مرگ های عجیب دنیا
در سال ۱۹۱۱ فرانس رایشلت خیاط فرانسوی که آرزوی پرواز داشت وسایل زیادی برای پرواز کردن اختراع کرد از جمله پالتویی به سبک پرندگان !.
برای تست پالتو به بالای برج ایفل رفت و با رویایی پرواز سقوط کرده و در دم متلاشی شد .
گرگوری راسپوتین مبلغ دینی روسی ک ادعا میشد با دعا توانسته بود فرزند نیکلای دوم را که پزشکان از او قطع امید کرده بودند درمان کند.وی به سبب جایگاهش در دربار دشمنان بسیاری پیدا کرده بود . دشمنانش دوبار به پشت سر اون شلیک کردند اما او جان سالم به در بود و درنتیجه اورا ربوده و وزن به پایش بسته و در رودخانه یخی نوا غرق کردند.
در سال ۱۹۹۱ یوکت پائن ۵۷ ساله در حال سرکشی به مزرعه و گاومیش هایش بوده که پاش در گل و لای مزرعه گیر کرده و در طی رها سازی پایش به ناگاه سر خورده و به روی سیم برقی که در زیر گل و لای پنهان بوده می افتد. سیم بریده شده و باعث برق گرفتگی و مرگ او میشود .چندی بعد خواهر یوکت در طی باسازی صحنه مرگ وی برای همسایه ها مجددا روی همان سیم افتاده و دچار برق گرفتگی میشود و او نیز جان میدهد.
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
مارگارت شیلینگ، یک بیمار در آسایشگاه روانی آتن در اوهایو، در دسامبر ۱۹۷۸ ناپدید شد. بدن فاسد شدهاش در ژانویه ۱۹۷۹ در یک بخش متروکه پیدا شد. مایعات بدن با کف بتنی واکنش نشان دادند و لکهای دائمی به شکل بدن او روی زمین باقی ماند. با وجود تلاشهای تمیزکاری، این لکه هنوز هم در The Ridges قابل مشاهده است
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هرکس به غار معروف به دروازه مرگ در ترکیه نزدیک میشد میمرد! طبق باور مردم محلی نفس کشنده هادس، خدای مردگان باعث این اتفاق بود اما اخیرا معلوم شد غلظت بالای 90% منواکسید کربن قاتل اصلی است!
+از کجا معلوم بسیاری از خرافات قدیمی مثل همین باشن؟🤨
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_صدوسوم
مهری دادمیزد- آخخخ مادر، آیییی سرم داره منفجر میشه! خدایا راحتم کن بکُشم ایییی خدااا...اشکهام میریختن و کاری از دستم برنمیاومد، چند ماه بعد از تولد محمدعلی یه دفعه سردرد هاش شروع شد، اوایل کم بود اما به مرور زمان بد و بدتر شدن طوری که وقتی سردرد هاش شروع میشن اونقدر فریاد میزنه تا بیهوش و بی حال میفته زمین، بمیرم برای بچه ام که جلوی چشمم آب میشه و نمیتونم کاری کنم.امیر در حالی که محمد علی رو بغل گرفته بود با چشمانی قرمز داخل اتاق آمد و گفت: باز سر دردش شروع شد،خاک به سر من که نمیتونم کاری برای خانمم کنم.ناراحت رو به امیری که این چند وقت به هر دری واسهی مهری زده بود گفتم خدابزرگه، ناامیدی از درگاه خداوند خودش کفره ..امیر، محمد علی زمین گذاشت و خودشم زمین نشستُ گفت
- شنبه از یه پزشکی که خیلی معروفه و کارشم درسته وقت گرفتم از چند وقت پیش تو نوبت بودم تا شنبه شد یه نوبت بگیرم، با مهری میریم پیشش تا ببینیم چی میگه...
- منم میام همراهتون هم محمد علی میگیرم و هم اینکه میخوام ببینم این پزشک چی میگه ...
- باشه عمه.چشم به دهان پزشک دوخته بودیم تا ببینیم چی میگه که گفت
- باید از سریع از جمجمعهاش عکس برداری بشه این نامه رو ببرین بیمارستان.اونجا کارتون تموم شد فردا جوابش برام بیارین.کاری که پزشک خواست رو انجام دادیم و روز بعد عکس و جواب آزمایش ها رو براش بردیم، چند دقیقه ای با دقت مشغول دیدنشون شد،عینکش درآورد و رو بهمون گفت:چطور تا الان متوجه نشدن نگران گفتم چی شده لطفا بهمون بگین.پزشک نگاهی به چهره ی نگرانمون کرد و گفت متاسفانه ....رو به مهری ادامه دادایشون یه تومور مغزی خیلی بدخیم دارن که به شدت در حال پیشرفته ...تا الانم خیلی پیشرفت کرده ...اون لحظه بدترین حس تموم عالم به جون و بدنم سرازیر شدامیر اصلا نمیتونست حرف بزنه بدتر از هممون حال مهری بود که دست هاش شروع به لرزش کرد و به محمد علی که تو بغل من بازی میکرد نگاه میکرد و حالش بدتر میشد،پزشک سریع پرستاری صدا زد و مهریُ به اتاقی بردن و آمپول آرام بخشیُ بهش تزریق کردن، رو به پزشک گفتم
- حالا چه خاکی باید به سرمون بریزیم طفلی دخترم با شنیدن این خبر نابود شد.رو به آسمون جیغ کشیدم
- خدایااا بسههه،هر بلایی خواستی سرم آوردی، قلبُ روحُ جسممُ بار ها تو این چند سالی که عمرم دادی منو روسوزوندی
اما یه بارم گله و شکایت نکردم ولی این یه بار ازت میخوام به عنوان یه مادر!بچمُ به هر راهی خودت بهتر از منِ نادون میدونی بهم برگردونی صدای فریادم علی و امیرُ به داخل اتاق کشوند، با کمک هم با اتولی که جدیدا علی خریده بود سریع به بیمارستان رسوندیم، نمیدونم چقدر منتظر بودیم اما پرستار رو که با لبخند دیدیم نفسی از آسودگی کشیدیم، پرستار گفت
- دخترتون بهوش آمده ولی خوب،متاسفانه زیاد وضعیتشون خوب نیست.با حالی نزار و غمگین گفتم
- بله میدونم متاسفانه ولی چکار کنیم چاره ای نداریم .پرستار که زنی خوش چهره بود با لبخند گفت
- توکلتون به خدا باشه همیشه امید و راهی هست، یه پروفسور به فامیل مِهینی هست که بیشتر معجزه گره تا پزشک هفته دیگه از خارج کشور به بیمارستان ما میاد با ریس بیمارستان صحبت کنیدشاید نوبتی بهتون داددستشُ نوازش گر به بازوم کشید و رد شد، با حرف های خانم پرستار نور امیدی در دلمون جوانه زد،سه تایی پیش رییس بیمارستان که فردی با محاسن سفید و خوش چهره بود رفتیم و حرف زدیم و با اشک و آه شرایط وخیمِ مهریُ براش شرح دادیم و ازش خواستیم محض رضای خدا برای مهری نوبتی بده،اول که قبول نکرد و گفت همه نوبت ها از ماه ها قبل رزرو شده و اصلا جای خالی نداریم ولی اونقدر گریه کردم تا دلش به رحم بیاد که چشمه ی اشکم خشک شد، از پزشکِ مهری پرونده اش گرفتم و بهش دادم تا مطالعه کنه و ببینه
چقدر وضعش خطرناکه!از اونجایی که ذاتا آدم خوش قلبی بود و وضع مهری هم خطرناک،نوبتی بهمون داد. دو هفته بعد با مهری پیش پروفسور رفتیم پس از انجام چندین عکس و نمونه برداری گفت عملش میکنم ولی نمیتونم صد در صد تضمین کنم که عمل موفقیت آمیزی باشه، ولی وقتی که مبلغِ هزینه ی عملُ گفت نزدیک بود سکته بزنیم اینقدر زیاد بود که اگه هر چی داشتیم و نداشتیمم میفروختیم نمیتونستیم اون پول و تهیه کنیم.مهری که پاک امیدش از دست داداما من به زور لبانم به خنده کش دادم
و گفتم
- مشکلی نیس نوبت رزرو کنین حتما جورش میکنیم.مهری بعد از بیرون آمدن از بیمارستان ناراحت بود و دعوام کرد که چرا قبول کردی به آرامش دعوتش کردم و گفتم
- توکل کن به خدا انشاالله که جور میشه.شبِ بعدش همه حتی رحمت و حنیفه دور هم جمع شدیم و هر کی هر چی داشت وسط گذاشت.