eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
24.5هزار دنبال‌کننده
42.6هزار عکس
7.1هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
شاید باورتون نشه گونه ای از اختاپوس ها وجود دارن که وقتی حوصلشون سر میره پای خودشونو میخورن 😐 منم یه خواهر دارم ناخناش میخوره ‌‌‌‌‌‌ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
می دونستی گرگها یک روزی... 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
واقعیت هایی که قاتل مغزت هستن 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چند لحظه بدون هیچ عکس العملی فقط زل زدم بهش که سرشُ انداخت پایین و معذب گفت مادر جان تو رو به خدا ناراحت نشو، مادر اول و آخرم خودتی، اما دلم میخوادببینمش واسه ی یه بار فقط.آب دهانمُ با صدا قورت دادم،میدونستم بالاخره این موضوع روزی عیان میشه و حسین هر قدر که منو دوست داشته باشه اما بخاطر حس کنجکاویش هم که شده میخواد مادرشُ ببینه، نمیتونستم مانعش بشم، با اینکه برام سخت بود اما رفتم از بین وسایلم تنها نشونی که از ثریا داشتمُ براش آوردم و به طرفش گرفتم - این شماره مخابرات روستاشونه، تنها چیزی هست که دارم.به طرف اتاقم رفتم و مثل همیشه که دلم میگرفت و یا استرس میگرفتم نماز و قرآن میخوندم،سجاده امُ پهن کردم و مشغول راز و نیاز و درددل با خدا شدم.فردای اون روز حسین عازم شهر و ولایتِ مادرش شد و هر چه اصرار کرد نتونستم خودم راضی کنم که همراهش برم. از لحظه ایی که از درب حیاط خارج شد یه سره گریه کردم پیش خودم میگفتم اگه دیگه موندگار بشه و نیاد من چکار کنم اصلا زنده میمونم یا نه؟!چشمم به درب بود تا دوباره با خنده بیاد سه روز از رفتنِ حسین میگذشت که بالاخره روز چهارم به خونه برگشت، باورم نمیشد برگشته و تنهام نگذاشته، علی هم مثل من ذوق زده و هیجان زده بود و از حسین خواست تا زودتر اتفاقاتی که افتاده رو برامون تعریف کنه.حسین به پشتی تکیه دادُ گفت: روز اول قرار گذاشتیم داخل حیاطِ امام زاده ایی که نزدیکشونه همو‌ ببینیم، مشخصات لباسِ همو بهم دیگه دادیم ولی باز همو نشناختیم و نتونستیم همو‌ پیدا کنیم.دوباره بهش از تلفن عمومی زنگ زدم که گفت اینبار با یه آشنا که من میشناسمش میاد، حسین به اینجای حرفش که رسید کمی مکثُ سکوت کرد،انگار که با احساساتش در حال جدل بود.بالاخره ادامه داد و گفت- اینبار حالا به هر طریقی همو‌ دیدیم، و تا غروب مشغول حرف زدن شدیم، روز بعدشم با اصرار منُ برد خواهر و برادر های ناتنیمُ بهم نشون داد من که دلم برای مادر قشنگم تنگ شده بود زود آمدم خونه پیشت، راستش اولی که دیدمش خیلی احساساتی شدم اما بعد از مدتی دیدم این خانم برام خیلی غریبه است و جز دینی که برای به دنیا آوردنم به گردنم داره دیگه حسی بهش ندارم و نمیتونم برای همیشه پیشش بمونم.لبخندی زدم و خوشحال از برگشت حسین سر از پا نمیشناختم، حسین چند وقتی یه بار زنگی به ثریا میزد و احوالش جویا میشد ولی دیگه پیشش نرفت.کم کم نوبت زن دادنش رسیده بود، دلم میخواست هر چه زودتر حسینُ سر و سامون بدم سنم رفته بود بالا و میترسیدم اجل مهلتم نده آخرین فرزندمُ داماد کنم. از حسین پرسیدم کسیُ زیر سر نداری که هی سرخ و سفید میشد و انکار میکرد ولی من از رو نرفتم و هر روز ازش سوال میپرسیدم،تا بالاخره فهمیدم دل در گِروی دخترِ آذر،نوه خودم آساره داره!!آساره فرزنده ششمیِ آذر بود که خیلی با نمک و زیبا رو بود،خوشحال شدم از این انتخابش و فوری دست به کار شدمُ مراحل خواستگاریُ شروع کردم.بعد از مدتی آساره و حسین به عقد هم در آمدن و در فکر مراسم عروسی افتادن،گاهی آذر سر به سرم میذاشت و با خنده میگفت ننه عجب ماجرایی شده ها،هم شدی جاریم،و هم مادرشوهره دخترم! در صورتی که ننه ی خودمی و ریسه میرفت از خنده .تو فکر تهیه و تدارک عروسی بودیم که با شنیدن خبر فوتِ قائدحالمون خیلی بد شد!!!قائد با یه سکته به راحتی به رحمت خدا رفت و عمرش پایان یافت،من به قائد حسی فراتر از حس دختر عمو و پسر عمویی داشتم، قائد رو خودم بزرگ کرده بودم و عین فرزندانم دوستش داشتم هر چند مسخره به نظر میرسید از لحاظ تفاوتِ سنی اما به هر حال از بچگی جز این حسی بهش نداشتم.بچه های گلی به زن دوم قائد داده شد اونابزرگ شدند و یه خونه و حقوق بازنشستگی پدرشونُ که داشتن امورات خودشونو می گذورندن سه تا از دخترهای که از زن دوم قائد بود بچه های اول قائد باخواهر های ناتنیِ خودشون میشدن زندگی می کردند گلی هم پیششون بودتا آواره کوچه خیابون نشن،بازم گلی به مرامشون که با این دوره زمونه مالُ اموالِ قائد چشمشونُ ‌کور نکرد و سرپوش روی وجدانشون نذاشتن .به احترامِ قائد مراسمِ عروسی حسین و آساره رو به تعویق انداختیم.حسین استخدام نظام شده بود و هنوز خونه و مکانی نداشت برای همین بهش پیشنهاد دادم بیان پیش خودمون زندگی کنند،راستش یه دلیلشم این بود اینقدر که بهش علاقه داشتم تاب و تحمله دوری ازشُ نداشتم و میخواستم کنار خودم باشه.حسین با کمال میل قبول کرد تا وقتی تمکن مالی پیدا میکنه پیش من و پدرش زندگی کنه.مراسم عروسیِ حسین و آساره انجام شد و بار این مسولیت از دوشِ من و علی برداشته شد ...علی بعد از ثریا تمومه عشق و محبتشُ برای من گذاشت و دیگه زیر آبی نرفت، منی که بخاطر عشق به علی روزی رسوای عالم شدم که چرا با اینهمه تفاوت سنی عاشقِ برادرِ دامادم شدم الان از زندگیم راضیم، ادامه داردـ..
به خودم همیشه میگم شاید من باید تمومه این سختی ها رو میکشیدم تا به کمال و خوشبختی برسم .خیلی وقته تمومه آدم هایی که تو سرنوشت و سختیُ رنج های زندگیم شریک و باعث و بانیشون بودنُ بخشیدم و قلبمُ از کینه و نفرت پاک کردم.جدیدا حس میکنم آلزایمر گرفتم و بیشتر تو گذشته هستم و آدم های حال رو نمیشناسم،البته جز علی و حسین که در هر حالی از استشمام عطر تنشون میشناسمشون چه برسه تن صداشون،آساره میگه فراموشی گرفتم ولی خودم میفهمم دیگه آخر های عمرمه!من و علی ناتوان شدیم و دیگه پس انداز آنچنانی نداریم تمام خرج و مخارجمونُ حسین میپردازه و نوه و فرزندان دیگم که روزی خودم رو به در و دیوار میزدم تا شکمشون رو سیر کنم حتی یادی هم از ما نمیکنند، علی تلخ میخنده و میگه خداروشکر حسین هست اما من قلبم از غم مچاله میشه و فقط به تکان دادنِ سرم اکتفا میکنم.امروز عجیب حال و هوایی دارم حس سبکی و رهایی،اونقدر نیرو و قدرت در تک تک اندام های بدنم حس میکنم که انگار جوانِ چهارده ساله شدم،و تند تند به یاد اتفاقات گذشته ی زندگیم میفتم، عاشقی با ارسلان، ازدواج اجباری با حکیم، پر پر شدنِ بچه‌هام،نامهربونیِ اقوام حکیم،ازدواج با علی، ثریا.... حتی رفتار های اخیرم با آساره....آساره و حسین رو صدا زدم و ازشون حلالیت طلبیدم. از علی که بهم زندگی دوباره بخشید با عاشق کردنم،تشکر کردم و حلالیت طلبیدم،از آساره خواستم حمومم کنه و رخت تمییز و نو به تنم کنه نمازمُ خوندمُ خوابیدم. از زبونِ آساره امروز رفتارِ ماه صنم فرق کرده بود چهره اش نورانی تر شده بودُ از همه حلالیت می‌طلبید و گفت به همه خانواده زنگ بزنم تا غروب به خونه بیاین، حسین ازم خواست حواسم بیشتر بهش باشه و هواشُ بیشتر از قبل داشته باشم. بعد از نماز رفتم استراحت کنم دو ساعت بعد سراغ ماه صنم رفتم که دیدم با یه لبخند قشنگ خوابیده، نزدیکش شدم و صداش زدم - مادر جان، ماه صنم جان پاشو ...اما هیچ صدایی از ماه صنم بلند نشد، علی آقا عصا زنان به کنار تخت آمد و چندین بار ماه بانو رو صدا زد اما فایده ایی نداشت!!!ماه صنم تنهامون گذاشته بود و روحش به آسمون پر کشیده بود،علی آقا زانو زد و دست های ظریف و چروک خورده ی ماه صنم رو در دست گرفت و بوسه زد و گریه های سوزناک سر داد،سریع به حسین زنگ زدم تا به خونه بیاد، چه وداع سختی بود وداعِ مادر و پسر،هنوز هیچ عشقی رو بین مادر و فرزند مثل ماه صنم و حسین ندیدم، زجه های حسین دل سنگ رو هم آب میکرد چه برسه در و همسایه رو،حسین مراسم باشکوه و آبرومندی برای ماه صنم برگزار کرد و تموم خرج و مخارجشُ خودش متقبل شد،،،ماه صنم در سال ۱۳۸۳به رحمت خدا رفت و پنج سال بعدش همسرش علی در سال ۱۳۸۸ به رحمت خدا رفت.ماه صنم تمومه خاطراتشُ برای من نقل کرده بود و ازم میخواست تا سرنوشتشُ برای بچه هام تعریف کنم تا شاید عبرتی باشه و تجربه ای ازش به دست بیارن.ماه صنم نمونه یکی از هزاران زن و دختری هست که قربانیِ تصمیم بزرگتر ها و تعبیض جنسیتی (دختر،پسر)شد و سال های زیادی از عمرشُ که میتونست بهترین لحظات زندگیش باشه رو از دست داد، اما ماه صنم بعد از مرگ حکیم دوباره از نو زندگیُ شروع کرد و خودساخته و با کمک خودش بچه هاشُ بزرگ کرد و تونست هر چند سخت دوباره و برای اولین بار طمع عشق رو بچشه هر چند در این راه سختی های زیادی کشید اما باز راضی بود و در همه حال توکلش به خدا بود و چه بسا تعداد زیادی از همین دخترانی که قربانی شدندهیچ وقت طعم خوشبختیُ نچشیدن و تمومه آرزو هاشون در زیر هزاران خروار خاک دفن شد و حتی جانشونم در برابر این تصمیماتِ ظالمانه از دست دادن... حال دنیا را پرسیدم من از فرزانه ای گفت: یا باد است یا خواب است یا افسانه ای گفتمش: احوال عمرم را بگو تا عمر چیست؟ گفت: یا برق است یا شمع است یا پروانه ای! گفتمش: آنان که میبینی بر او دل بسته اند! گفت: یا کورند یا مستند یا دیوانه ای... پـــــایــــــان🌹🙏
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پنج فیلم ترسناکی که هرگز نباید تنهایی ببینید .😰 1-کشتار با اره برقی در تگزاس 2-آخرین پخش 3-سکوت 4-تعقیب می‌کند 5-غریبه‌ها 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
موزيك "Weightless" به عنوان آرامش بخش ترين موسيقى جهان معرفى شده است. - در هنگام گوش كردن به اين موزيك تپش قلب انسان به 50 بار در دقيقه ميرسد كه نزديك به ميزان تپش در خواب است :) 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
. - ما(Us) - خب وقت معرفی فیلم امشبه چیزی که این فیلم منو مجذوب خودش میکنه اینکه بدون بهره گیری از ابزار ترسناک، هیولاهای تخیلی و حتی جلوه های ویژه دلهره آور و فوقالعاده ترسناکه.. - بیشتر از اینم توضیح نمیدم فقط اینو بگم که اگه تنها هستین بیخیال دیدنش بشین :) 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱