eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
24.6هزار دنبال‌کننده
42.6هزار عکس
7.1هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
تشكيل يك فلامينگوى بزرگ توسط فلامينگوهاى كوچك - مجموعه برترين عكس هاى نشنال جغرافى ‌🌍📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ایوان ساوکین پهلوان روسیه تانک« ت-34»جنگ کبیر میهنی به وزن 26 تن را از جا تکان داد.بنابراین رکورد کیریل شیمکو شکسته شد که تانک« ت —26»بوزن11و نیم تن را به جلو کشاند. ✅📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
سین‌کیانگ شهری در چین با حوادث عجیب. صداهایی مرموز در بادهای این ناحیه شبیه به گریه کودک، نواختن گیتار، و.. است. منبع این صداها نامشخص و دلیلی علمی برای این نواهای شیطانی پیدا نشده است. 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌍 باید بدونید اگه یه مار پیتون دیدید، ایچ تکونی نخورین، اینجوری مار شما رو زنده زنده می لبعه و بعد ممکنه بتونید از شکمش نجات پیدا کنید ولی اگه تکون بخورید، اول شما رو میکشه، بعد میخوره😐 💥📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
تاج السلطنه دختر دردانه ناصرالدین شاه، سمبل زیبایی دردوران قاجار محسوب ميشد. او همچنین پایه گذار جریان مدرن فمینیسم ایران است. گفته شده 13 مرد بعد از طرد شدن از طرف تاج السلطنه خودکشی کردند ! ✅📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌍 اسب هاى بسيار زيباى سينت مارك از جنس برنز مربوط به قرن 13 ميلادى از جنوب ايتاليا كه از نمونه های درخشان هنر مفرغ رومی به حساب مى آيد!🦄 💥📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌍 حمل ونقل گوشت گاودرگجرات 10سال حبس وذبح گاوحبس ابد دارد! گاو بقدری دربین مردم آنجامحترمست که مرد مسلمانی ک شایعه شده بوددرخانه گوشت گاو دارد زیر مشت ولگد آن‌ها جان داد! 💥📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌍 دفن کردن جسد در شهر لانگیربین در کشور نروژ غیر قانونی است ! زیرا خاک منجمد این سرزمین مانع از تجزیه اجساد می شود 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بعد از پذیرایی کردن،رو به حنیفه گفتم - حنیفه جان خیلی خوشحالم که بعد از چند سال میبینمتون،چی شد که بعد از این همه مدت یاد من کردین ؟!حنیفه خواست شروع کنه به حرف زدن که رحمت سرفه ای کرد و گفت - به اینکه چی شد و چه اتفاقی برام افتادتا یاد شما و بچه ها افتادم مهم نیست،ولی وقتی به گذشته فکر میکنم خودم از خودم خجالت میکشم و روزی هزار بار آرزوی مرگ میکنم که چرانتونستم عین یه مرد و برادر کنارتون باشم،زمانی که آذر مریض بود و تو دست تنها دوره افتاده بودی تو بیمارستان‌ها منِ گردن کلفت پا رو پا گذاشته بودم و نون و پلو میخوردم،چرا نتونستم کمک حالت باشم،چرا تنها گاوتونُ از دستتون درآوردم.رحمت بغضش اجازه نمیداد حرف بزنه بالاخره قطره اشکی از چشمانش برروی محاسنش چکید و حرفشُ نیمه تمام رها کرد،حنیفه که دید رحمت نمیتونه حرف بزنه با پرِ چادرش اشکشُ پاک کردُ گفت - فعلا از اینکه خونت پیدا کردیم خیلی خوشحالیم حرف های بد بدُ بزاریم واسه بعد،تو از خودت بگو از شوهرت اززندگیت.وقتی دیدم رحمت و حنیفه با چه سختی آدرسم پیدا کردن تا فقط کنارم باشن و حلالیت بطلبن خوشحال شدم انگار منم قوم و خویش دار شدم پشت و پناه گیر آوردم شروع کردم از اول اتفاقاتُ براشون گفتن، گفتم از هوو،از بچه ای که سقط شد از برادر های بی وفام از مهری،آذر، حسین و حتی ثریا،اونقدر گفتم تا آروم شدمُ حس آرامش پیدا کردم.رحمت سر به زیر تند تند اشک هاش پاک میکرد،بالاخره به حرف آمد و گفت کاش زودتر پیداتون کرده بودم.سرمُ پایین انداختم،و به این فکر کردم اگه رحمت بعد از فوت حکیم دست حمایتشُ از روی سرمون بر نداشته بود شاید منم هیچوقت این همه سختی رو تحمل نمیکردم،زن علی نمیشدم تا اینهمه حقارت نکشم هنوزم که هست خانواده علی منو به عنوان عروسشون قبول ندارن و چه طعنه و کنایه هایی که بارم نمیکنن.حتی اگه رحمت از اول بود شاید سرنوشت حسینم در کنار مادرش بهتر از الان میشد و ثریا چنین سرنوشتی پیدا نمیکرد شاید...لبخندی زدم و گفتم ظهر شد ناهارتون آماده نکردم ببخشید تو رو به خدا،همون لحظه صدای در آمد که علی وارد حیاط شد علی که آمد وقتی گفتم چه کسانی برای دیدنم آمدن کلی خوشحال شد و بعد از حال و احوال به بازار رفت و گوشت خریدُ بساط کباب رو به راه انداخت. از اونورم به احمد و آذر سپردبیان خونه واسه ی شام،چون مهری رفته بودپیش آذر قرار شد شب همگی بیان خونه ما .با حنیفه هندوانه هایی که داخل حوض بودن رو بیرون آوردیم و قاچ کردیم،قلیون چاق کردیم تخمه و مغز بادوم بو دادیم و یه پلوی زعفرانی واسه کباب‌ها دم دادیم و حیاط روآب پاشی کردیم،انگار یه دفعه زندگی و حال و هوای خوب به خونمون آمده بود،علی که کلا سرش میرفت واسه مهمونی و الانم که تازه با رحمت آشنا شده بود از هیچ چیزی دریغ نمیکرد و حسابی سنگ تموم گذاشت.نزدیک غروب بچه ها هم آمدن آذر با دیدن رحمت بغضش ترکید و خودشُ پرت کرد تو بغلش و با اشکش اشک ما رو هم درآورد،رحمت رو سرش رو اینقدر بوسید که صدای مهری هم بلند شد که - عه داداش پس من چی؟!!رحمت با خنده و چشمان مهربون گفت - قربون تو هم میرم عزیزمن،درد و بلای همتون به جونم.دور هم کلی بهمون خوش گذشت، رحمت و حنیفه تا چهار روز پیشمون موندن بعد رفتن، هنوز کمی شک داشتم که شاید نقشه‌ای پشت این مهربونی‌ها باشه اما بعد از چند سری رفت و آمد فهمیدم نه آدم ها دو دسته اند یه دسته هیچ وقت متوجه اشتباهاتشون نمیشن و مثلا مثل جیران نکرده با کوله باری ازگناه وارد اون دنیا میشن و دسته دوم مثل رحمت همین دنیا به هر طریقی جبران میکنن.یه بار که آذر دچار یه بیماری سختی شد و پانزده روز توبیمارستان بستری شد رحمت هر پانزده شبانه روزُ تو محوطه ی بیمارستان سر کرد تا آذر مرخص شد،چون مرد تو بخش راه نمیدادن و من هر چی میگفتم برو نیازی نیست اینجا باشی قبول نکرد و یه شب که بیرون بخش رفتم دیدم رحمت گوشه ی حیاط کفش هاش درآورده و زیر سرش گذاشتهُ خوابیده،اون شب از ته دلم حلالش کردم و از خدا عمر طولانی براش خواستم چرا که حتی پدر آدم چنین کاری واسه بچه اش نمیکنه اما رحمت بدون منت کنارمون موند.روزهای خوبمون یکی پس از دیگری در حال گذر بودن و من هر لحظه به لحظه اشُ به یاد خدا بودم و دائم تشکر از خدا و یادش از زبون و قلبم نمیفتاد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا