#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_صدویکم
بعد از پذیرایی کردن،رو به حنیفه گفتم
- حنیفه جان خیلی خوشحالم که بعد از چند سال میبینمتون،چی شد که بعد از این همه مدت یاد من کردین ؟!حنیفه خواست شروع کنه به حرف زدن که رحمت سرفه ای کرد و گفت
- به اینکه چی شد و چه اتفاقی برام افتادتا یاد شما و بچه ها افتادم مهم نیست،ولی وقتی به گذشته فکر میکنم خودم از خودم خجالت میکشم و روزی هزار بار آرزوی مرگ میکنم که چرانتونستم عین یه مرد و برادر کنارتون باشم،زمانی که آذر مریض بود و تو دست تنها دوره افتاده بودی تو بیمارستانها منِ گردن کلفت پا رو پا گذاشته بودم و نون و پلو میخوردم،چرا نتونستم کمک حالت باشم،چرا تنها گاوتونُ از دستتون درآوردم.رحمت بغضش اجازه نمیداد حرف بزنه بالاخره قطره اشکی از چشمانش برروی محاسنش چکید و حرفشُ نیمه تمام رها کرد،حنیفه که دید رحمت نمیتونه حرف بزنه با پرِ چادرش اشکشُ پاک کردُ گفت
- فعلا از اینکه خونت پیدا کردیم خیلی خوشحالیم حرف های بد بدُ بزاریم واسه بعد،تو از خودت بگو از شوهرت اززندگیت.وقتی دیدم رحمت و حنیفه با چه سختی آدرسم پیدا کردن تا فقط کنارم باشن و حلالیت بطلبن خوشحال شدم انگار منم قوم و خویش دار شدم پشت و پناه گیر آوردم شروع کردم از اول اتفاقاتُ براشون گفتن، گفتم از هوو،از بچه ای که سقط شد از برادر های بی وفام از مهری،آذر، حسین و حتی ثریا،اونقدر گفتم تا آروم شدمُ حس آرامش پیدا کردم.رحمت سر به زیر تند تند اشک هاش پاک میکرد،بالاخره به حرف آمد و گفت کاش زودتر پیداتون کرده بودم.سرمُ پایین انداختم،و به این فکر کردم اگه رحمت بعد از فوت حکیم دست حمایتشُ از روی سرمون بر نداشته بود شاید منم هیچوقت این همه سختی رو تحمل نمیکردم،زن علی نمیشدم تا اینهمه حقارت نکشم هنوزم که هست خانواده علی منو به عنوان عروسشون قبول ندارن
و چه طعنه و کنایه هایی که بارم نمیکنن.حتی اگه رحمت از اول بود شاید سرنوشت حسینم در کنار مادرش بهتر از الان میشد و ثریا چنین سرنوشتی پیدا نمیکرد شاید...لبخندی زدم و گفتم ظهر شد ناهارتون آماده نکردم ببخشید تو رو به خدا،همون لحظه صدای در آمد که علی وارد حیاط شد علی که آمد وقتی گفتم چه کسانی برای دیدنم آمدن کلی خوشحال شد و بعد از حال و احوال به بازار رفت
و گوشت خریدُ بساط کباب رو به راه انداخت. از اونورم به احمد و آذر سپردبیان خونه واسه ی شام،چون مهری رفته بودپیش آذر قرار شد شب همگی بیان خونه ما .با حنیفه هندوانه هایی که داخل حوض بودن رو بیرون آوردیم و قاچ کردیم،قلیون چاق کردیم تخمه و مغز بادوم بو دادیم و یه پلوی زعفرانی واسه کبابها دم دادیم و حیاط روآب پاشی کردیم،انگار یه دفعه زندگی و حال و هوای خوب به خونمون آمده بود،علی که کلا سرش میرفت واسه مهمونی و الانم که تازه با رحمت آشنا شده بود از هیچ چیزی دریغ نمیکرد و حسابی سنگ تموم گذاشت.نزدیک غروب بچه ها هم آمدن آذر با دیدن رحمت بغضش ترکید و خودشُ پرت کرد تو بغلش و با اشکش اشک ما رو هم درآورد،رحمت رو سرش رو اینقدر بوسید که صدای مهری هم بلند شد که
- عه داداش پس من چی؟!!رحمت با خنده و چشمان مهربون گفت
- قربون تو هم میرم عزیزمن،درد و بلای همتون به جونم.دور هم کلی بهمون خوش گذشت، رحمت و حنیفه تا چهار روز پیشمون موندن بعد رفتن، هنوز کمی شک داشتم که شاید نقشهای پشت این مهربونیها باشه اما بعد از چند سری رفت و آمد فهمیدم نه آدم ها دو دسته اند یه دسته هیچ وقت متوجه اشتباهاتشون نمیشن و مثلا مثل جیران نکرده با کوله باری ازگناه وارد اون دنیا میشن و دسته دوم مثل رحمت همین دنیا به هر طریقی جبران میکنن.یه بار که آذر دچار یه بیماری سختی شد و پانزده روز توبیمارستان بستری شد رحمت هر پانزده شبانه روزُ تو محوطه ی بیمارستان سر کرد
تا آذر مرخص شد،چون مرد تو بخش راه نمیدادن و من هر چی میگفتم برو نیازی نیست اینجا باشی قبول نکرد و یه شب که بیرون بخش رفتم دیدم رحمت گوشه ی حیاط کفش هاش درآورده و زیر سرش گذاشتهُ خوابیده،اون شب از ته دلم حلالش کردم و از خدا عمر طولانی براش خواستم چرا که حتی پدر آدم چنین کاری واسه بچه اش نمیکنه اما رحمت بدون منت کنارمون موند.روزهای خوبمون یکی پس از دیگری در حال گذر بودن و من هر لحظه به لحظه اشُ به یاد خدا بودم و دائم تشکر از خدا و یادش از زبون و قلبم نمیفتاد.
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_صدودوم
امیر اجباریش رو تموم کرد و خیلی زود ازم خواست در فکر جشن عروسیشون باشم،از اون طرفم به عباس گفت تا از خونهاش پا شه و خودش بشینه که عباس قلدر بازی درآورده بود و هی امیر بیچاره رو اذیت میکرد، امیر کلافه و عصبی رو بهم گفت
- عمه من چکار کنم واقعا؟ اینه جواب خوبیم،اینه جواب لطف و محبتم،آمد پیشم که خونه ندارم تا خونه ای دست و پا میکنم بزار تو خونه ات زندگی کنم گفتم چشم کی بهتر از برادرِ آدم،من که استفادهایی ازش نمیکنم تو برو استفاده کن ولی الان که خودش خونه و زمین داره
حاضر نمیشه خونمُ خالی کنه با اینکه خیلی از دست عباس ناراحت شده بودم گفتم
- شاید میخواد سر به سرت بزاره من خودم باهاش امروز حرف میزنم تو ناراحت نباش.امیر چشمی گفت و به دنبال کار خودش رفت،عصر لباس پوشیدم و حسین رو به مهری سپردم و به طرف نانوایی عباس حرکت کردم، ازشانس سرش خلوت بود، منو که دید سلامی کرد و تعارف کرد روی چهارپایه ی گوشه ی مغازه اش بشینم.
- خوب عمه جان چی شده افتخار دادی به مغازه من اومدی ؟!نفسی کشیدمُ گفتم
- عباس جان، تو برادر بزرگِ امیری، هم پدرشی هم مادر دستش بگیر و کمک حالش باش ...عباس با غرور کاذبش گفت من نوکرشم هستم برادرمه گیر گرفتاریش،گرفتاریِ منم هست.لبخندی زدم و گفتم: خوب الحمدالله که پشت هم خالی نمیکنین، راستی به زودی مراسم عروسیشون برگزار میشه تو هنوز نرفتی خونه ی خودت ؟عباس چونه ی خمیری که تو دستش بودُ پرت کرد تو تشت خمیری و گفت
- پس همینه عمه یاد من کرده! کدوم خونه، خونه خودم نشستم کجا برم.اخم هام تو کشیدم و گفتم
- تا جایی من میدونم تو زمینت فروختی نانوایی خریدی بعدشم ازخودت اینجور شنیدم زمین خریدی و اتاق ساختی روش، چرا خون به دل این بی پدر میکنی،از تو توقع نداشتم.نخیر عمه خانم هر دو زمین مال منن، من بزرگتر بودم جور کارها رو میکشیدمُ عرق ریختم،پولی که صاحبکارمون بهمون میداد فقط بخاطر من بود. عجب برادری واقعاپاک اعصابم خورد شده بود، تشر زدم
- حالا که اینجوریه آژان خبر میکنم،فکر کردی عمت خره! نه جانم از این خبرها نیست،من بنچاق زمین که به اسم امیره رو دارم میرم با آژان میام در خونت، فقط سه روز بهت بخاطر عمه برادرزاده ایی فرصت میدم تا اسباب کشی کنی اگه بعد از سه روز کلید تحویلم ندادی با مامور و آژان میام پیشت، خدانگهدارت.دیدم که چطور جا خورد فکر میکرد میزارم حق این بی پدر ضایع بشه .هر دوشون برام عزیز بودن ولی باید حق به حق دار میرسید،امیر شب ازم پرسید
- چکار کردی عمه جان؟لبخندی زدمُ گفتم نگران نباش قراره تا سه روز دیگه کلید خونتُ تحویل بده امیر کلی خوشحال شد
که برادرش اون آدمی که فکر میکرده نیست و مشکل حل شده،خبر نداشت از ترس آبروش حاضر شده از خونه پا بشه.خیلی زود روز عروسی مهری و امیر رسید، تمومِ آدابُ تمام و کمال براشون به جا آوردم تا حسرتی به دل نداشته باشن
وامیر فکر نکنه چون پدر و مادرش زنده نیستن کَسی رو نداره، همه رو دعوت کردم،بیشتر از همه رحمت و حنیفه زحمت میکشیدن و رحمت چند تا گوسفند پیشکشِ عروسی کرد و گوشتِ شام و ناهار رو متقبل شد، خداروشکر که وضعیتش عالی شده بود و مشکلی نداشت،خانواده خودمم خبر کردم مراسم بنداندازی، حموم برون،حنابندون، ....همه یکی یکی پشت سر هم انجام شد تو خونه فقط صدای هلهله و بوی دود اسپند بودکه همه جا شنیده میشد،با لباس چین دارِ ابریشمیم دستمال به دست روی سرمهری و امیر میرقصیدم و کل میکشیدم و گاهی قطره اشکی از سر ذوق از چشمانم میچکید که علی فوری اخم میکرد و اشاره میکرد صورتت پاک کن بچهام ببینه ناراحت میشه.سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت مهری عروسی کرد و به خونه خودش رفت و دو سال بعد حامله شد،وقتی خبربارداریشُ بهم داد اونقدر خوشحال شدم که حد نداشت و لبخند از روی لب هام پاک نمیشد و دقیقا سال ۱۳۶۰اولین بچه اش که پسر بود به دنیا آمد،اما شش ماه بعدش با اتفاقی که برامون افتاد تموم.... خوشیهامون پَر کشید و از بین رفت. انگار که قرار بود تا وقتی زنده ام هر خوشی که میبینم بعدش از جونم دَربیاد.جوشاندهی دست سازمُ رو به مهری گرفتم و با نگرانی گفتم
اینم بخور دخترم خدا بزرگه شاید جواب داد و بهتر شدی!...مهری با صورتی سرخ و ملتهب که ناشی از تحملِ درد زیادی بودکه میکشید گفت
- مادر جان این هزارمین جوشانده ایی هست که تو این مدت چند ماه بهم دادی ولی دیدی که هیچ افاقهای نکردن، اینم مثل همونها، هر چند وقتی تمومِ پزشکها نمیدونن و نمیتونن دردمُ درمون کنن از تو چه توقع همون لحظه فریادی از درد کشید و دو طرف سرشُ رو محکم فشار داد
ادامه دارد
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📺توضیحات:
قضیه اینه که دو تا دانش آموز از معلمشون خواستن که بهشون نمره ارفاق کنه اما معلمشون ارفاق نمیکرده اونا هم یه روز معلمشون رو میدزدن و با چوب دستی اونو میکشن و داخل بوتهها مخفی میکنند و از صحنه ق**ل فیلم میگیرند و برای بچههای کلاس میفرستند یکی از بچهها هم اونا رو به پلیس لو میده و به ۳۵ سال حبس محکوم میشن
🛹☠️ [ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
بعد از مُردن ذهنمون به زندگیمون ادامه میده
یك تئوری وجود داره که میگه اگر در یك شب که بمیرید تا ابد وارد یك رویا میشوید و در آن رویا تا ابد میمانید و گفته شده هر چه ببینید تا ابد در آن خواهید بود که امیدوارم در آن شب کابوس نبینید که شرایط وحشتناك میشه
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📺قضیه اینه که:
این تیک تاکر چند سال پیس داخل یه مسابقه ماشین غیرقانونی شرکت کرده بود و به جای پیست داخل شهر مسابقه میدادن که این اقا به یه مادر و دخترش ک داشتن از خیابون رد میشدن میخوره د اونا میمیرن بعدشم محاکمه میشه و همه فکر میکردن چون معروفه سریع ولش میکنن اما به ۳۰ سال حبس محکوم شد.
🛹☠️ [ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱