بعد از مُردن ذهنمون به زندگیمون ادامه میده
یك تئوری وجود داره که میگه اگر در یك شب که بمیرید تا ابد وارد یك رویا میشوید و در آن رویا تا ابد میمانید و گفته شده هر چه ببینید تا ابد در آن خواهید بود که امیدوارم در آن شب کابوس نبینید که شرایط وحشتناك میشه
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📺قضیه اینه که:
این تیک تاکر چند سال پیس داخل یه مسابقه ماشین غیرقانونی شرکت کرده بود و به جای پیست داخل شهر مسابقه میدادن که این اقا به یه مادر و دخترش ک داشتن از خیابون رد میشدن میخوره د اونا میمیرن بعدشم محاکمه میشه و همه فکر میکردن چون معروفه سریع ولش میکنن اما به ۳۰ سال حبس محکوم شد.
🛹☠️ [ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
پارت اول
سلام، دخترم ۱۵سالمه.
کلاس دهمم ، از اولین روزی که وارد دبیرستان شدم چنتا اتفاق عجیب برام افتاد که شاید ترسناک نباشه و جالب باشه.
خب بخوام شروع کنم، از هفته دوم مهر شروع میکنم
که کم کم کبودیای بی دلیل روی پاهام پیدا میشد.
بعد چندین روز ساعت ۵ از خواب بیدار میشدم و بدون حس ترس کل خونه رو با چشمای گشاد شده میگشتم و به ساعت زل میزدم و میخوابیدم
فکر میکردم بخاطر استرسه که هی این ساعت بیدار میشم ( شایدم. بخاطر استرس مدرسه بوده)
ولی کم کم، این پنج صبح بیدار شدنا باعث شد به حالت آلفا برم، یعنی یه حالت بین خواب و بیداری
توی این حالتا چیزای خیلی عجیبی میدیدم
مثلا یهو از اتاقم صدای دست زدن میومد با پچ پچ کردن (من هنو کنار مامانم تو سالن میخوابم)
و برای منم انگار که حیلی نرمال بود هیچ حس ترسی نداشتم در صورتی که صبح روز بعدش بهش فکر میکردم جدی جدی میترسیدم و شوک میشدم
یه شب بلند شدم رفتم اتاقم دیدم دوتا زن نشستن با یه دختر بچه ، دختر بچه چشماش بیش از حد باز بود و مشکی بود
دختر بچه تا منو دید شروع کرد دوییدن و شلوغ کردن
منم رفتم تک تک نشیتم بالا سر اعضای خونواده که تو خواب ناز بودن
یادمه رفت بالا سر داداش کوچیکم وایساد (داداش کوچیکم پنج سالشه)
شروع کرد به چنگ زدن صورتش
داداش کوچیکم تو خواب فقط جیغ زد ابجی کمکم کن ( هروقت یکی اذیتش میکنه به من میگه که به حسابش برسم) منم رفتم از موهای دختره گرفتم کشیدمش اتاق صورتشو محکم فشار دادم به دیوار گفتم تا از دماغت خون نیاد ولت نمیکنم( خیلی عجیبه که هیچ حس ترسی نداشتم) که گفت از دماغم خون نمیاد هرکاری کنی
دلم براش سوخت ولش کردم
ولی تو همون حالت مونده بود
حس ترحم اومد سراغم
بهش گفتم میتونی بری بازی کنی
که یهو خوشحال شد رفت
من کلا از بچگی مستقل بودم، یعنی کسی صبح بیدارم نمیکرد واسع مدرسه خودم الارم میزاشتم موقع رفتنم حق سر صدا کردن ندارم که مامانم بیدار شه واسه همین هیچوقت صبحونه نمیخورم یا بخورمم یه لیوان شیر یا یدونه خرما میزارم دهنم میرم...
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
پارت دوم
یبار دوستام داشتن از صبحونه خوردن و ناز کشیدن خونواده هاشون اول صبح تعریف میکردن
منم همینجوری میخندیدم ( من کلا ادم شوخی هستم و همیشه همرو میخندونم اصلا اینحوری نیست که بخوام فاز دپ بردارم با بدبختیامم شوخی میکنم تو بدترین حالتم شوخم)
بعد داشتم سر این قضیه که اره بابا من صبا چیزی نمیخورم و اینا داشتم شوخی میکردم
ولی از اون روز به بعد با اون چندتا زن و بقیه خونواده صبحونه میخوردم تو حالت خواب و بیداری
یروز صبحش یکیشون اومد مقعنعمو داد دستم گفت دیرت شده
همون لحظه بابام که داشت میرفت سرکار سر راه منم دید بیدارم کرد دیدم تو حالت نشسته ام و دیرم شده
مقعنعه ام گم شده بود تو اون وضعیت قاراش میش
با بدبختی پیداش کردم رفتم مدرسه
هرچند که زنگ اول رو از دست دادم
از اونور هرچی خواب میدیدم واقعی میشد
عصبی تر شده بودم
انقدر عصبی شده بودم که تو مدرسه با یکی دعوام شد، چنان گرفتم زدمش که نزدیک بود بمیره
دماغش رو شکستم و سر و صورتش خونی شده بود
دوستم اومد خیلی نگران نگاهم کرد.
دختره رو با اورژانس بردن ، تنها کسایی که سمت من بودن معلم زبان مدرسه و دوستم بود.
چون به گفته اونا رنگم مثل گچ شده بود و لبام کبود بود، حتی میگفتن چشماتم روشن تر شده بود
یه گوشه نشسته بودم تا مامانش اوند
انگشت اشاره اش رو سمتم گرفت و با تهدید گفت لعنت به تو ، با اون چشمای سبز نحست، بهم گفته بودن چشم سبزا نحسن من باور نمیکردم
منظورشو نمیفهمیدم
به هرحال، هرچی گذشت قضیه عجیب تر میشد
بعد دعوا که رفتم خونه بزرگترین کبودی عمرم رو دیدم
دختره حتی دستشم به من نخورد ولی دور رون پام انگار که گردنبند دورشه کبود شده بود قطرشم زیاد بود.
این اتفاقا گذشت تا چند وقت پیش که خالم اومد خونمون. هنوزم هر خوابی میدیدم واقعی میشد
ولی مثلا اتفاقای جزئی مثل اینکه فردا قراره بارون بیاد، فردا قراره دعوا بشه ( مثلا تو خواب دعوا بین من و اصغر بود فرداش منو صغری خواهر اصغر دعوامون میشد) اره داشتم میگفتم خالم شب خوابید کنارم رو تختم ( تختم دو نفره بود) ولی از اونجایی که من خیلی وول میحورم منو از اتاق هودم بیرون کرد گفت برو بیرون بخواب
صبحش من رفتم مدرسه، بعد خالم به مامانم گفته بود صبح صدای صبحونه حاضر کردن و صبحونه خوردن میومد فکر کردم ( اسم من) ولی صغری (من مثلا صغری) رفته بود مدرسه و زود خونمونو ترک کرده بود
از اونورم شبا خونه مادربزرگم که میخوابم وقتی بیدار میشم میبینم همه دورمن و میگن نو خواب داد و بیداد میکنی
کسی میدونه علت اینا چیه؟
اها این آخرا اینم بگم که من جدیدا نماز میخونم و موقع نماز نفس تنگی میگیرم و انگار الانه که رگای دماغم بترکن خون بیاد.
اتفاق زیاد افتاده توی این چندوقت، و من یه بخش بزرگشم نکفتم( بع هیچکس راجب این قضیه ها جز دوتا از دوستام نگفتم) که اگه براتون حوصله سر بر نبوده باشه میگم
من خودم نمیفهمم چخبره ممنون میشم کسی راهنمایی کنه
☠️
⤥📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
سلام
امروز دعوت بودم خونه دوستم که فامیلمونه
وخونواده ها رفته بودن تولد بچه ی فامیل های دور
خونه دوستم طبقه دومه و طبقه اول برای برادرشه که با زنش رفتن مسافرت
حدودا یک ساعت یا دوساعت قبل دوستم گفت بیا فیلم ترسناک دابه رو ببینیم مشغول دیدن فیلم بودیمو هعی حس میکردم یکی داره نگاهمون میکنه
دوبار به دوستم گفتم گفت بابت فیلمه
تلویزیون جلو پنجره بود و اونور پنجره بالکن در بالکنم رو به سمتی که ما نشسته بودیم باز میشد
ویو پنجره هم سمت کوه و باغ و بیابون بود
دوستم رفت تخمه بیاره منم حس خیلی بدی داشتم رفتم در بالکن و بستم قفل در هم زیاد ایمن نبود
دوستم اومدو دید جدی نگرانم گفت بیخیال دیدن فیلم بشیم
اهنگ گذاشتیمو مشغول مسخره بازی بودیم که دوبار ضربه خورد به پنجره به خیال اینکه باد بوده طناب و زده به پنجره توجه زیادی نکردیم به این موضوع
مسخره بازی هامون که تموم شد خسته دراز کشیده بودیمو چرتو پرت میگفتیم راجب هرچیزی حرف میزدیم
که داداش دوستم زنگ زد و داشتن حرف میزدن و منم بیکار بودم خواستم برم تو بالکن دستم روی پرده بودو میخاستم قفل در و باز کنم که با اون یکی دستم پرده روزدم کنار و دیدم یک مرد نره غول گنده با چشای قرمز داره نگاهم میکنه نگاهش اول رفت سمت قفل بعد یک نگاهی به من کرد و دوباره به دوستم نگاه کرد باز برگشت منو نگاه کرد خنده ی مسخری کرد که کل دندونای زرد چندشش و دیدم و گفت باز کن منتظرم
تنها چیزی که کنارم بودو میتونستم جلو در بزارم صندلی بود مرده که فهمید میخامچیکار کنم خودشو زد به در منم سریع دست دوستمو گرفتم و در سالن و قفل کردم. دوستم تمام مدت نفهمیده بود موضوع چیه فکر میکرد میخامبترسونمش
حالا این وسط نمیدونممرده تو سالن بود یا نه به دوستم توضیح میدادم چیشده اونم هم با تلفن حرف میزد هم به حرفام میخندید میخاست کلید سالن و بگیره
تنها شانسی که اوردیم این بود که زن داداشش موضوع جدی گرفته بود و به اون یکی داداش دوستمزنگ زده بود و از شانس خوبمون داداشامون و دوستاشون گیم نت بغل خونه بودن
دوستمو به زور کشوندم سمت اتاق خواب که پنجرش رو به خیابون بود تا اگه چیزی شد بتونیم کمک بخایم
همون موقع دست گیره در سالن به قصد باز کردن در تکون خورد و دوستم حرفمو باور کرد
دوستم به مرده گفت
خونوادم دارن میان به حسابت میرسن
صدای خنده مرده اومد و گفت میدونمتنهایید
خیلی وقته دارم نگاهتون میکنم
دوستم گفت زنگ زدیم مامور دارن میان مرده خندید چیزی نگفت
ولی صدا پاهاش میومد که داره میره سمت بالکن
داداشامون و دوستاش اومدن و رفتن تو سالن ولی کسی نبود
رفتن رو پشت بوم ولی بازم کسی نبود کل ساختمونو گشتن ولی کلا کسی نبود حتی دوربین های مغازه پایین خونه رو هم دیدن کلا انگار هیچکی نبود
از رو پشت بوم هم خیلی ریسکی بود که کسی بتونه بیاد تو بالکن
من که خودم یادم نمیاد مرده اینوگفته باشه
ولی دوستم میگه مرده گفته دوباره میام منتظرم باشید
☠️
⤥ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
سلام
مهسا ۱۶ سالمه داستان از اون جایی شروع شد که مامانم رفتن با بابام تهران و من و داداشم رفتیم خونه ی مامانبزرگم خونه ی مامانبزرگم حدودا مال چهل سال پیشه دو روز خوب خوش خرم گذشت ولی روز سوم که اونجا بودیم من حوصلم سر رفت و اونا یه زیر زمین دارن و من رفتم توی زیر زمین که زیر زمینشون خیلی بزرگه و چند تا اتاقه و خب چون اونجا وسایلای خیلی قدیمی و باحال داشت من همیشه جذبشون میشدم ولی این این دفعه با همه ی دفعه ها فرق داشت و من همینطور که داشتم برای خودم وسایلت رو نگاه میکردم توی اینه یه مرد قد بلند رو دیدم که خیلی مرتب و تمیز لباس پوشیده بود فکر کردن بابا بزرگمه ولی وقتی برگشتم نبود پس از اونجایی که خیلی تمیز بود و اصلا شبیه به جنا نبود من نترسیدم و رفتم بالا ولی دقیقا همکن روز بعد از ظهر که تکی حیاط بودم دوباره دیدمش با هموت تیپ ولی قیافش خیلی فرق داشت صورتش خیلی زشت شده بود و انگار اب شده بود سریع جیق کشیدم و فرار کردم و به مامان بزرگم گفتم و خب چون مامان بزرگم و مامانم روح احضار میکردن گفتن بیاین روح احضار کنیم و ازش بخوایم بره و بعد انجام دادیم اما اون نرفت و هر دفعه بد تر میشد که مامان بزرگ بهم یه ورقه داد که توش یه، عالمه دعا بود گفت برو بسوزونش و من کردم و خب خوشبختانه رفت ولی هیچ وقت این خاطره از ذهن من نرفت.
☠️
⤥📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
↶فکټ هاۍ جالب راجب عشق💓✉️↷
❅ کلمہ عشق از گیاهے بہ اسم "عشقہ" برگرفته شده که این گیاه بہ دور جفټ خود میپیچد و بعداز مدتۍ اونۅ خفہ میکنه!『🥀🔒』
❅ هر انسان در طۅل زندگےاش حداقل ۲۰بار بیدلیݪ عاشق شده اسټ!『🦋🦄』
❅ هیچ انسانے در دنیا نیسټ کہ حداقل یڪ بار عاشق نشده باشه!『🪨☀️』
❅ کراش داشتن بہ یڪ فرد معمۅلا ۴ماه طول میکشہ. اگه بیشتر شد حتما جدۍ جدۍ عاشق طرف هستید!『🐍☁️』
❅ شما بیشتر عاشق کسانے میشید کہ احتماݪ رسیدن بهشۅن صفر یا خیلۍ کمه!『💎☘』
❅ در یۅنان باستان پرټ کردن سیب بہ سمت کسے بہ معنۍ اظهار عشق و علاقه بہ وۍ بۅده است!『💕🍎』
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🚬 جالبـــــه بدانیـــــد که 🚬
کشور چین نه تنها بزرگ ترین تولید کننده سگـرت در جهان است، بلکه بیش از 40% درصد سگرت دنیا در این کشور تولید میشود.
امـا نکتـه جـالب اینجـاست کـه نیمی از مـردان بزرگسـال در چین سیگـاری هستند، در حـالی کـه فقط 2% درصـد زنـان به ایـن عـادت روی آوردهاند!
🔎 این تفاوت قابل توجه بین مردان و زنان در مصرف سیگار یکی از موضوعات قابل بحث در تحقیقات اجتماعی و سلامت عمومی است.
🫧📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱