوضاع از چه قراره خواست ریز بپیچونه که صداش زدم - امیر وایسا مجبورا سر جاش ایستاد،اشاره کردم بریم یه گوشه ای با هم حرف بزنیم که اطاعت کرد. سر به زیر منتظر بود حرف بزنم که گفتم - این چه کاری بود کردی ؟ من که عمه اتم هیچ حداقل فکر آبروی علی رو میکردی، فکر نکردی یه درصد علی راضی بود به تو دختر بده الان دیگه عمرا راضی بشه امیر بادی به غبغب انداخت و گفت: عمه تو ننه اشی، مادرشی همه کَسش هستی آقا علی که ...تند پریدم وسط حرفش و گفتم: ادامه نده، علی از پدر برای مهری عزیزتره اینو من نمیگم هزار بار خود مهری به زبون آورده دوما تو چرا اینقدر آتیشت تنده! هنوز اجباریت هم نرفتی دنبال زن هستی امیر یه لحظه سکوت کرد و بعد یه دفعه جلوی پام زانو زد و گفت - عمه من نه بابا دارم و نه ننه، تنها کسی که آدم حسابمون کرد تو بودی در حالی که بغضش ترکیده بود و گریه میکرد ادامه داد - عمه، مهری دختر قشنگیه من از روز اولی که پامُ تو خونتون گذاشتم عاشقش شدم نه تنها ظاهرش قشنگه بلکه خیلی دختر نجیب و با حیایی هست،میترسم برم اجباری و بیام مهری رو شوهر بدین اونوقت به مولا قسم میمیرم.با چشمانِ اشکیش زل زد تو چشمانمُ گفت: عمه بزار نشونش کنم میرم اجباری، اون سر دنیا هم باشه میرمُ میام باشه ؟گوشه ی دامنمُ از دستش کشیدم و گفتم پاشو مرد گنده،با اشک تمساح ریختن نظر من عوض کردی با علی چکار میکنی اصلا ما هیچ، مهری هست که باید نظرِ اول و آخرُ بده زود بلند شد گفت عمه حله پس لبخندی زدمُ گفتم یعنی چی اونوقت؟سرش پایین انداخت گفت عمه مهری دلش با منه ولی اونقدر با حیاست که به شما چیزی نگفته،تو رو خدا دعواش نکنین ها،ما با هم جیک تو جیک نیستیم.اخمِ مصنوعی کردمُ گفتم خوبه خوبه تو برام تعیین تکلیف نکن پاشو برو سرکارت تا ببینم چی میشه امیر سرخوش لپمُ بوسید و رفت طرف نانوایی .چی میخواستم چی شد، اومده بودم دعواش کنم ولی در عوض....رضایتِ ازدواجشُ ازم گرفت، نفسمُ بیرون دادم و رو به آسمون گفتم - خدایا خودت به همه کمک کن و از تصدق آبرویِ بقیه نگاه به من و زندگیِ دخترامم کن.به خونه برگشتم و با مهری حرف زدم و نظرش پرسیدم که دیدم از قولِ امیر راضیه و مشکلی نداره حالا مونده بود علی که فکر نمیکنم به این راحتی ها اجازه میداد.از هر راهی آمدم تا علی رضایت بده نشد آخر کم آوردم و به امیر گفتم که علی اجازه بده نیست و این وصلت سرنمیگیره، امیر که عاشق بود و غرورش برای یه عاشق بی معناست به دست و پای علی افتاد و هر کیو که میشناخت واسطه گرفت تا بالاخره بعد از شش ماه علی اجازه داد مهری به عقدِ امیر دربیاد.یه جشنِ نامزدیِ مختصری براشون گرفتیم و یه ماه بعدش امیر به اجباری رفت.حالا بعد از سالها دوباره تو تکاپویِ خرید جهیزیه واسه ی مهری افتاده بودم و علی همش بهم گوشزد می‌کرد که از هر چیزی بهترینشُ واسه ی مهری بردارم،از صبح یه حال عجیبی داشتم و چون شب قبلش هم یه خواب عجیب غریب دیدم دلشوره امونمُ بریده بود،صدقه دادم و همه چیز رو به فال نیک گرفتم تا سر ظهر که درب حیاط به صدا آمد، کلون درب که انداختم با دیدن فردی که پشت درب بود مات موندم، اصلا نمیتونستم عکس‌العملی نشون بدم،حنیفه که دید من تو شوک هستم خودشُ تو بغلم انداخت و با گریه گفت: - وای ماه صنم بزنم به تخته اصلا تکون نخوردی!اصلا ببینم میدونی به چه سختی خونت پیدا کردیم؟ چند روزه سرگردون هرشهریم تا تونستیم نشونی ازت پیدا کنیم مگه نه رحمت!!رحمت؟؟!، یعنی چی آخه، همون لحظه رحمت از کنار دیوار اومد جلوی روم! چقدر پیر شده بود مگه چند ساله ندیده بودمش، رحمت با یه حالتی که تا به حال ازش ندیده بودم بسیار مودبانه و مظلوم گفت - ماه صنم خوبی ؟ آبجی های من چطورن ؟ اجازه نمیدی بیایم داخل ؟از جلوی در کنار رفتم که رحمت و حنیفه داخل آمدن به طرف پذیرایی راهنمایی شون کردم که حسین تاتی تاتی کنان جلو آمد و به زبون بچگونه اش سلام کرد، حنیفه بغلش کردُ کلی قربون صدقه اش رفت وگفت - ای خداا ماه صنم پسرته ماشاالله چقدر نازه؟ مهری و آذر کجان ؟ امروز خبر بده آذر اگه تو این شهره بیاد پیشمون یا خودمون بریم خونش لبخندی به روی حنیفه ی که همیشه مهربون زدم و گفتم: آره پسرمه رحمت بغلش کرد و زیر لب گفت خداحفظش کنه ...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا